تشریف بیارید...
حقمون دنیای زیباتری بود...
اگر قیامتی وجود داشته باشه اونجا میخوام از ته دل جار بزنم بگم هر مجازاتی که حاصل گناه هامه نوش جونم اما بزارید عذاب عوضی هایی که دنیا رو برامون جهنم کردن با چشمام ببینم شاید یکم از داغ دلم کم بشه...:)
این روزها خیلی شکننده و زود رنج شدم.
چیشد که اینطور شدم؟ نمیدونم!
این ویژگی خوبیه یا بد؟ قدرت تشخیص اینم ندارم.
فقط متوجه شدم که دنبال کوچکترین تلنگرم برای گریه...
دلم یه حریم خصوصی مختص به خودم میخواد. زمان آزاد برای خودم که هرطور که دلم بخواد خرجش کنم؛ نه اینکه برای استفاده ازش فقط چند تا گزینه محدود بهم بدن...
من مثل پنج سالگی هام فقط نوازش و محبت زبونی نمیخوام، احترام میخوام، حس ارزشمندی میخوام، حس وجود داشتن میخوام. میخوام یه فرقی بین من و داداش دوازده سالم باشه.
میخوام که خیلی راحت غرورمو جلوی اون دوتا کوچکتر له نکنه. میخوام که بدونه من انقدری بزرگ شدم که برای خودم شخصیت داشته باشم و انقدر راحت اون شخصیتو له نکنه.
میخوام مثل یه بیست ساله زندگی کنم، نه یه چهل ساله ای که با مادرشوهرش هم خونه ست و پاشو از حیاط خونه اش بیرون نمیزاره.
نمیخوام یه ربات باشم که بهم برنامه محدود به یه تایم مشخص بدن. من انسانم! میخوام خودم اون برنامه رو بچینم و اونطور که دوست دارم وقتم رو بهش اختصاص بدم...
و ای کاش زبونمم بلد بود این حرفا رو بلند بلند بهشون بزنه بدون اینکه وسطش گریه ام بگیره. و بدون اینکه مسخره ام کنن و نهایتا بی اعتنایی...
من فقط دلم میخواد زندگی کنم :)
لطفا تشریف بیارین، مطالعه کنید و نظرتونو بگید:
واسه رفع ایراداتم به نظرهاتون نیاز دارم...:)
روزی روزگای دختر چهار ساله ای بود که عاشق شنیدن داستان شب قبل از خواب بود و هر شب و هر شب مادرش رو مجبور میکرد تا دوباره و بی شمار اون داستان رو براش تعریف کنه. علاقه اون دختر چهارساله بعد داستان های شنیدنی به داستان های تصویری و کارتون ها و برنامه کودک ها کشیده شد. اون دختر چهارساله بزرگ تر شد و داستان های میدید و میشنید هم با خودش بزرگتر میشدن.
اون دختر یکم بزرگتر شد و مدرسه رفت و خوندن یاد گرفت و بعد هم تونست داستان ها رو توی کتاب ها بخونه. اما متاسفانه یه اخلاق بدی داشت این بود که آگر روند یا پایان داستانی به دلش نمی نشست، توی تخیلات خودش اونطور که دلش میخواست برای خودش روایت میکرد. از یه جایی به بعد حجم این تخیلات داستانی توی مغزش زیاد شد و تصمیم واسه اینکه مغز کوچیک منفجر نشه، شروع کرد تخیلاتش رو نوشتن و کم کم نظم گرفتن و شبیه داستان شدن.
از اونجا واسه یه دختر 16 ساله داستان ساختن شد یه سرگرمی فوق العاده خاص که البته انقدر پشت کامپیوتر نشست به خاطر نوشتن که تهش به درد عصب سیاتیک دچار شد (که فدای سر قصه هام)
حالا که حدود پنج سال گذشته انگار این دختر دوست داره که بقیه هم کاراش رو بخونن تا نظرهاشون به بهتر شدنش کمک کنه،
پس تشریف میارین تا من یه شروع تازه تجربه کنم؟
البته تا امتحانات دانشگاه تموم بشه و وقتم برای نوشتنی که قابل انتشار باشه باز بشه یه کوچولو باید بهم وقت بدین...
اما اینکه بدونم کسایی منتظرن دلگرمی و انگیزه میده
از همین الان قدمتون روی چشمم و ممنونم ازتون...:)
اگر قطار گذران زمان، من و تو را در ایستگاه های متفاوتی از سرنوشت پیاده کرد، قطار دیگری را سوار شو و پیدایم کن. من در یک کافه قدیمی به انتظارت نشسته ام. پشت سرم یک کتابخانه است، من اما قصدی برای خواندن هیچکدام ندارم! میخواهم داستان خودمان را بنویسم. پشت این میز نشسته ام و انگشتانم را با ساز صدای دلتنگم روی صفحات این دفتر به رقص در می آورم. زبانم زمزمه میکند خاطره هایمان را و دستانم رقص کنان با جوهر عشق در دل این کاغذ سفید ثبت شان میکنند...
دسته کوچکی از موهایم را پشت گوش میدهم و با چشم هایم که هم رنگ این قهوه است؟ از پشت شیشه رنگی های پنجره زیبای این کافه، مسیر خیابان را دنبال میکنم، شاید نگاهم به تو بیفتد، شاید ببینم که آمده ای...:)
اگر دیر بیایی، حتی اگر فنجان قهوه هم سرد شود واز دهن بیفتد، باز هم مهم نیست، دوباره " دو فنجان قهوه سفارش می دهم و دست هایت را بی مهابا میگیرم. نترس هیچکس ما را نخواهد دید؛ اینجا کافه خیال من است..."
اما اگر نیامدی هم، من قطار را سوار خواهم شد و به دیار تو خواهم آمد. به من بگو کجا تو را بیابم...؟!