اینو مامان میگه؛ وقتی هنوز داشتم فکر می‌کردم که به کار ناخنکاری برگردم یا نه! چون داشتم می‌گفتم که از اینکه قرار باشه هی آدما بهم زنگ بزنن و پیام بدن و وقت بگیرن و فلان.. خوشم نمیاد! پس مامان گفت «تا کِی میخوای از آدما فراری باشی؟» تو شغل کتابفروشیمم، از اینکه قرار باشه مشتری زیاد بیاد یا شلوغ بشه خوشم نمیومد، پس هیچوقت واسش تبلیغ نکردم و در نهایت بستمش.

فکر کردم بهتره بیشتر خودمو در کار غرق کنم و مشغول باشم، از طرفی حس میکنم به اون تایم تنهایی و فقط با خودم بودن خیلی نیاز دارم! حالا نمی‌دونم کدومش درست تره.

سرعتم پایینه. تمرکزم پایینه! تو همه‌ چی؟ تا وقتی بخوام با تنهاییم مچ بشم و از حسش استفاده کنم طول میکشه پس جای اینکه یه ساعت تنهایی کارو دربیاره، باید چند ساعت یا یه روز باشه.. تو کافه همکارم و مدیرم سرعتشون خیلی بیشتره، همکارم تو قسمت کافه، و مدیر تو قسمت فست فود. «شاید فکرمو زیادی تو همه چی پخش میکنم واسه همین سرعت و تمرکزم میاد پایین» نمی‌دونم. در نهایت تمیزکاری رو تو کارای کافه بیشتر از همه ترجیح میدم. چون کسی علاقه نداره توش دخالت کنه و می‌تونم تنهایی و با خودم انجامش بدم. لازم نیست درموردش همکاری و صحبت بشه. 

نمی‌دونم چقدر دیگه باید درمورد این موضوع بفهمم؛ و نمی‌دونم باید درموردش چیکار کنم