خوب شد آمدی از بس که بههم ریختهام ؛
منطق و عشق و هوس را بههم آمیختهام
بغلم کن، دل تنهام، بغل میخواهد
روح دیوانهی من شعر و غزل میخواهد
بغلم کن که تنم یخ زده از بیبغلی،
دهنم تلخ شد از بیشکری، بیعسلی
تو شرابی و تویی قند مکرر، جانا !
صنمی، معجزهای! أَسأَلُکَ إِیمانا ...
طاقتِ ماندن و صد حادثه دیدن داری؟
طاقتِ حرف، ز دیوانه شنیدن داری؟
میتوانی همهی کار و کَست باشم من؟
همه باشند ولیکن، نفست باشم من ؟
نقطهی عطفِ نگاه تو فقط من باشم
با نگاهت وسطِ مرزِ شکفتن باشم ...
خوب شد آمدی اصلا، تو که باشی حل است
با تو سامانهی غم های دلم، منحل است ...
باش تا شعر و غزل از لبِ من نوش کنی
غم و بیتابی ایام، فراموش کنی ...
#طوفان
راوی 2 هفته،5 روز پیش