شاید هیچوقت کسی نفهمد برای حفظِ همان قلبی که امروز دارم، چقدر جنگیدهام. آدم از یک جایی به بعد دیگر از سختیها خسته نمیشود، از این خسته میشود که مدام باید خودش را جمع کند تا شبیه زخمهایی که خورده نشود. من روزهای زیادی را با بغض گذراندم، با دلخوریهایی که نگفتم و دردهایی که به دوش کشیدم؛ اما با همهی اینها نخواستم تلخ شوم. نخواستم آنقدر بشکنم که مهربانی را فراموش کنم. و شاید این سختترین تاوانی بود که پرداختم؛ اینکه در اوجِ ناراحتی، هنوز دلم نخواست کسی را به اندازهی خودم برنجانم...
و حالا اگر گاهی ساکت شدهام، اگر کمتر از قبل حرف میزنم یا کمتر از قبل میخندم، نه به این خاطر است که احساسی در من نمانده؛ فقط خستهام. خسته از تمام نبردهایی که هیچکس ندید و تمام اشکهایی که هیچوقت فرصت جاری شدن پیدا نکردند.
شاید خیلیها این را ضعف بدانند، اما من میدانم برای حفظ این قلب، بهای سنگینی پرداختهام.
راوی 2 هفته،2 روز پیش