اه لیلی من .
شیرین من.
احمق من.
عزیز من.
گربه کوچک بیچاره خیس شده.
کاش می توانستم به اسمت صدایت کنم.
کاش می توانستم بیشتر در ان رویا پیش تو می ماندم.
کاش امروز صبح بیدار نمی شدم.
کاش رویای در نفست حبس شدن طولانی تر بود.
دلم نمی خواست پلکهایم باز شوند.
دلم نمی خواست ذره ای از اغوشت دور شوم.
ولی اینطور نیست زندگی حول خواسته هایم بچرخد که.
اگر اینطور بود اصلا قرار نبود انقدر در آغوشم باشی.
یا انطور وسوسه ام کنی برای بیشتر ناز کردنت.
یا قرار باشد بد جوری دلم بخواهد بوسه ای هدیه لبهای خاموشت کنم.
همان لبهای منحنی قوس داری که همیشه با خنده های بی موردشان روی اعصابم بودند ، سکوتشان ازاردهنده و انحنای شان کبود میشد.
اه...
چرا اینقدر صمیمی بودن با تو حس خوبی داشت؟ چرا ان نزدیکی اشنا به نظر می رسید؟من از تو متنفر بودم ، توهم همینطور مگر نه؟ بگو آره...
بگو آره تا به نحوی خودم را قانع کنم اینها فقط وهم و رویا بودند و قرار نیست ان حس خوب پروانه ای دلیلی برای چیزی باشد.
بگو دیوانه ام که تمام امروز از فکر به ان لحظه شوق و اشتیاقی دیوانه وار دارم ، انقدر که به تورم شکر هم می خندم.
هرچقدر می خواهد متورم شود اصلا. حالا دیگر نیازی به شکر ندارم. من هم عاشق طعم های تلخ شدم مثلا همان تلخی دلنشین و اشنایی که طعم بوسه ات بود.
حالا این طعم های تلخ به طرز عجیبی بیش از حد برایم شیرین اند. خیلی دلچسبند.
چرا زودتر نفهمیدم این طعم تلخ اینقدر محشر است؟
دیگر چه نیازی به نیشکر و چغندر دارم؟
بگو عزیزم توهم طعم های شیرین متفاوتی پیدا کردی؟
اه کاش میشد صدایت را می شنیدم که زنیکه دیوانه خطابم میکنی.
وای.
اما تو که همیشه با من مودب بودی.
تو خیلی کمکم میکنی ، وقت و بی وقت ، بدون انکه نیاز باشد هیچکداممان خبر دار شویم.
می بینی چقدر دوست داشتنی هستی؟ پس درکم میکنی از تو متنفر باشم. تو همیشه برایم ترسناک بودی ، نمی دانی چقدر خیره شدن به چشمهایت به تنهایی برایم نفس گیر بود . با بهانه اوردن خسته ات نمیکنم پس حالا به نظرت کداممان مقصر این رویای وحشتناک کفر امیزیم؟