.Love is a drug
.
.
.
.
وقتی اینجا نیستم پس کجا استم؟
خانومی، سلام... ببین این احوالات ماست.
روزی روزگاری بود، آرزو میکردم مامان میداشتم.
مامان!
روزی روزگاری بود، آرزو میکردم دوست داشته میشدم.
محبت!
روزی روزگاری بود، آرزو میکردم خوشحال باشم.
تا ابد؟
ابد!
(الان به طرز بدجنسانهای آرزو میکنم هیچکدامشان حتی به ذهنم نمیرسید.)
بعد، بعد...
روزی روزگاری شد، فهمیدم آرزو کردن شروع فرسایشی دیگری به اسم فراموشی است. باید هدف داشت، آرزو کردن به درد نمیخورد.
روزی روزگاری تصمیم گرفتم در کارم بهترین بشوم.
روزی روزگاری تصمیم گرفتم به چیزی برسم.
روزی روزگاری تصمیم گرفتم کاری باید شروع کرد.
ولی بعد نشد، نرسیدم، نبودم، ندیدم...
نمیفهمیدم.
چطور باید؟
ولی الان فهمیدم. الان متوجهام چرا و چطور. نه خیلی زیاد... شاید کمی بیشتر از اینقدر، ولی نه آنقدر.
حالا، حالا...
حالا سردرد وحشتناکی دارم، گوشهایم به شدت درد میکنند. احتمال میدهم عفونت ویروسی باشد که با ژستی سخیفانه چسبیده به پردهی گوشم و برایش دمبل میزند تا برای جلسهی آزمون فردای فردا هرچه بهترتر آماده باشم؛ آنقدر که از همانجا مستقیم بروم سرای ابدی، انشاءالله.
هرچه خوانده و نخوانده بودم در هم قاطی شده، به حدی که نمیدانم جدیجدی باید بزنم به کار یدی یا هنوز اجازه دارم برای رسیدن به چیزی که دوست دارم در پیلهام بمانم.
صدایی میرسد که: آنقدر بمان، خفه شوی، کپکزده...
این همان ویروس است.
ما آبرویی هم نداریم که.
کاش میشد میرفتم پای پنجره، زیر نور مهتاب مینشستم، از نیمهشب تا طلوع کاذب برای خدا زمزمه میکردم که:
من طفلکیام، گناه دارم و اینها...
برایم آن شوالیهی سیاهپوش خوشقدوقامتت را، که قربانش شوم، انشاءالله... بهبه، چه آفریدهای خدا، چه فرشتهای، چه رشیدی...
برایم بفرست. مرا بیاورد پیش خودت.
که اینجا، ببین، حتی این ویروسهای میکروسکوپی هم زورشان به من سیاهسر چیرگی میکند.
حیفات نمیآید؟
این همه زحمت کشیدی، ساختی مرا، بعد اینجا هیچچیز نیست خوشحالم کند؟
پس لبخندها و خوشبختیهایم را کی میخواهی ببینی؟
بهتر نیست پیش خودت بمانم، همیشه خوشبخت...؟
بعد مثلاً خدا هم میگفت:
راست گفتی.
بعد مستقیم خودش میبردم.
اصلاً جیغ، وای!
ته رستگاری میشد دیگر.
نداریم... از این آپشنها هم نداریم.
خدا خودش کمک کند تا سر جلسهی آزمون بدنم سالم بماند.
بعد آزمون هم کامیونی، ویروسی، چیزی بزند مرا ببرد، حل است.
همهی عشق و محبتم به گلبولهای سفید و پادگن و اینها را همین الان تقدیم میکنم. انشاءالله باشد با تمام توان مقابل آن شرورهای کوچک بایستند...
فقط دو روز هم کافی است.
بعد... بعد از این آزمون بشری، بیارزش، مهم، آیندهساز، سرنوشت و بخت تعیینکن...
اگر باز هم نرسیدم، خودم دست ویروس را میگیرم، با هم دمبل بزنیم اصلاً.
.
.
الان چطوره؟
اه....میشه اول من سوال بپرسم؟
چرا یکبار هم شده،
کسی که منتظرم تا متوجه بشه چطور خیرهخیره نگاهش میکنم،
متوجه نمیشه؟
چرا یکبار هم شده دست از نامه نوشتن برنمیدارم... بعد چیکار کنم؟ کشیش شکار کنم؟
چرا جعبهٔ نامههای من باید خالی باشه؟
چرا فقط میتونم منظرهای بدون سایه ببینم؟
اصلاً این چرا بودنش مهمه؟
نمیشه یکبار فقط بتونم هرچقدر دلم میخواد گاز بگیرم؟ نفس بکشم؟ بدون حسابوکتاب اشک بریزم، لبخند بزنم؟
نمیشه یکبار هرچقدر دلم میخواد من باشم و بعد تظاهر کنم دیوانه شده بودم؟
یا مثلاً... تأثیر مستیام بوده؟
مثلاً مستی از خوشمزگی پنیر صبحانه.
یا فقط صرفاً شعف از زاویهٔ دوستداشتنی خورشیدی که بیش از حد دلچسب میتابیده.
ولی عارف که معروفش اعتراف نمیکنه...
البته تقصیر منه، من همیشه مبهم رفتار میکنم، گنگ حرف میزنم، نمیتونم اونقدر که احساس میکنم صادق رفتار کنم.
ولی چرا باید؟ همین که به کسی آسیب نرسونم کافیه، درسته؟
و در این «کسی»، من هم شامل میشم، درسته؟
آدمها هیچوقت قابل اعتماد نیستن. پس چطور بیشتر از این وسطتر بایستم؟
اگر میتونستم جایی از ته دل فریاد بکشم، نمیدونم حنجرهام اگر تواناییش رو میداشت، قلبم هم میتونست تحمل کنه یا دوباره یخ میزد و میترسید.
اولین بار شهربازی رفتن خیلی هیجانانگیز بود، اونقدر که به این فکر کنم بعد از کتابخونه و شیرینیفروشی تصرف کردن، شهربازی تصرف کردن جذابترین تصرفهای ممکنه.
هنوز هم موردعلاقهترین آهنگهام اونایین که ناگهانی تو پلیلیستم بودن، مثل یک نفرین کوچیک که اشتباهاً به معجزه بدل میشه؟
روزهای بهتر هنوزم بوی پاییز مخملیِ سبزی میده که در عین تحریک کردنم برای شیون کردن، طوری آرومم میکنه که از خودم بپرسم اون کی بود داشت از غم کپک میزد.
اه... همهچیز خیلی دوستداشتنیه. حتی وقتی بهشدت کلافم میکنه، حتی وقتی دلم میخواد از دستشون خودم رو غیرفعال کنم.
اونقدر دوستداشتنیه که گاهی درک چرایی یا درستیش رو ندارم، فقط میتونم اینطور حس کنم.
پس اینطور حس میکنم و امیدوار میشینم بلکه جریانش همونطور آروم و بدون لرزش پیش بره، تا بتونم چیزی رو دورتر از خودم و همهٔ اینها تحسین کنم.
گاهی...
گاهی همهچیز رو فراموش میکنم. تا میخوام از اون فراموشی لذت ببرم، متوجه میشم چرا فراموش کردم، باعث میشه همهچیز لذتش رو از دست بده... درست مثل روزهای خاکستریام.
گاهی هم همهچیزی که فراموشم شده بود دوباره محکم در خاطراتم رو میشکنه و تکرار میشه... اما احساسی نمیتونم بهش داشته باشم... چون نمیتونم بفهمم چرا فراموشش کردم.
یک زمانی یک چیزی داشتم...
فکر میکردم تا آخر قراره مال من باشه. ولی بعد معلوم شد چون میخواست مال من نبوده و هر وقت بتونه به جایی دور میره، شاید از همون اول رفته بود؟
یک زمانی فکر میکردم همهٔ اون چیزی که میدونم قراره ثابت بمونه، آب قراره همیشه بیاحساس جاری بشه و آتش هم بسوزونه... بدون اینکه دلیلی بپرسه.
بعد مشخص شد تنها چیزی که ثابته، طرز فکر محدود و چارچوبهای احمقانهام بوده.
دوست دارم میتونستم خودخواه میبودم، خودخواهتر از این؟
آرزو میکنم بچهٔ لوستر و درماندهتری بودم، حماقتآمیزتر از این؟
تصور میکنم اگر اینقدر پیش رفتم، تقصیر چه کسی جز من میتونه باشه... چرا؟ نمیتونم در این حد گاهی شرور باشم؟
شهر شلوغ سردردآوره، مردم خستهکنندهان، اجتماعات عذابآورن، مکالمات باید دائم تحلیل بشن، حالت صورت مدام باید بررسی باشه، باید همیشه بهترین جلوه رو انتخاب کرد، باید سعی کرد بهترین حالت رو مجسم کرد.
برای رسیدن به کمال باید تا حدی حداقل تظاهر به نزدیکی با تمامیت کمال کرد...
وسوسههای دوستداشتنی برای آشوب و رفتارهای ناهنجار رو باید کنار گذاشت، نباید نشون داد چقدر ترجیح میدی بهجای قابل پیشبینی بودن، غیرقابل پیشبینی باشی، چون ممکنه به کسی بربخوره.
چون ساعتها تلاش داشته که تحلیل کنه، میدونی؟ اون هم قطعاً خسته است، همه دلیل خودشون رو برای شرکت کردن داشتن. نمیتونن دیالوگهاشون رو چون تو خستهای تموم کنن.
بعد فقط میتونی امیدوار باشی قبل از اینکه گیر بیفتی، فرار کنی.
این اون همهچیزی بود که بهش فکر میکردم.
می تونم بگم بخشی از مشکلم اینه وقتی باید حدی گرفته بشم کسی باورم نمیکنه ووقتی اصلا نمی خوام جدی گرفته بشم ، خیلی دقیق متوجه و دیده میشم......
حالا این تقصیر منه که مدام سوتفاهم شکل میگیره؟
می دونم برای اصلاحش دیر اقدام میکنم ولی ...
آیا قضاوت کردن دربارهٔ صاحب اثر فقط از روی اثر، برای فهمیدن حقیقتِ شخصیتش کافیه؟
و از اونجایی که کامیونی، قطاری، چیزی دم دست نیست تا بتونم با کمکش به جایی دیگر حلول کنم،
فقط میتونم منتظر باشم تا زودتر حل شم.
اما...
اما اگه برای حل شدنم به تنهایی کافی نیست... نمیشه لطفاً این وسط منم چند نفر رو حل کنم؟
دوست دارم این بار خیلی از اون چیزها رو امتحان کنم.
میخوام این دفعه یک ستون باشم... نه یک پرتگاه.
پ.ن: به مناسبت تنها امروز بودن بیا اینکه کمی غیر رسمی تر نوشتم رو ندید بگیریم.
من بعدش ماهر تر میشم.بعد تو می تونی رسمی تر باشی من عزیزم.
همیشه انتخاب بین چند چیز برایم مشکل بزرگی بوده...
تا اینکه روزی دوستی را خواندم که نوشته بود چرا بیشتر از این محدود ؟
تا وقتی قلبت جا دارد همه را مهمان کن.
نکته مهم این است که کلیداش را به کسی ندهی...یا سندش را...
خوب خداروشکر همه چیز ان داخل ریخته بودم جز ماشین چهار چرخ.
فلسفه و ریخت هیچکدامشان به دلم نمی نشست...
خداروشکر امروز حل شد.
به صورت اتفاقی .....اکتسابی.
ماشین عاشق ماشق ام را هم پیدا کردم
https://www.rolls-roycemotorcars.com/en_US/showroom/ghost-in-detail.html
از این به بعد چرخ های ایشون هم توی قلبم جا پارک داره...
خیلی باهم هم فکر بودیم در روش مسافرت کردن....اصلا نگاه اش به مسافرت بود که به دلم نشست....هرچند گالری فنتوم هم بی تاثیر نبوده قطعا.
سرنوشت همین نیست؟
:)
منتها دارد دیگر.
ناراحتم.
شربت تلخ شد.
شام افتضاح از اب درامد.
از همه بیشتر به خاطر قول هایی که بی اهمیت تر از سکانس تکراری سریال همیشگی رد شدند ناراحتم.
از منی که چشمهایی که مستأصل بودند را دید و توانایی برای انجام هیچکاری نداشت.
از صدایی که می گفت لطفا هیچکاری نکن و این تلخ تر بود .
جایی از ذهنم اینطور پژواک شد که چون تو هیچ کاری نکردی ابنطور شد و چرا هنوز هیچکاری نمیکنی.
جایی دیگر کسی از من می پرسید تا کی می خواهی زنده بمانی.
قسمتی هم ان وسط نشسته بود و لبهای خمیده اغشته به قهوه اش را مزه مزه میکرد ، با نگاه خیره هلالی اش از من می پرسید هیچ می فهمی چقدر دلم می خواهد بمیرم ولی چون تو شایستگی اش را جمع نکردی نمی توانم؟
دلم می خواهد بدنم را بشکافم تا به جایی دور از دستش فرار کنم ، کسی چه می داند شاید اینطور شد و همه چی ناگهان بود شد.
از خودم می پرسم مگر همه مشکلات بشر به خاطر طمع نیست ؟
طمع به بیشتر داشتن.
بیشتر خواستن ، حس کردن ، دیدن ، لمس کردن ، بوییدن ، در اغوش گرفتن ، چشیدن ، بیشتر شدن ، وسیع تر شدن ، تا انتها بودن . برای اینها و بیشتر و بیشتر .
طمع.
پس نمی شود جلویش را گرفت؟
چطور؟
مثلا با چیزی دیگر نخواست؟
که دیگر دنبال چیزهای بیشتر و بیشتر نبود؟
به همان چیزهایی که دارم قانع بودن و قدرش را داشتن.
ولی مگر تلاش برای نگهداشتن ان چیزی که داری خودش طمع نیست؟
می گویند قبل از سیر شدن باید دست کشید ، خوردن تا حد سیری و فراتر از ان تنها برای حس کردن ان پر شدن رضایت بخش از درون چیزی طمع بزانگیز است پس باید از این سیری دست کشید. چون فقط همان طمع عزیز است که بیشتر و بیشتر می خواهدت تا بیشتر و بیشتر پیش بروی.
حالا دست از غذا کشیدی و با چین های سفره بازی میکنی که ناگهان فرد مقابلت صندلی اش را عقب کشیده و بعد از بلعیدن میزه به سمت تو قدم بر میدارد .
بعد از لمس کوتاهی از گرما در نوک انگشتانت متوجه می شوی دیگر دست نداری ، و تا می خواهی بپرسی چرا دیگر چیزی به نام تو جز چند تکه استخوان و توده ای لزج نمانده .
ناراحت کننده ترین بخش ماجرا آنجاست که ان نگاه پر از ناامیدی شخص را می بینی که غمزده نگاهت میکند ؛ چرا کافی نبودی ؟
چرا این تو بودی؟ چرا؟ چرا باید تو می بودی؟ به خاطر تو!!
و بعد محبور می شوی با همان توده استخوانی ات بشنوی که اهسته انگشتهای خودش را می جود. لیما می گفت درد از شدت خونریزی یک موهبت است ولی مرگ از درد شکنجه است ، کنجکاوم این حس بی هوشی که گاها درون مغزم نبض می زند از بی حسی بدست امده از خونریزی های قلبم است یا صرفا نوعی واکنش دفاعی به درد پی در پی که بی وقفه می بوستم؟
تمام روز منتظر لحظه ای می نشینم که این تصورات پوشالی ام را جایی حبس کنم تا بلکه در طول خواب همهمه هایشان را نشنوم.
اما از بس حماقت امیز ام که حتی در این لحظه ام گیج عمل میکنم ، بیشتر شان فراموش می شوند و باز شب برایم قصه می خوانند.
البته من مقصرم. من مشکلی بودم که از لای شکافی که با تیغ کوچک جراحی بریده شده بود جفت پا بیرون پرید تا اثبات کنم عوضی بودن یعنی چه.
بله بله یادم امد.
ان .... شخص....بیا صدایش کنیم سبز عینکی. بله .سبز من ؟...سبز او!
سبز او میگفت.سبز ابی من.
میگفت اینکه دلیلی برای این همه درد پیدا نمیکند ارامش بخش تر است ، حداقل اینطور می شود تا خودش برای خودش دلسوزی کند.
حداقل اینطور می شود تمام ان توده را روی خودش تصور نکند.
حداقل اینطور.
ولی ..... سبز نمی داند چقدر طاقت فرساست بی دلیل درد متحمل شدن ، باعث می شود عادت کنی به حمل کردنش . و این عادت کردن آزاردهنده است ، نمی شود هرطور دوست داشت خودت را سرزنش کنی ان حس ترحم دوست نداشتنی مزاحم می شود.
و این شکنجه دردناک تر است.
شاید چون من ناقصم ، برای همین حتی نمی توانم همه انچه که می خواهم را بیان کنم. نمی شود ذره ای از انچه حس میکنم را منتقل کنم ، دیگر نمی فهمم اصلا چه بودم؟
شاید چون من ناقصم.
سیرا میگفت من از درد کشیدن متنفرم و از اینکه مردم از من ناراحت عصبانی یا متنفر باشند هم متنفرم چون بعدش می دانم که درد میکشم اما مهم نیست چقدر ناراحت یا متنفر باشم قرار نیست کسی متوجه شود .
دلم می خواست سیرا بود تا میگفتم سیرا سیرا سیرا اگر می شد حاضر بودم تمام عمرم باهم زندگی کنیم ، نه درجهان من ، در جهان تو ، دران اخر الزمان پر از بیماری . اینطوری اکر هم می مردم برای تو صرفا یک اتفاق تکراری بود.
ولی سیرا هم پشت همان سنگهای کاغذی است.
جملات زیادی این وسط گم شدند ، من دنبال چه بودم؟
اه .
در چنین زمانهایی من واقعا نمی فهمم باید چه میکردم ؟ چه باید می شد؟چه چیزی را رد کردم؟چه چیزی کم بود؟
دلم می خواهد چند کلمه نه چندان زیبا غیر ادبی به ادامه من وصله کنم تا بلکه حس خسته کننده درد اوری که روی مغز و سینه ام فشار می اورد توصیف شود...می شود؟
من فقط می خواهم باهم باشیم.خوشحال باشیم،درکنارهم ارام بگیریم.
باید چطور انجامش میدادم /بدهم؟
اصلا مگر من نفرین تو نیستم پس چرا گذاشتی که همچنان باشم ؟
تا انطور با چشمهای اغشته از عسل ات نگاهم کنی؟
تا در غم و خشم غروب نگاهت از خودم بیشتر متنفر باشم؟
که در نگاه کویر مواج اشان گم شوم؟ یا تنفر و دستپاچگی هلال شکلاتی شان را درمانده تماشا کنم؟
کاش ......
کاش اینقدر این من نبودم ...
چقدر تکرارش میکنی؟
چقدر تکرارش کنم؟
فکر میکنی هیچوقت تغییر نمی کنم؟
هر روز بخش بیشتری از من را فراموش میکنم...
چرا من بودم؟
...شدم؟
نه نه ....من مقصرم ، چرا فکر میکنی من عوضی بی دست و پایی ام که مشکلاتی که از من جوهر گرفتند رد کنم؟
من فقط نمی دانم چطور پاک شوم ، به انحلال برسم .
من ناقص ، افکار پر از کمبود و جملات نا تمام. درچاچوبی محدود به تن... تاکجا؟تاکی؟
از همان ابتدا نباید عاشق شیشه های شکسته می شدم .
از همان ابتدا نباید ارزو چیزهای شیرین میکردم .
نباید ...
باید یک نت می بودم ، یک نت کوتاه و لرزان و محو.
نتی که قبل از شنیدنش به خاموشی می رفت.
متاسفم.
متأسفم.
متأسفم.
پ.ن: می روی اما بدان ای فراموشی
با غم سردی که میشناسم هم اغوشی
فکر میکنم بدون اینکه اجازه اش را گرفته باشم خوشحالم.
متأسفم
فقط دلم می خواست کمی بیشتر شبیه ان ستاره باشم.
همانی که گاهی ابی می شود گاهی قرمز گاهی سبز.
همان ستاره ای که دروغ گفتن را خیلی خوب می داند .
همانی که عاشق ان است.
عاشق ان...
سقوط .
حس رهایی و آرامش بخشی خواهد داشت ؟
می گفت سقوط به ناکجا آباد دوست داشتنی است.
پرسیدم چرا
گفت بدون اینکه درخواست کند او را به سمت خودش می کشد ، فکر میکند آن ناکجا آباد همان جایی است که دوست داشته خواهد شد
چرا که ناکجا آبادها نیازی به دروغ گفتن ندارند.
نیازی به صدا زدن ندارند.
نیازی به خواهش برای پذیرش ندارند.
همینکه سقوط کنی در آغوشت میگیرند.
می گویم آن صحنه پر زرق و برق را دوست نداری ؟
می گوید این بهشت دروغین است.
عاشق احساس سقوطم به سمت همانجایی که نا کجا می خوانندش .
ایا این زیباست نیست که هم جا باشی و هم نا به جا.
چنین تناقضی را فقط ناکجا آباد ها بلد اند.
می گوید البته توضیح این مفهوم ها به ناکجا آباد نمی آید . اما کمی هم اگر اضافه اش کنیم بد نیست ، به هر حال که آباد است.
می گویم داری بیهوده می گویی ، توفقط می خواهی فرار کنی ، از هرچیزی که شد به هر جایی که بود .
لبخند می زند که زیادی سختش می کنی.
تو هم عاشق سقوطی .
اضافه می کنم نه من می ترسم.
و ادامه می دهد این هم تناقضی دیگر است ،می بینی تو هم به آنجا تعلق داری.
سعی می کنم فرار کنم ، مانع ام می شود.
با خنده زمزمه می کند مهم نیست به کجا بروی ، اخرش به جایی که به آن متعلق باشی برمی گردی ...پس حالا هرچقدر می خواهی از معلق بودنت لذت ببر.
انگار می خواهد خاطر نشانم کند.
به هرحال ، سقوط کردن مفهومی بی بها است که بی دلیل معنا دارش میکنیم.
نمی دانم خودش می داند چقدر از او متنفرم یا نه .
شاید برای همین مطمئن شد که نمی توانم فراموشش کنم.
کاش می شد آغوشم را برایش باز میکردم ، آن وقت به قدری محکم در آن بغل می فشردم اش تا دیگر آن طور وسوسه آمیز از سقوط کردن زمزمه نکند.
کاش می شد من هم مثل او جرئت عزیزم صدایش کردن را داشتم.
و آیا آن زمان تغییری رخ می داد؟
حالا تنها چیزی که از او مانده
یک غروب است و چند دفتر پر شده از موسیقی هایی ناتمام.
و پرده هایی که بدون او بازهم در اغوش بادهای زمستانی می رقصند.
کاش می شد از او می پرسیدم
آیا حالا خوشحال تر است و آیا خوشحال تر خواهد بود؟
هنوز صدایش را می شنوم که زمزمه می کند.
عزیزم
به ناکجا اباد بیا
به دنبالم سقوط کن
سقوط کن عزیزم.
.
.
آیا این احمقانه نیست چطور سایه ها رفتند اما نجوا هایش همچنان هستند؟
و برگردیم به حال
ستاره ای که درخشان تر از قبل می درخشد.
خیلی دور شده.
چقدر سقوط کرده؟
هرگز نمی خواهم بدانم....
درحقیقت ....آیا این حکمی بود که خودش درخواست و اجرا کرد؟
یا تنها
یکی از هزاران سناریوی دیگری بود که باید اجرا میکرد؟
جایی درون بدن از ماسه صیقل شده ام از خلا مانده حبابی بزرگ تشکیل شده.نقطه ای که مدام یادم می اوردچیزی جایش خالی است .
دلتنگشم.
مستِ کدام میخانهام؟
جامِ کدام می باده ام؟
چرا از لبخندت درماندهام؟
نفرینم کردی؟نفرینت کنم؟
کاش روزی برایم گریه کنی
همانطور که برایت گریه میکنم