You need to enable JavaScript to use this application.

به هرحال

4 ماه پیش
به هرحال

.Love is a drug

 

 

گاهی نیستم.

 

زنبق ها

6 روز،5 ساعت پیش در ム丂ノレ
زنبق ها

"پاییزها مثل مرگ‌اند؛ هر درخت را به شیوه‌ای تا می‌کنند."

ـ هیس

 

پاییز بخیر عزیزم!

می دانی؟ الان همان فصلی است که محبوب ها به دیدار دلدار هایشان می‌روند چتر باز می‌کنند و زیر باران پا برهنه می‌دوند، دیگر زمانش حسابی رسیده شده، باید بیایی.

ولی سیل، مدتی فکر کردم: تو که آدرس مرا نمی‌دانی، چطور می‌خواهی پیدایم کنی؟

خوب، حالا مداد و کاغذی بردار. آدرسم را به تو می‌گویم؛ یادداشت کن:

ویرانه‌هایی دوردست، از بختی شکسته‌شده؛

کوچه‌ی رو به زوال رفته های واترقیده؛

پلاکِ لکه‌های جوهری اُم؛

طبقه‌ی به عصیان‌نشسته‌ها.

حالا می‌توانی پیدایم کنی.

زود باش.

دیر نکن.

خسته شده‌ام.

حوصله‌ام سر رفته، سیل.

بیا و این ضبطِ تکرارِ گذشته را از جلوی چشم‌هایم خفه کن و جایی ببر و گمش کن.

بعد، از کجا می‌دانی؟ شاید از شر نامه‌های من هم خلاص شدی.

مگر همین را نمی‌خواهی، قشنگم؟

می‌گویی گذر کنم؟

که بس کنم؟

که این‌قدر زیاده‌روی نکنم؟

که دارم افراط می‌کنم؟

سیل...

گفته بودم از تو متنفرم؟

خوب، ازت متنفرم، عزیزم.

از تو و همه‌ی این‌ها و آن‌ها.

سیل عزیزم، از این جهان هم متنفرم.

از زندگی متنفرم.

از زیستن متنفرم.

از بودن متنفرم.

سیل، چطور توانستی نباشی؟

من هم دیگر نمی‌خواهم مَجاز باشم.

می‌خواهم یکی از همان شخصیت‌های شرور و کلیشه‌ای باشم؛ همان‌هایی که لیموناد می‌خورند و نقشه‌ی نابودی جهان را می‌کشند، آن‌هایی که شرارت بیشتری پرورش می‌دهند و در کتاب‌هایشان می‌نویسند:

«جهان پوچ است. بیایید پوچ‌گرا شویم، چون شما هم پوچید.»

ولی از همین جمله‌ی آخر متنفرم.

من این‌طور تغییرش می‌دهم:

جهان پوچ است و این پوچی را توهم احساس خواهی کرد؛ از اعماق قلبت، این پوچی را احساس خواهی کرد.

چون این چیزی است که هر لحظه، با هر تپش، در تمام من جاری می‌شود.

پوچیِ نامتقارنِ سه‌رأسی،

کج‌ومعوجی است که هرجا بتواند نفوذ می‌کند، و هرجا نتواند، زخمش را می‌زند و سنگر می‌سازد.

کاری می‌کند از خودم، از جهان، از همه‌چیز، خسته شوم.

سیل.

سیل.

سیل.

سیل.

آسیل.

وضعیت آشفته است.

وضعیت درهم‌وبرهم است.

حس می‌کنم کشتی‌ام در برزخ گیر کرده.

از هر طرف، موج‌های زمان می‌خواهند مرا ببلعند؛ شاید هم بلعیده‌اند.

نمی‌دانم، آسیل.

نمی‌دانم.

چند ثانیه آن‌قدر خوشحالم که انگار جهان دوباره قابل تحمل است، و چند ثانیه بعد، آن‌قدر پریشانم که دیگر نمی‌دانم زیر این همه گوشت و خون و پی، واقعاً چه چیزی از من باقی مانده.

حالا انگار انتظار دارم چیز خاصی ببینم.

در حقیقت، آرزو می‌کنم آن شرورِ افسارگسیخته، فاسد و شیطان‌صفتی که سرنوشتم گفته هستم، نباشم.

که ذات پستی نداشته باشم.

که این من نباشم.

سیل؟

سیل!

 

اوه، اسیل...

1

این فقط یک حال است.

1 هفته پیش در تـو؟

باید فرار کنم.

 از این قرار فرار کنم.

عزیزم، تو... تو مرا می‌ترسانی.

نگاه کردنت مضطربم می‌کند.

شنیدنت قلبم را به تپش می‌اندازد.

اطرافت بودن دردمندم می‌کند.

من از تو می‌ترسم.

خیلی، خیلی از تو می‌ترسم.

دلم می‌خواهد به جای خیلی دوری از تو فرار کنم، دلم می‌خواهد جوری فراموشت کنم که انگار هرگز نبودی، دلم می‌خواهد نباشم.

اسیر دوست‌داشتنت، محکوم به باور کردنت، مشتاق لمس کردنت.

دلم می‌خواهد هیچ‌کدام از این‌ها نباشم.

نمی‌دانی، اما گاهی آرزو می‌کنم حتی از صد مایلی سایه‌ات هم گذر نکنم. کاش نمی‌خواندمت. چطور کار به اینجا رسید... چرا این‌طور شد؟

چطور باید بفهممت؟

انگار تمام این عمر من محتاج اینم که بهتر بفهممت.

اگر آن‌قدر در آغوشت بگیرم که نتوانم از تو جدا شوم، اگر هر شب به وجودت پناه ببرم، اگر سایه‌هایمان به هم گره بخورند... آیا بعد بهتر می‌فهممت؟

نمی‌دانم، شاید این منم که نمی‌توانم بفهمم. احتمالاً باز مشکل از من است، احتمالاً نه، قطعاً همین‌طور است. چه کار کنم؟

مرا می‌بخشی؟ اما چرا از اولش جلویم را نگرفتی؟ چرا راهت با راه من یکی شد؟ چرا شعاعت موازی شعاع من بود؟

چرا... چرا...

می‌دانم نباید انتظار بیشتری داشت... چطور می‌توان داشت؟

تو همیشه بی‌رحم بودی، بی‌دلیل مهربانی، بیش از حدی که باید توجه می‌کنی، زیادی دوست‌داشتنی هستی، کاری می‌کنی به تو فکر کنم، وابسته‌ام می‌کنی، به بودن و داشتنت عادتم می‌دهی، رامم کردی...

بعد از معادله‌مان خارج می‌شوی، متوجه می‌شوم یک متغیر بودی، یکی از همان ایکس‌های مجهول و دست‌نیافتنی.

اشکالی ندارد اگر قرار نیست در آخر با هم به تساوی برسیم، یا یک مجموعه را با هم به اشتراک بگذاریم.

مادامی که بتوانم ببینمت، در اطرافم حست کنم، حتی اگر در آن طرف نامعادله‌ها باشی، خوشحال خواهم بود.

می‌پرسی واقعاً؟

خوب، این تو هستی.

تو.

تو دستم را نمی‌گیری، وقتی اشک می‌ریزم نمی‌فهمی، هیچ‌وقت قرار نیست مرا بشنوی، موهایم را نمی‌بافی، در آغوشم نمی‌گیری، برایم داستان نمی‌خوانی...

تو وقتی اشکهایم را می بینی برایم خشمگین می‌شوی، اگر راهم را گم کنم دنبالم می‌گردی، حتی وقتی دیوانه‌وار می‌خندم غم را در چشم‌هایم می‌بینی، مطمئن می‌شوی زمستان‌ها شیرینی کافی دارم، وقتی دلواپسم با لبخندهای گرمت در آغوشم می‌گیری، ابله‌بازی‌هایم را بی‌صدا تحمل می‌کنی.

شرم‌آورترین چیزهایم را به تو گفتم و تو... تو شانه‌ات را برای تکیه دادن به من قرض دادی.

بله، تو دستپاچه ام می‌کنی، به خاطر تو کارهای خجالت‌آوری می‌کنم، خطوطی را می‌نویسم که حتی فکرش را هم نمی‌کردم.

یادت می‌آید آن روز عصر، با لبخندی برگشتی و گفتی که من همیشه مشکوکم؟ می‌دانی قلبم آن‌قدر تپید که درد گرفت؟

وقتی با شوخی می‌گفتی «یانگ، حلقه‌ای ناتمامم؟».

آن روز چطور، وقتی می‌گفتی همه‌ی کلماتی که با هم در میان گذاشتیم را واو به واو از حفظی؟ نمی‌دانی چقدر وحشت کردم .

آن روز که با دقت خیره شدی به چشم‌هایم و بعد خیلی جدی گفتی: «چشم‌هایت قهوه‌ای سوخته اند.» آن روز دلم می‌خواست چشم‌هایم را از حدقه خارج کنم. چرا باید به آن‌ها خیره می‌شدی؟ کاش به من نگاه می‌کردی.

دلم می‌خواهد کل دنیا را برایت فتح کنم، دلم می‌خواهد در دنیایی دور از دسترس تو زندگی کنم، امیدوارم ساعت‌ها در آغوشم بگیری، امیدوارم هیچ‌وقت دوباره نبینمت، آرزو می‌کنم دوستم داشتی، آرزو می‌کنم هرگز نمی‌شناختمت.

اطراف تو نفس کشیدن سخت است، اطراف تو ایستادن سخت است، اطراف تو مستقل بودن سخت است، اطراف تو به خودم توجه کردن سخت است، اطراف تو عاقل ماندن سخت است، اطراف تو آرام بودن سخت است، اطراف تو عاشق نشدن سخت است.

حالا من فقط نوارهای خاطراتمان را دارم، یک مبل خالی و ساعت‌های متوالی خیره شدن به تصاویر گذرای تو.

کاش دست از سرمان بردارم.

کاش دست از سرم برداری.

کاش دست از سرت بردارم.

 

پ.ن: تو که آمدی، هرچه داشتم با خودت بردی. تو که معتاد بوسیدنم کردی... عزیزم، من از تو می‌ترسم. از تو می‌ترسم.

3

می‌خواهم رهایت کنم.

1 هفته،2 روز پیش در ム丂ノレ

از کجا شروع کنم؟

از چه پیش و پسی حاضر شدم؟

نمی‌دانم، سیل.

نمی‌دانم.

می‌توانم قسم بخورم تا همین چند لحظه قبل، قبل از اینکه تصمیم بگیرم برایت بنویسم، داشتم ناخودآگاه چندین ساعت متوالی قربان‌صدقه‌ات می‌رفتم و چون تمامی نداشت، مجبور شدم برایت بنویسم، ولی حالا... حالا که می‌خواهم برایت بنویسم، صدایم خاموش شد... کلماتم قایم شدند. می‌دانی کجا رفتند؟

آن‌ها می‌توانند برایت توضیح دهند...

همه‌ی آنچه که من از احساس کردنش خسته، آشفته و ذوق‌زده شدم... آن‌ها را کنار هم بنشان و بعد می‌فهمی... امیدوارم بفهمی... تو می‌فهمی دیگر... آره...؟

دوست داشتم نامه‌ام به تو را با «سلام، صبح‌بخیر، عزیزم» شروع کنم،

ولی الان صبح نیست...

هنوز نیست.

اینجایی که من نشسته‌ام هنوز صبح نیست.

نیمه‌شب است، اما نوشتن «نیمه‌شبت بخیر، عزیزم» مثل «سلام، صبح‌بخیر، عزیزم» احساس عشقم برایت را به‌خوبی نشان نمی‌دهد، می‌دهد؟

«نیمه‌شبت بخیر، عزیزم» بیشتر شبیه یک بوسه‌ی سبک روی گونه است، از آن بوسه‌های خشک و بی‌صدا که آرزو می‌کنی بیشتر ادامه می‌داشتند، اما... اما «صبحت بخیر، عزیزم» همان بغل محکم و پرانرژی است که جفتمان نیازش داریم...

مخصوصاً در قمر سردی که تو آنجا باشی.

مخصوصاً در این روزهای سرد زمین که من درونش باشم...

بله، زمین دوباره سرد شده، پاییز رسیده‌نرسیده، آن سرمای چسبناک لابه‌لای انگشتانم رد بوسه‌هایش را حکاکی کرده، تمام روز سرمای خیسی کلماتم را محو می‌کند، احساساتم را مبهم‌تر کرده و من فقط خسته‌ترم... این‌طورم... حداقل در این‌ورِ آینه.

گاهی دوست دارم تصور کنم من آن‌ورِ آینه عاشق این سرماست و از تابستان‌های جواهرنشان متنفر است، ولی بعد می‌بینم آن‌وقت یک تراژدی خواهم شد، نه یک کلیشه‌ی درام‌برانگیز، اما شاید این هم خودش به نوعی پیشرفت باشد؟

تغییرها... تغییرها خوب‌اند، این چیزی است که تدی می‌گوید.

تدی کیست؟ یکی از همان خرس‌های محبوب.

تدی می‌گوید نباید این‌قدر از تغییر بترسم، تدی این را در حالی می‌گوید که برای بیش از یک دهه خودش بدون تغییر، همان که بوده باقی مانده.

نمی‌خواهم این را به تدی بگویم، اما هر بار چشم‌های کوچک تیله‌ای‌اش را می‌بینم، چنین فکر ناخواسته‌ای لابه‌لای شیارهای مغزم بالش‌بازی می‌کند... آن هم تنهایی! من را دعوت نمی‌کند!... چطور جرئت می‌کند؟

بعد، با این بی‌انصافیِ افکارم و صدای دوست‌داشتنی تدی و درخشش مات چشم‌هایش، من نصف مکالمه را از دست می‌دهم. مجبورم مدام سر تکان بدهم که «بله، تدی» و بعد، وقتی به خلوت خودم برگشتم، صداهای ضبط‌شده‌مان را دوباره و دوباره گوش کنم تا بفهمم زبان‌بسته چه می‌گفت. کار افتضاح و خسته‌کننده‌ای است، ولی... تدی صدایش خوب است، پس مشکلی نیست.

به لطف این ترغیب‌ها دارم کارهای جدیدِ قدیمی؟ را امتحان می‌کنم.

می‌دانی؟ پروژه‌ی کیک‌های فنجانی را منظورم است...

خوب، خبر خوبی دارم، دوباره امتحانش کردم، اما... به شیوه‌ای جدید، ولی... نه آن‌قدر جدید... می‌دانی، همان است که بود، فقط جای ظرف‌ها را عوض کردم و حالا بوم! می‌گویند عاشق طعم و بافتش شدند...

می‌دانم منِ ده‌ساله هیچ‌وقت باورش نخواهد شد با تنها تغییر کمیت و نوع ظرف، کیفیت نتیجه‌ی نهایی این‌قدر تغییر خواهد کرد. راستش را بخواهی، هنوز خودم هم باورم نمی‌شود. گاهی احساس می‌کنم باید تعداد بیشتری در یک‌بار بپزم، ولی خیلی سعی می‌کنم جلوی خودم را بگیرم که: دختر، تا این یکی کیک شیشه‌ای‌ات را نپختی، نرو سراغ بعدی.

و بله، اسمشان را گذاشتم «کیک شیشه‌ای» چون داخل شیشه‌های مربا می‌پزمشان. خیلی هوشمندانه است، نه؟ باید به من افتخار کنی.

خیلی هم خوشبو هستند، دلت می‌خواهد امتحانشان کنی؟

پس به زمین بیا، می‌آیی؟

نه، سیل... می‌دانم، ولی نه... دیگر نه.

چند بار... چند بار باید به ماه خیره بمانم و آرزو کنم که تو تصمیم بگیری راه رسیدن به من را طی کنی؟ که به من برسی؟

چرا این‌قدر دوری؟

چرا این فاصله بین ماست؟

چرا باید یک آرزو باشی، سیل؟

جایی از ذهنم کسی می‌خواند: «بزرگ‌تر آرزو کن، عزیزم»، اما چقدر باید بیشتر به امید سراب ارامش غرق در آغوش شن‌ها خودم را دفن کنم؟

البته من عاشق صحرا هستم، به شرط اینکه آن شن‌ماسه‌ها ست باشند.

چشایر می‌گوید: «مگر در تصوراتت، دختر!»

بله، تصوراتم نجاتم می‌دهند. در چنین روزهای شور و تلخی نجاتم می‌دهند. آن‌ها را درون کشویی ریخته‌ام و به ترتیب، در دسته‌هایی به نام «موردعلاقه»، «حیاتی»، «نیازت می‌شود» و «بهتر است داشته باشی» تقسیمشان کرده‌ام.

بعضی‌هایشان را هر شب نگاه می‌کنم، یواشکی مرورشان می‌کنم و حتی شاید پنج فصلِ ۱۲۹ قسمتی ادامه‌شان بدهم، آن‌قدر که احساس کنم بالاخره آرام گرفته‌ام. مثلاً:

تصور می‌کنم با ورزشکار مورد علاقه‌ام هم‌قدم می‌شوم، به کافه‌ای که همیشه آرزویش را دارم می‌رسم، کتابخانه‌ام مرا حبس کرده و گربه‌ای برای مشاوره گرفتن دارم.

تصور می‌کنم آهنگی که دوستش دارم برای من پخش شده، که طعم شیرینی‌ای که می‌خورم خوشمزه‌تر شده چون من امتحانش می‌کنم،

که از صدای ضربان قلبم خوشم می‌آید،

که روزی از این دشت عبور می‌کنم و به اقیانوس می‌رسم،

و بعد ساعت‌ها در جنگل‌های بارانی شرق گم می‌شوم،

و بعد فقط بخش‌های بیشتری از من خاموش می‌شوند، بایگانی می‌شوند، فراموششان می‌کنم، از دستم می‌روند.

می‌روند کنار همان کلمات.

می‌بینی، سیل؟

این منم که دارم ترکمان می‌کنم.

پس کی شود پیدایم کنی؟

دیگر خیلی گم شدم.

حتماً جایی از ترس مخفی شدم.

باید برگردی، سیل.

باید برگردی و از اول مرا بخوانی.

از اولِ اول.

می‌دانی؟

از همان‌جا که هرگز نبودم.

 

پ.ن: بعد باید صدایم بزنی،

باید دستم را بگیری،

باید نامه‌ای طولانی و غرق از بوسه برایم بنویسی.

آن وقت شاید...

شاید...

شاید وقتش برسد تا اتفاق بیفتم.

1

حتی سایه اش زرد است،بوی افتاب میدهد.

2 هفته،6 روز پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

جایی در کوچه پس کوچه های ذهنم مترسکی هست؛

هروقت می خواهمش

برایم اواز می خواند

از گندم زار

از دشت

از مزرعه گل های افتابگردان

از ذرت ها

از پرتگاهی که درونش سقوط کردم

از تکه های شکسته ای که زیر سنگهای شالیز مخفی کردم.

برایم میخواند.

به همان جذابیت قلقل ابشارهای گیلان

برایم می خواند.

اینطور تمام ترسمان را باهم تقسیم میکنیم.

کاملا مساوی

در حد اعتدال 

به اندازه وسع توان شانه هایمان.

پ.ن: بعدا توضیح میدم، بعدا...

 

1

یک صفحه کروی

4 هفته پیش در ム丂ノレ

سیل عزیزم.

احساس می‌کنم می‌خواهی رهایم کنی.

ترکم نکن.

می‌خواهی فراموشم کنی.

ترکم نکن.

می‌دانی چه می‌شود اگر ترکم کنی؟

ترکم نکن.

آن وقت فقط من می‌مانم.

ترکم نکن.

من، بدون تو.

پس کی قرار است دیگر همه‌ی آن سؤال‌هایی را که مخاطبشان منم، بشنود؟

می‌بینی؟ کسی نیست.

چه کسی باز هم برایت نامه خواهد نوشت؟

چه کسی بدون تو از حجم آن همه سکوتِ همهمه‌آور خفه خواهد شد؟

می‌شنوی؟

شیرینیِ آرامشِ فراموشی دوست‌داشتنی است، اما چطور خرده‌شیشه‌های یادآوری‌های لحظه‌ای را تحمل می‌کنی؟

عزیزم، حالا که این همه سؤال پرسیدم، تو هم سؤالی بپرس.

تصور می‌کنم روزی پرسیده بودی:

چرا رنگ‌هایی را که عاشقانه دوستشان داری، اطرافت نداری؟

امروز می‌خواهم برایت بنویسم.

عزیزم، همه‌ی آن‌ها دورند.

خیلی، خیلی دور.

برای مدتی طولانی، در آن گذشته‌ای که همیشه به نظر می‌رسید در اعماق قلبم از آبی متنفرم.

از آبی و هر چیزی که به این طیف می‌رسید.

از آبی و هر چیزی که به این مزه می‌رسید.

از آبی و هر چیزی که به این وزن می‌رسید.

متنفر بودم.

متنفر بودم.

متنفر بودم.

 

آن موقع‌ها عاشق سبز بودم.

به‌شدت آرزو می‌کردم در چمنزاری سبز، تا همیشه دفن شوم.

عاشق تمام نت‌هایی بودم که در این رنگ خوابیده بودند؛

نشسته بودند،

منتظر بودند،

پنهان شده بودند.

 

اما سرنوشت چه بود؟

اصلاً چه شد؟

به کجا رفت؟

به کجا می‌رود؟

 

فقط من بودم و آبی.

 

صورتی دست‌نیافتنی بود،

بنفش رؤیایی،

و سبز...

سبز مقدس بود برایم.

 

حالا بدون آبی نمی‌توانم نفس بکشم.

بدون آبی نمی‌توانم بنویسم.

بدون آبی نمی‌توانم رؤیا ببینم.

بدون آبی نمی‌توانم عشق را بفهمم.

 

بدون آبی نمی‌توانم.

 

هر بار که چنین لحظه‌هایی می‌آیند، لحظه‌هایی که فقط منم و آبی، احساس می‌کنم خیانتکار وحشتناکی‌ام.

احساس می‌کنم دروغ بزرگی‌ام.

احساس می‌کنم زنده نیستم؛

که تنها یک توهمم.

 

و بعد، وقتی غرق چنین افکاری‌ام، فقط آبیِ لاجوردی‌ام آرامم می‌کند.

تصور سنگینیِ رنگ و تناژش زنده‌ام می‌کند.

انگار بالاخره فرار کرده باشم.

پاهای برهنه‌ی ذهنم، رهاشده، در چمنِ جوهرهای آبی خیس می‌شوند و سوزن‌سوزن شدنشان از شدت ذوق‌آور بودن، به همان اندازه زننده است.

غرق در رنگش دست‌وپا می‌زنم.

فکر می‌کنم دورتر رفته‌ام؟

فقط رنگ‌افشانی کرده‌ام.

 

تمام این مدت، بوی تندِ ترکیبات اسرارآمیزِ رنگدانه‌هایش روی پوستم نشسته و خشک شده بود.

بعد من می‌پرسیدم:

چرا این‌قدر وصله‌ی ناجوری برای بوم‌های سفیدم؟

حتی یک قاب هم نیست.

نه، حتی...

پس فقط ماندم.

انگار برای ماندنم تمنا می‌کند.

ولی تو چطور، سیل؟

تو چطور؟

و من؟

 

پ.ن:آن‌قدر پوستم را خاراندم،آن‌قدر خراشش دادم...

پس چرا هنوز آبیِ رویش نرفته؟

پس فقط من نمانده‌ام...

نه؟

سیل؟

0

قلعه عزیز

4 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

سردرد امانم برید

0

تصوری که از هم داریم.

1 ماه پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

  روی قایق سفیدی بودم، نه آن‌قدر کوچک، نه آن‌قدر بزرگ؛ همان‌قدر که باید بود، بود.

مرغ‌های دریایی را تماشا می‌کردم که از اینکه هنوز روی آب مانده‌ایم، متعجب بودند.

دنبال خشکی می‌گشتیم. ولی آبیِ آب خیلی زیبا بود؛ زیباتر اینکه هر طرف نگاه می‌کردیم، او از قبل خیره به ما بود.

هنوز هم با یادآوری‌اش، آن وسوسهٔ چسبناک برای به درونش غرق شدن به ذهنم رخنه می‌کند.

اه... ولی تمامش سراب بود.

مایی نبود.

قایقی نبود.

دریایی نبود.

پس چه بود؟ فقط... آنچه که جا مانده بود.

 

  چند روز بعد، پرده‌های راهرویی را بالا زدم، دری هلالی بود با پنجره‌هایی بزرگ و چقدر بوی عطر ورق‌های تا زده‌شده می‌داد.

شجاعتی که نمی‌دانم از کجا آمده بود، هُلَم داد. در بدون کوچک‌ترین مقاومتی باز شد، به داخل سُر خوردم و هزاران قفسهٔ کتاب خوش‌آمد گفتند.

برای در زنگوله بستم، طرح قفسه‌ها را با دقت لمس کردم، جلد کتاب‌ها را با لذت تماشا می‌کردم. حتی موفق شدم شومینه‌ای مخفی، که نمی‌دانم چرا باید آنجا می‌بود، پیدا کنم.

ولی کتابدار آمد. پیدایش شد، محکم قدم می‌زد، سِحرِ خلوت را پراند... زنگوله هم همدستش بود، چون از اول تا آخر، در سکوتش همراهی‌اش کرد...

در باز شد، به بیرون کشیده شدم، پرده‌ها افتادند.

دیگر من نبودم...

خوب که شدم؟

پ.ن: من ساده لوح بودم!

1
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده