اولین باری که چنین واژه ای شنیدم داخل داستان خرگوش بلا بود! برای همین خیلی این واژه را دوست داشتم.انتقام یک کودک قیری کوچک با کلاه تصاویر بود که چشمهای دکمه ای داشت، هنوز هم انتقام برایم همین است.بی گناه ، بی ازار ، کوچک و دوست داشتنی است ، همینطور به شدت بغلی .اما چسبنده است، دورت می پیچد، حلقه می زند بعد نمی توانی از دستش در بروی مگر اینکه بپری درون بوته ی خارت. 

یادم می آید مدام خرگوش بلا به گرگ احمق می گفت می دانی فرق من و تو چیست ؟ من عاشق بوته های خارمم، باهاشون بزرگ شدم، در حقیقت داخلشون رشد کردم، بهم حس ارامش می دن، ما هم رو قبولیم ولی تو بوته های خارت رو سوزوندی و با خاکسترش کشاورزی، حالا ببین چی می کاری؟ هویج! بعد میگی چرا انقدر بد شانسی. همه هویج ها ی این داستان مال من اند! من خرگوش قصه ام اخه احمق! 

حالا منم حس همان حماقت اقا گرگ خاکستری داستان را دارم.

حس همان بی حوصلگی و کسالت بچه قیری داستان را.

انگار من هم یک صورت فلکی بودم!

برای همین یک هفته برایم در یک روز می گذرد...