سلام و احترامات
میفرماید شاعر که : تا در این دنیا مرگ هست، ظلم هم هست. ای مادر غریبم، من را به پشت کوهها ننداز!
پس میدانیم که تا مرگ هست، ظلم هم هست. یکی از این مرگها که چند روز پیش رخ داد. دوباره. انگار که دی ماه، هنوز ادامه دارد. طوری که دیگر این باران، این خونها را از روی خاک، نتواند که بشوید! از دیروز، روح و روان درستی ندارم و غم بیاندازهای را تحمل میکنم. دیگر حتی قضاوتها و احتمالا اتفاقاتی که با نوشتن این پستها، تجربه میکردم، برایم مهم نیست! همان روزهای تلخ بلاگفا را عرض میکنم! مگر میشود که تا این حد بیشرف بود؟ راستش را بخواهید نه! اگر هم میشود، من نمیتوانم باشم! بیشتر از این سکوت کنم و بگویم چیزی نشده است.
سیگارم را ترک کردم، قلیان را ترک کردم، در مورد چیزهای بسیاری سوبر شدم. اما راستش را بخواهید، انگار که دیگر نمیتوانم زندگی کنم. مگر میشود با این کوه غمی که روی دوشم، و دوشمان، سنگینی میکند، خوشی کنیم! زنده بودن شاید، بقا شاید، اما زندگی، ما چندین ماه است که سر در گریبان هستیم و اشک میریزیم! باشد بلندتر گریه میکنیم! اما یادت نرود که نانوا هم روزی گرسنهاش میشود و گذر آمپولزن به تزریقاتی میافتد و زمین، مانند طناب دار، گرد است. بله که اگر بگویم زندگی میکنم، شعاری توخالی دادم! نه! من خیلی وقت است که دیگر زندگی نمیکنم! نمیتوانم این درد را تحمل کنم. اما سکوت کردم. آه میکشم و میدانم که این آه ها بلاخره به جایی میرسند!
دیگر به هیچ کس، اعتماد ندارم. هیچ کس...
همین .
هاتف
راوی 3 روز،17 ساعت پیش