You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: نوشته‌های هاتف

10 : روز ۱۱۱ام حضور در نویسنده

3 هفته،2 روز پیش در نوشته‌های هاتف

سلام. و امروز، شد روز ۱۱۱ام.. از کسی که شاید در ابتدای راه، نمی‌دانست چه کار می‌کند و اکنون بهتر می‌داند. شاید اگر کل آن را نداند، اما حداقل از روز اول، بیشتر می‌داند. هنوز بر روی پروژه کار می‌کنم. و این را بگویم که در دکان دوستان، دکه‌ای باز کرده‌ام. ایده‌ای به ذهنم رسید. باز از این تفکرات ریچارد استالمن و لینوس توروالدز طور! که خب آدم‌ها برنامه من را بردارند و ببرند و در هاست شخصی خودشان نصب کنند و به رایگان استفاده کنند. اگر دوست داشتند هم یک حمایت مالی کوچکی داشته باشند! اگر هم دوست نداشتند، نوش جانشان! نهایت خب من دیگر پروژه را توسعه نمی‌دهم. شاید بگویید که این بی‌مسئولیتی است که یک پروژه‌ای را آغاز کنی و سپس به علت عدم حمایت مالی، آن را رها کنی!‌ اتفاقا تا جایی که توان باشد، آپدیت بر روی پروژه خواهد آمد، اما این‌ها همه زمان محدودی دارد و ابدی نیست. نهایت می‌شود یک پروژه‌ای برای رزومه، در صفحه گیتهابی که هیچ شخصی، آدرس آن را ندارد! حتی شاید در وبلاگ هم در مورد آن حرف نزدم. اما اگر تصادفا، به صفحه گیتهاب من برخورد کردید (با اسم خودم نیست)، و پروژه را دریافت کردید و استفاده کردید، ( یا اصلا هر پروژه‌ای)، سعی کنید که از توسعه دهنده آن حمایت کنید.

می‌دانید که من حوصله ندارم دردسر آپ نگه داشتن سرور را برای کاربر را به جان بخرم! آن هم با کلی حرف و حدیث! خودشان می‌دانند و هاستشان! اتفاقا به نظرم ایده جالبی است! هر شخصی، مسئول آپ نگه داشتن سرویس خودش و حفاظت از دیتاهای خودش است! و این مسئولیت از دوش بنده خارج می‌شود. اما من تلاشم را می‌کنم که باگ‌های امنیتی را به حداقل برسانم (می‌دانید که هرگز به صفر نمی‌رسد، به صفر میل می‌کند)، اما برای کاربر، حس خوشایندی خواهد داشت که می‌داند که اطلاعاتش ، در دستان دیگری امانت نیست! همه دیتاها، در دستان خویش است! شبکه‌های اجتماعی جدیدی که ادعا می‌کردند که نامتمرکز و بر مبنای وب۳ هستند، همه شان تو زرد از آب در آمدند. اما اینجانب، به سادگی این پروژه را برای دریافت و نصب بر روی سرور شخصی، منتشر می‌کنم و می‌گویم دیتای شما، برای شماست! به جای اینکه یک وب‌سایت باز کنم که بخواد این خدمات رو بهتون بده.

و هنوز، موزیک آرامش بخش، در حال پخش، شیر کاکائو در لیوان، به پایان رسیده، خواب مشغول مبارزه برای پیروزی و فتح وجودمان، یک خط کد و یک خط پست وبلاگ سیاهه می‌شود، فحش به زمین و زمان داده می‌شود، و هنوز زندگی ادامه دارد. و حرف‌ها و حدیث‌ها به زودی جمع آوری می‌شوند. در ۱۱۱ امین روز حضورم در نویسنده، باید عرض کنم که، یکی از دوستانم که اکنون، برایم زباله‌ای بیش نیست، از دست دادم و به پایان رسید. و باورتان نمی‌شود که چقدر خوشحالم. چقدر خوشحالم که دیگر قرار نیست، همچین موجود نفرت انگیز و رقت انگیز را تحمل کنم. خوب بودن و ترحم، تا جایی معنا دارد!‌ و اکنون من، سبک‌ بال ترین آدم روی زمینم.

امروز برای آخرین بار، آخرین نصیحت‌هایم را به مجید کردم! و بار دیگر تاکید فرمودم که من یا کاری را آغاز نمی‌کنم، یا اگر آغاز کنم، با دماغم کار نمی‌کنم! صدم را باید بگذارم. دیگر من جوان خام ۱۴ ساله نیستم که تجربه کنم! وقت تجربه به پایان رسیده است. یا کاری را انجام نمی‌دهم! یا ناقص ناقص جلو نمی‌رم!‌ همه چیز بایستی سر جای خودش باشد! منظم باشد! آماده باشد! با کیفیت باشد! من نشسته‌ام یک ماه و مشغول طراحی سایت خود نیستم که تهش، کاری ضعیف و بی‌برنامه انجام دهم. بهرحال در مورد این موضوع، ما چهارتا پیراهن بیشتر پاره کرده‌ایم! من از ابتدای ۸۵ با خود عهد بسته‌ام که دیگر وقتم را تلف پروژه‌هایی که می‌دانم نهایت آنها شکست است، نکنم! به هیچ شکلی! همچنین عهد بستم که دستاورد شخصی دیگر را نیز ندزدم! به آدم‌ها راهنمایی که خوششان می‌آید ندهم! راهنمایی بدهم که بدشان بیاید، به درک! اما درست باشد! طوری که بعد‌ها بگویند : You are God Damn Right . وقت بازی کردن، سالهاست که گذشته! نه!؟ وقتی نصیحت می‌کنی، نباید اهمیت بدهی که ممکن است به طرف بر بخورد! اگر تلخ‌تر از زهر هم که باشد، باید او را با حقیقت آشنا کنی! حرف‌های خوشحال کننده‌ای که آخرش تف و لعنت برایت بیاورند، به درد پشمک هم نمی‌خورند! ولی حرف صحیح و تلخ،‌ همیشه تشکر را به همراه دارد، و این برای کسانی است که می‌اندیشند! 

رند بودن عدد ۱۱۱، برام باحال بود. با اینکه فکر می‌کنم جزو اولین‌های نویسنده هستم، اما باورم نمی‌شود که فقط ۱۱۱ روز گذشته. یا زمان دیر می‌گذرد، یا دلم می‌خواهد این عدد افزایش پیدا کند. بهرحال، به عنوان ۱۱۱ امین روز، بسیار خوشحال هستم و می‌روم که ادامه کارهایم را انجام دهم. به نظرم همیشه فردا روز بهتریه ...

حداقل امیدش رو می‌تونیم داشته باشیم.

ارادتمند

 

 

 

0

۰۹: پروژه D1

3 هفته،4 روز پیش در نوشته‌های هاتف

سلام و درود بر شما.

امیدوارم در این روزهای عجیب، وقتی که همه چیز افسار گسیخته گران می‌شود، حال دلتان خوب باشد. دستم به نوشتن نمی‌رفت، خواستم چیزی را بنویسم که بگویم که ما با تمام توان و تلاش، در حال یافتن راهی برای فراموشی هستیم و فقط سر خودمان را شلوغ می‌کنیم. حسابی سر خودم را شلوغ کردم. از اجتماع‌ها فاصله گرفتم و دیگر مانند گذشته، علاقه‌ای ندارم. همان داستان کتاب‌باز و این‌ حرف‌ها.

پروژه D که توسعه‌اش تقریبا از خردادماه آغاز شده بود و خبرهای اون رو هم فکر کنم از تیرماه و یا مردادماه داده بودم، اکنون در فاز نهایی قرار گرفته است و در حال بحث و گفتگو هستیم که آیا در شرایط کنونی کشور، آن را در اختیار مشتریان قرار دهیم، و یا صبر کنیم تا وضعیت کلی کشور، رو به بهبودی حرکت کند تا بتوانیم این محصول را عرضه کنیم. این محصول، به‌ گونه‌ای است که حتما بایستی شرایط اقتصادی نرمالی داشته باشیم تا بتوانیم این محصول را به مشتری عرضه کنیم. یکی از دوستان هم ایده داد که به صورت رایگان در اختیار مردم قرار دهیم و در گیتهاب، آن را برای دریافت قرار دهیم. بهرحال بحث و گفتگو هنوز ادامه دارد. بنده هم گفتم که در زمان انتشار، با قراردادی، پول من را بدهید و من از تیم شما می‌روم. برای بنده، صرفا کاری که انجام شد مهم بود. در هر صورت، تصمیم گروهی، اگر بنا شد که پروژه آنلاین شود، خوشحال می‌شوم آن را معرفی نمایم.

در قدمی دیگر، به محض پایان کار پروژه D، پروژه جدیدی با نام N را آغاز کنم. این پروژه شخصی است. برای من هم بسیار ارزشمند است. در نهایت ما سر خود را گرم می‌کنیم و تلاش می‌کنیم تا خیلی چیزها یادمان نیاید! از فردا شنبه، باشگاه را آغاز می‌کنیم، مروری خواهیم داشت بر اطلاعاتی که داشتیم! پادکستمان را شاید از نو آغاز کردیم، شاید! مطالعه را از سر می‌گیریم! و چیزهای جدید دیگری را یاد می‌گیریم و فعلا در حالت زنده بودن هستیم تا ببینیم چه پیش خواهد آمد. فعلا همه چیز در حالت حداقلی و اضطراری است ..

ارادت

1

۰۸ : بی‌ادب!

1 ماه پیش در نوشته‌های هاتف

سلام و درود بر شما. 

لطفا بزرگواری بفرمایید و با نگاه پر مهرتان، این متن سرتاسر درد دل را مطالعه فرمایید. نظراتتان را با گوش جان می‌شنوم. اکنون به حدی دل شکسته و ناراحت هستم که نمی‌دانم این صحبتی که می‌خواهم با شما به اشتراک بگذارم را از کجا شروع کنم. یعنی رشته کلام از دست من خارج شده است. من در خانواده‌ای بزرگ شدم که از کودکی، پدرم با من اداری و مودب صحبت می‌کرد. ادب در خانه ما همیشه حرف اول را می‌زند! من اکنون که موهایم سپید شده، هنوز گاهی از پدر، تذکر دریافت می‌کنم و حتی منجر به مشاجره می‌شود! که چرا بی‌ادب هستم!

اما من از ابتدا، این نبودم! زندگی زیسته من، من را به این وضعیت و نقطه رسانده است. تاریخ زندگی خودم را بررسی می‌کنم! من همان هاتف هستم که امیر به او زنگ زد و گفت: سلام! چطوری ک...ش! و من در پاسخ گفتم که امیر! دوست گرمابه و گلستان من! رفیق بسیار صمیمی من! هر زمان که یاد گرفتی تماس بگیری و بدون اینکه فحاشی کنی و یا از کلمات رکیک استفاده کنی، سلام و احوال‌پرسی کنی، با من تماس بگیر! او هم گفت باشه خداحافظ! اکنون ۱۵ سال است که امیر با من تماس نگرفته است! (یعنی هنوز این موضوع را فرا نگرفته است!). در آن زمان‌ها، هر زمان که قصد داشتم مطلبی را بنویسم، با وجود کم‌سوادی در نوشتار به لحاظ نگارشی (که اگر یک ویراستار آن متن‌ها را می‌خواند باید ۱۰۰ میلیون تومان پول می‌گرفت تا آنها را ویراستاری کند)، همواره تلاش می‌کردم که مطلب را به صورت نوشتار کتابی و اداری بنویسم. از کلماتی چون : همانطور که مستحضر هستید، فرمایشات شما، نگاه گرم پر مهرتان، و دیگر جملات نوشتاری و مودبانه استفاده می‌کردم. حتی هنوز هم در پایان نوشته‌ها از واژه ارادتمند استفاده می‌کنم! گرچه برای صمیمی شدن با مخاطبین گرامی، تلاش می‌کنم که متن را به زبان محاوره نزدیک‌تر کنم. گاهی حتی همین ارادتمند را هم نمی‌نویسم. اما آن هاتف اصلی و واقعی، دقیقا همین است! من هاتفی بودم که انتهای فحشی که می‌خواستم به کسی بدهم، می‌گفتم: نادان! بی‌عقل! 

اما رسیده‌ام به امروز! رفتار آدم‌ها آنقدر دلم را شکست و روح و روانم را آزرده خاطر کرد که آرام آرام، عفت کلام خود را از دست دادم! اما مجددا برای خودم، چهارچوب‌هایی را قائل هستم. گاهی ممکن است از دستم در برود و در وبلاگم و یا کانالم و یا در توییتر، کلماتی بنویسم که شایسته شخصیتم نباشد، اما این از بی‌شخصیتی نیست که از یک خشم بی‌نهایت درونی است که حتی ممکن است در شرایط خاصی، منجر به قتل عمد و یا قتل نفس شود! اما آنقدری شعور برایم مانده است که در مکاتبات اداری، هنگامی که در اداره‌ای، کاری دارم و یا قصد دارم که نامه‌ای بنویسم، این مورد را به حد کمال، رعایت می‌کنم! آنقدر اکنون غمگین و ناراحت هستم که با خود می‌گویم، این چه جهنمی بود که در آن وارد شدم!

امروز در اداره‌ای، کار داشتم و بایستی یک پیگیری انجام می‌شد. کارمند (خانم) با آن آقای محترم که کار بنده پیش او گیر بود تماس گرفت و گفت که آقای هاتف درخواست دارند که فلان کار را انجام دهید (کاری که وظیفه ایشان است!). در مکالمه من چیزی شنیدم که حالم را بسیار بد کرد! خانم ناگهان فرمود که من اطلاعی از این نداشتم! با خودم گفتم که چه کاری بایستی انجام داده باشم که درست نبوده باشد! تلفن قطع شد و گفت که شما به آقای دکتر فلانی توهین کردید! رک بگویم که خشک شدم! خشک شدم! گفت آقای دکتر بسیار شخص محترمی هستند! اگر درخواستی دارید با زبانی محترمانه و اداری با ایشان صحبت کنید! گفتم من یادم نمی‌آید به ایشان بی‌احترامی کرده باشم! واقعا احساس بدبختی و حقارت کردم! واقعا حالم بد شد و هنوز هم قلبم نامنظم می‌زند! آخر فهمیدم که بنده به مافوق ایشان، کاملا محترمانه و اداری عرض کردم که آقای دکتر، جناب آقای دکتر فلانی هیچ راه تماسی برای من نگذاشتند و ایمیل‌های بنده را نیز پاسخ نمی‌دهند! این آیا توهین است؟؟؟

اینکه از این صحبت توهین برداشت می‌شود و آن خانم، با آن لحن بد، مرا متهم به کار نکرده می‌کند، باعث شده است که بفهمم، که یا رب، روا مدار که گدا، معتبر شود! بهرحال بنده غرور خود را کنار گذاشتم و یک ایمیل دیگر به ایشان ارسال کردم! در جلوی آن خانم کارمند نیز عرض کردم که از طرف من از ایشان معذرت‌خواهی کنید من قصد بی‌ادبی نداشتم. بیمار که نیستم! در متن ایمیل هم نوشتم که اگر ناخواسته، خاطر شریف را مکدر کردم، صمیمانه از شما پوزش می‌خواهم. ایمیل ارسال شد. حال ببینم که آیا با وجود این معذرت خواهی، آیا باز مشکل من حل می‌شود؟

من آدم بی‌ادبی نیستم! اما فریاد از این ظلم‌ها را بایستی کجا ببرم؟ آقای دکتر بایستی کار خودشان را به موقع انجام می‌دادند. شخصی محترم است که کار خود را صحیح و به موقع انجام دهد! اما برخی برای خود مقامی خدایی در نظر می‌گیرند. من آدم بی‌ادبی نیستم! من کاملا به ادبیات خود واقفم! اما یک انسان مگر چقدر توان و تحمل دارد؟ چقدر ظلم ببینم و حقوقم ضایع شود و آزار و اذیت شوم و دلم بشکند و سکوت کنم که مبادا ......

واقعا از ته دل بسیار ناراحتم و اگر خدایی هست، تظلم به درگاه او می‌برم و شکایت می‌کنم! و می‌گویم خدایا، اگر هستی (که می‌دانم هستی!)، جواب این ظلم‌ها را خودت بده! من در این دنیا، جز تو کسی ندارم! دلم بیشتر آنجایی شکست که با پدر تماس گرفتم و به جای اینکه حتی بشنود درد من چیست، با حالتی بسیار بد، می‌گوید که آهان! چرا بی‌ادبی کردی!؟ تو آدم بسیار بی‌ادبی هستی! مگر او تو را ادب کند که یاد بگیری!!! رک بگویم که این روند ۱۰ سال اخیر، از هاتف با احساس و با شعور و مودب و با احترام و مهربان و انسان، یک سنگ بی‌احساس و بی‌شعور و بی‌ادب، بدون هیچ احترامی و با وجودی سراسر لبریز از خشم و نفرت ساخته است و مراحل پایانی کار نیز در حال انجام است و به نظرم به نقطه‌ای بی‌بازگشت رسیده است! دلم بسیار شکسته است ...

ببخشید پر حرفی کردم .. ارادتمند، هاتف

2

۰۷ : پرواز

1 ماه،1 هفته پیش در نوشته‌های هاتف

آرزوی پرواز داشتم، اما سر در لجن میان اردک‌های رذل و لجن‌خوار ! پرهایم لجنی شده و هر چقدر بال میزنم، به آسمان نمی‌روم. اینجا اشتباه بزرگم بود. اشتباهی جبران ناپذیر که جز اتلاف وقت و خستگی بال، و دیدن چند اردک لجن‌خوار و کودن، هیچ به دست نیاوردم. اردک‌هایی که تهوع آور و به درد نخور بودند! خیلی‌ها زودتر فهمیدند و پرواز کردند، و ما ماندیم و لجنی شدیم! اما اکنون وقت پرواز من است.... و رها شدن از دست اردک‌های کثیف...

+ من به کسی بدهکار نیستم! برامم خیلی چیزا اهمیتشو از دست داده! مخصوصا تفکرات و کارهای اردک‌ها 

0

۰۶ : صنعت و دانشگاه؟ جوک جدید چی داری؟

1 ماه،1 هفته پیش در نوشته‌های هاتف

سلام.

آمده‌اند صنعت و دانشگاه را با هم متصل کنند، بلکه اینجا هم گندکاری کردند و این عوضی‌ها، تپه خراب نکرده ندارند! از آنجایی که در ممالک غرب تحصیل می‌کردیم، شکل اتصال صنعت و دانشگاه، به این نجاستی و بی‌نظمی نبود! ابتدا خودت برای خودت باید بروی از یک شرکت التماس کنی که به عنوان کارآموز تو را استخدام کنند! همه هم باید این کار را بکنند! سپس هی نامه ببری و بیاوری که مثلا می‌خواهم کارورزی کنم! به کثیف‌ترین و بی‌نظم‌ترین شکل ممکن! خیلی مشکلات هم این وسط پیش می‌آید! و این دانشگاه آزاد به درد نخور و دزد است که فقط با این بی‌نظمی‌ها، جیب ما را می‌زند! و عجب است که چرا هیچ دانشجویی، هیچ اعتراضی نمی‌کند! نمی‌گوید که این چه وضعی است!؟ هنوز وقتی امتحانات خرداد، نمراتش نیامده و امتحانات ترم تابستان هنوز حتی برگزار نشده، بایستی انتخاب واحد صورت گیرد! شاید فکر کنید که گردانندگان دانشگاه آزاد، گاوند! اتفاقا برعکس، کاملا باهوش اینکار را انجام می‌دهند که نام دیگرش، دزدی است! ناقابل دیدم ۲۵ میلیون پول شهریه پرداخت کرد که پول یک گوشی است! ای کاش من زودتر آمده بودم و راضی‌اش کرده بودم که اگر می‌روی دانشگاه، دانشگاه آزاد نرو! مخصوصا این واحدش! واقعا دیروز اعصابم خرد شد. و چیز بسیار جالب که طرف ریاضیات گسسته ۶ ترم است که افتاده! ترم هفتم با ده پاس شده! بعد درسی به سختی سیگنال‌ها و سیستم‌ها گرفته است ۱۸ ! درسی به سختی ریاضیات مهندسی گرفته است ۱۷! درسی به سختی معادلات دیفرانسیل را گرفته است ۲۰ !!! مدار منطقی و معماری بالای ۱۷! بعد فیزیک ۱، ده ترم است افتاده! برنامه نویسی ۷ ترم است افتاده! اصلا هیچی به هیچی نمی‌خورد!

امروز از ساعتی تا ساعتی برق‌مان خواهد رفت و من باز بایستی دو ساعت از کارهایم عقب بمانم که چی؟ یک مشت اشغال‌گر، نمی‌خواهند بگذارند که من زندگی کنم! واقعا چیزی به اسم اعصاب برایم نماند! اما سوپرایز زیاد دارم! هنوز مشغول آماده سازی هستم! کارهای خیلی بزرگ! به قول علیرضا، بوی پیشرفت می‌آد! به شکلی باور نکردنی! سایت و وبلاگم را به روز کردم و سیستم‌های آن را می‌سازم! هارد‌هایم را مرتب می‌کنم، متن‌ها را می‌نویسم، کد‌ها را می‌نویسم، می‌خواستم استاد همین دانشگاه آزاد بشوم، تا وظیفه خودم را برای کشورم انجام دهم و یک استاد آدم حسابی شوم که سر برداشتن من، دعوا شود، اما دیدم این دانشگاه‌ آزاد، لیاقتش را ندارد و از طرفی، دوست ندارم فحش‌های مادر و خواهر و همسر، از سمت دانشجویان حواله‌ام شود! همین که دانشجو بگوید گ... در این دانشگاه، بهرحال ما هم سهم خود را از این دریافت می‌کنیم. دوست داشتم برنامه‌نویسی یا معادلات درس بدهم. پایگاه داده هم خوبه!

و درنهایت، سوپرایزهای خوبی در راه است. گرچه اکنون یک ماه است که روی آنها کار می‌کنم، اما تغییرات بزودی رخ خواهد داد.

به امید روزهای قشنگ

ارادتمند.هاتف

3

۰۵ : ادا بازی

1 ماه،3 هفته پیش در نوشته‌های هاتف

سلام.

ادا بازی و دو رو بودن آدم ها، برای من غیر قابل تحمل است. و متاسفانه اخیرا هم از این بی‌شعوری‌ها، دیده‌ام! کسانی که ادای باشعور بودن را در می‌آورند و چون دارند ادا در می‌آورند، نمی‌توانند آن را در مدت زمان بیشتری ادامه بدهند. و به شکل خنده‌داری، ناگهان فریاد می‌زنند "من خیلی بی‌شعورم!" . این ذات انسان است که شخصی را که نیست، اگر بازی کند، نمی‌تواند آن را بدون نقص بازی کند و یا به مدت طولانی‌تری بازی کند. اگر شما انسان با شعوری باشید و تلاش کنید که خودتان را بی‌شعور نشان دهید و نقش یک شخص بی‌شعور را بازی کنید، دو حالت برای شما پیش می‌آید. حالت اول که کاملا معلوم است که ادا است! چون شما نمی‌توانید مانند یک بی‌شعور واقعی، نقش بازی کنید و همیشه نقص خواهید داشت! و مساله دوم این است که در مدت زمان طولانی‌تر، به اصل خود باز می‌گردید و نمی‌توانید مدت زیادی نقش بیشعور را به خود بگیرید! این حالت، به صورت برعکس هم صادق است. اگر هاتف گذشته بودم، در ادامه می‌نوشتم که این کار را نکنید و ذاتا تلاش کنید که با شعور باشید! اما هاتف امروز هستم و همچین چیزی را نمی‌نویسم! هر کسی مختار است که به هر چیزی که هست ادامه دهد! و برایش آرزوی موفقیت می‌کنم! فقط دور و بر من نباشد! برود و هر جای دیگری که دوست دارد بی‌شعور باشد! قبلا هم نوشته بودم که بحث اوگی و دوستان است! در این  مجمع، کور بشم اگر یک درست و حسابی دیده باشم! کور شم!

و در مورد دوم، حساب و کتاب است. مهم این است که خودتان با خودتان کیف کنید. کسی غیر از خودتان، برای خودتان اهمیت ندارد! می‌خواستم کاری کنم برای شخصی که ناگهان با خود گفتم که چرا من بایستی برای این آدم بی‌ارزش، خودم را اثبات کنم!؟ اصلا نیازی هست که خودم را برای این آدم اثبات کنم؟ خیر! پس چرا باید زمان ارزشمندم را برای انجام این کار بگذارم؟ پس به او پیام دادم و گفتم که من برایت کاری انجام نمی‌دهم چون فرصتش را ندارم. آنقدر بی‌شعور نیستم که بگویم با تو حال نمی‌کنم، اما حقیقتش این است که این روزها، با تعداد انگشت شماری از آدم‌ها حال می‌کنم و با تعداد بی‌شماری، واقعا حال نمی‌کنم! چون خودخواهند! و من به شدت از آدم‌های خودخواه متنفرم! به شدت از کسانی که بهره هوشی پایینی دارند اما ادعا می‌کنند که اینشتاین هستن متنفرم! من خودم بهره هوشی پایینی دارم و ادعا ندارم خیلی باهوشم! من قلم به شدت بدی دارم، ولی ادعا نمی‌کنم نویسنده هستم! من صدای بدی دارم، اما ادعا نمی‌کنم که خواننده هستم، اما زیاد می‌شناسم از این‌ها که گزاره اول هستند و گزاره دوم را ادعا می‌کنند! و من یک بار به دنیا می‌آیم و زندگی می‌کنم! پس حق کامل خودم می‌دانم که شخصی را آدم حساب نکنم، به پیام شخصی پاسخ ندهم، هرکسی را دلم بخواهد فالو کنم و یا آنفالو کنم! از چه کسی بدم بیاید و از چه کسی خوشم بیاید. به عنوان یک بار فرصت زندگی هم، اجازه ندم که هیچ دو هزاری، بهمم بریزد . من اکنون می‌خندم و خوشحالم

و در مورد سوم، کمرم شکست! تا کنون ۳۲۰ گیگابایت دانلود از اینترنت داشتم و به معنای دقیق کلمه، کف آسفالت خوابیدم! و دانلود‌ها تا یک ترابایت ادامه خواهد داشت. اما من خوبم! خوشحالم. چون حالا تصمیمات زندگی خود را گرفته‌ام. مانیفست خود را نوشته‌ام. وب‌سایت خودم را ایجاد خواهم کرد و پس از آن فقط و فقط درگیر خودم و کارهایم خواهم بود! نه آدم‌هایی که هزار تومن نمی‌ارزند! و من خوشحالم! از اینکه سیگار را برای همیشه ترک کردم، خیلی خوشحالم! از اینکه دیگر قلیان نمی‌کشم، بسیار خوشحالم! از اینکه می‌خواهم تلاش کنم تا مثل عقب مونده‌ها تولید محتوا نکنم خوشحالم! از اینکه هوای تهران این روزها چند درجه‌ای خنک‌تر شده خوشحالم! از اینکه قراره سرمای شدیدی بیاد خیلی خوشحالم!‌ از اینکه می‌فهمم دارم چه کار می‌کنم، خوشحالم! از اینکه دوباره دستم به کد‌ها رفته است، خیلی خوشحالم! از اینکه حالا برای زندگی خودم برنامه‌ای دارم، خیلی خوشحالم! و در نهایت از اینکه مجددا وبلاگستان فارسی را دور انداختم، بیش از بیش از اندازه خوشحال هستم! من و دوستانم برای هم کافی هستیم‌. و به دنبال زندگی بهتر، می‌جنگم ! برای خودم! 

ارادت

1

۰۴ : ۳۰۰۳ بازدید!

1 ماه،4 هفته پیش در نوشته‌های هاتف

سلام. پنلم را دیدم و آماری توجهم را جلب کرد. ۳۰۰۳ بازدید در نویسنده داشتم! هرگز و هرگز این آمار را زیر سوال نمی‌برم و فنی وبسایت را هم مخدوش در نظر نمی‌گیرم. اتفاقا قسمت دردناک اینجاست که سایت به درستی آمار گرفته و عجیب هم نیست. چیزی که در دنیای وبلاگ‌ها اصلا عجیب نیست. 

همانطور که دوستان قدیمی می‌دانند، برای من آمار، هیچ ارزشی ندارد! این آمار اگر یه میلیارد و سه بود هم برایم اندازه حتی یک چیز بی‌ارزش هم ارزش نداشت (مثلا نگار که دوستان قدیمی میدونن ته جدول ارزشهای زندگیمه). اما نوشتن این پست صرفا بررسی است.

همانطور که عرض کردم، آمار بازدید برایم مهم نیست اما نفوذ چرا! و این نفوذ هیچ‌گاه در آماری مشخص نمی‌شود. چقدر درگیر کرده ام!؟ چقدر توانستم اثر داشته باشم!؟ اما چیزی که در دنیای وبلاگ‌ها وجود دارد این است که اثرپذیری بسیار پایین است که در ادامه عرض میکنم! اما بایستی عرض کنم که برایم بازخورد، و بازگشت اثری که گذاشتم بسیار مهم است! و علت سرد شدنم به این اجتماع نیز دقیقا برای همین است! 

یادم هست که در پادکستی، جمله‌ای را گفتم بس حکیمانه! که از نظر خودم بسیار هم جمله معمولی بود! پس از گذشت چند ماه، شخصی از مخاطبانم، برایم نوشت و از من تشکر کرد و گفت، تو زندگی من را تغییر داده‌ای! آنقدر که من فکر می‌کنم آدم خاصی نیستم و متاسفانه این فکر درست‌ترین فکر زندگیم است، گمان کردم که دارد من را مسخره می‌کند! اما توضیح داد و گفت که من این جمله را در پادکستم گفتم! و این جمله زندگی او را تغییر داده است و سپس عکسی برایم فرستاد! که دیدم حرف من را  روی آینه اتاقش چسبانده تا هر روز در جلوی چشمش باشد! من این را با چند بازدید می‌توانم تعویض کنم؟ و این همان اثر گذاریست.

اما من عموما، آمارهای وبلاگ را جدی نمی‌دانم! با ارزش نیز نمی‌دانم. مخاطبانم را چرا! و سو تفاهم نشود! عدد آمار اما برایم بی‌ارزش است. چون می‌دانم که این تاثیر در حکم صفر است. من در میان پامنبری‌ها، منبر نرفته‌ام و با اینکه خودم را پامنبری می‌دانم. من میان کلی بالای منبری‌ها، می‌خواهم اثری داشته باشم! این ممکن نیست. رفتارهای سرد و بی‌روح و هدف‌دار! حتی از کسانی که ادعایشان چیز دیگریست و رفتار زننده‌شان چیز دیگری، برایم در این سالها و حدود بیش از دو دهه، این تجربه را به ارمغان آورده است که، عدد آمار برایم مهم نباشد. چون بنده، عقده‌ای من باب توجه ندارم! اما برایم اثر گذاری، با فاصله بسیار زیاد از ادا و ادایی بودن، مهم است! من نیازی به پا منبری ندارم! نیازی به ادایی بودن ندارم و بسیار چیزهایی که در زندگی دارم، برایم کافیست! اما تعامل، چرا! بی نقاب و بی ادا دوست دارم از کاری که انجام می‌دهم لذت ببرم! ذهن مرا تعامل ارضا می‌کند نه پامنبری! نه تعداد بازدید و نه هرچیزی که این روزها ارزش شده و هیولاهایی را پشت ماسک و ادا پنهان کرده! و این فرهنگ بسیار نابود کننده، باعث شده که جز خنده، به چیز دیگری فکر نکنم....

و بدانم که این اعتبار نیست. عدد ساده است. تو فکر می‌فروشی و با خوشحالی، دوربین گذاشته‌ای که واااو، ۳۰۰۳ نفر از جلوی مغازه‌ام رد شدند! پس من چقدر آدم مهمی ام! بدون تعامل، به نظرم عقب ماندگی است که برای چنین چیزی مغرور شویم، اما صد تاسف که هستند کسانی با این فرهنگ و این باعث شده که من، بدون نگاه کردن و اهمیت دادن، فقط بنویسم و بگویم که بدانید که می‌دانم!

پروژه خوب پیش می‌رود، اما میخواهم وقتی کامل شد، سهمم را بفروشم! به جای درگیر اشخاص بودن، درگیر اهداف خودم هستم. من شکست را قبول ندارم! و آنقدر تلاش می‌کنم که به جاهایی که دوست دارم برسم، که قطعا، وبلاگ پربازدید نیست!! (تعامل بالا چرا!)

ارادت

 

0

۳: دست از قلم ندارم

2 ماه پیش در نوشته‌های هاتف

سلام. دیگر آدم گذشته انگار نیستم. شاید شما هم همینطور فکر کنید که دیگر آدم گذشته نیستید! همه ما بعد از آن دو روز، دیگر آدم قبل از آن دو روز نیستیم! شما هم باشگاه می‌روید، مثل من! شما هم ممکن است کارهایتان را بکنید و دوره‌هایتان را بگذرانید، بیرون بروید، کافه بروید، اما هر شب به یادشان اشک بریزید! مانند من! که هر شب یادشان می‌کنم. و با خود گفته‌ام که بی‌شرف و بی‌وجود هستم، اگر شما را فراموش کنم! سکوت کردن در این موضوع، بی‌شرفی ویژه‌ای می‌خواهد که شکر خدا، من ندارم. اما تا دلتان بخواهد، دیده‌ام!

نمی‌دانم شما هم تجربه کرده‌اید یا نه، اما ساعت ۲:۵۰ نیمه شب بود و ویدیویی دیدم از هودور (G.O.T) در بالای تصویر و در پایین تصویر، همان جاویدنامی که در را نگه داشته است، با موزیک خاصی که آقای جوادی، برای همان سکانس هودور (Hold the Door) ساخته ... از ساعت ۲:۵۰ تا ۴ صبح، فقط گریه کردم! نمی‌توانم فراموش کنم! حتی اخیرم به ذهنم رسیده است که یک تتو داشته باشم! گواهینامه؟ به درک! ادارات دولتی هم به درک! بدن خودم است و خودم می‌دانم و تفکراتم! و گمانم که از این افیون رهایی‌ای هست! 

دستانم به قلم رفته می‌لرزد، کبریت بی‌خطری شده‌ام که حتی نور کوچکی در این تاریکی نیستم! دیگر تعارف با کسی ندارم. دلیلی هم برای تعارف و احترام ندارم. محترم شمردنشان، نه از من که از خودشان است! احترام می‌خواهی باید نشان بدهی که محترم هستی، وگرنه هیچ چیزی برایم نیستی! زخم‌هایی که بر پشتم خورده آنقدر زیاد است که واقعا برایم مهم نیست که چه کسی در مورد من چه فکری می‌کند! در این شرایط، اصلا حال و حوصله مسخره‌ بازی‌ها را ندارم! اما زندگی در جریان است.....

در این روزها که دست از قلم ندارم، شش و بش هستم! در تمامی جوانب زندگی، شش و بش هستم. دو دوره ثبت نام کردم و در تلاشم تا برخی از مدارکم را که اعتبار محدودی داشتند و منقضی شده‌اند را مجددا تمدید کنم. تمامی تمرکزم را بر روی کیفیت بگذارم و در هر جایی که احساس می‌کنم وقتم را تلف می‌کند، حضور نداشته باشم! آدم‌هایی که وقتم را تلف می‌کنند، نبینم! و تا به امروز موفقیت آمیز بوده است . در حال توسعه داینو هستیم. من قوی‌تر از روزهایم خواهم بود. حساب گوگلم در کمال تعجب، مسدود شده است! اما من ادامه می‌دهم.... 

1
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای هاتف محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده