قوطی بالم لب را باز کرد، انگشتش را به محتویاتش آغشته کرد و بر روی لب‌هایش کشید. به سرعت خاطرات آن تابستان شیرین و اندوهگین در پس ذهنش تداعی شد. به یاد بوسه‌ای افتاد که هرگز بر لب‌های "نون" ننشست. قلبش مچاله شد و گوش‌هایش شروع به نبض زدن کردند. تصمیم گرفت احساساتش را به یک‌ورش حواله کند. باید صبح زود بیدار می‌شد. وقتی برای جویدن و مزه کردن افکارش نداشت. گوشی را کنار گذاشت. خوابید.