چندوقتیه بعد از مدت ها کلنجار، خوابم میشه گفت تنظیم شده. زود میخوابم و زود بیدار میشم و از لحظه بیدار شدن، در تکاپوی تلاش های روزانم تا روز خوبی که تصور میکنم برای زندگیم فرا برسه، حتی اگر این خوبی به معنای فراق از این محیط و مکان باشه، البته اگر امکانش باشه.
به هر صورت ترکیب فعالیت های مختلف تحصیلی/کاری توی زندگیم باعث شده تقریبا زمانی برای معاشرت کافی نداشته باشم، و من میان دو احتمال حسرت گیر کردم که باید یکیش رو انتخاب کنم، حسرت روز هایی که میشد بیشتر صحبت کرد با افرادی که بهم نزدیکن، با عزیزانی که رفت و آمد ها داشتیم و خاطره ها، یا حسرت زمانی که میشد بیشتر تلاش کرد، تا آینده ای ساخت که امروز آرزوی فردی منه. شاید در نگاه اول، حسرت دوم درصورت رخداد، بزرگتر به نظر برسه ولی هیچ نمیشه منکر شد که بخش جدی ای از آسودگی خاطر از حسرت اول ساخته میشد که ناکامیش یه ایکاش بزرگ به جا میذاره، چرا که با تغییر لحظه ها، زمان، سن، و احتمالا مکان، دیگه این جمع، جمع فعلی نمیشه، همونطور که حالت فعلیشم مثل قبل نیست.

به هر صورت باید انتخاب کرد که این انتخاب های جبری، متن زندگی رو تشکیل میدن. در نهایت جز این انتخاب ها و تلاش بیشتر، کاری از من برنمیاد.