پاندا ساعت ۱۲ ظهر بود که رفت . دیشب تو تراس نشسته بودیم چای می‌خوردیم . اون هم حرف می‌زد .. چیزی که من از حرف‌هاش فهمیدم این بود که دلش هیجان و تفریح می‌خواد و این رو برای خودش لازم می‌دونه . از دوست‌هاش می‌گفت و این‌که اون‌ها مثلا دوست‌پسر دارن و هزار یک‌جور تخلیه انرژی حرام . و می‌گفت اگر لذت‌های حلالی هست مثل دور دور شبانه یا آهنگ گوش دادن و چمی‌دونم این‌طور چیزا که دوست داره واقعا داشته باشه... یعنی من حس کردم که اون احساس از بقیه عقب موندن داره .

می‌گفت می‌بینم که همش بیرونن و خوش می‌گذرونن و کلی ماجرا دارن . بهش گفتم فکر کنم دوستات آدم‌های علاف و بی‌کاری باشن..

تفریح بد نیست خیلی ام خوبه 

و در عین حال ، تفریح داشتن برای کسانیه که بقیه وقتشون رو مفید پر می‌کنن و بعد سعی می‌کنن یه وقتی رو اون وسط‌ها بذارن برای فراغت . 

نه این‌که صبح تا شب بیکار باشی و سرت تو گوشی باشه و نه جایی بری نه با کسی در ارتباط باشی . بعد بگی دوست دارم تفریح هم داشته باشم ! 

می‌گفت زندگیم بالا و پایین نداره و حوصله‌سر بر هست . می‌گفت همه هیجان زندگیم دیدن سریال کره‌ای و گیم زدنه... 

 

ناراحتم براش . ناراحتم و کاری از دستم بر نمیاد.. بر نمیاد چون اون نمی‌خواد و راه رو روی من می‌بنده . 

 

 

ساعت حدودا ۳ ظهر بود که یار رسید خونه . گفته بودم آش می‌خوام درست کنم برای فردا و با سبزی آش اومد . 

ما معمولا از هرچیزی خیلی کم خرید می‌کنیم و من انتخابم این بوده که چیزی رو تو خونه تلنبار نکنیم . کمتر پیش میاد مثلا چند گونی برنج بخریم یا چیزهای دیگه . 

۱ کیلو ، ۱ کیلو چای و شکر و حبوبات می‌خریم .

معتقدیم روزی فردا برای فرداست و خدا خودش می‌رسونه.. 

حداقل تا الان سعی کردیم این‌طوری پیش بریم . به جز چندباری که دیگه تو شرایطش قرار گرفتیم .. 

 

سبزی آش رو تو نایلون‌های کوچیک می‌ریختم و شد ۵ تا بسته ، هر بسته برای ۲ نفر .

 

 

 

 

 

 

غروب که داشتم حبوبات رو خیس می‌کردم به یار گفتم بیشتر بار بذارم ناهار بریم خونه مامان اینا باهم بخوریم که موافقت کرد .

 

 

آقا ، من خیلی فکرم درگیر زهرا خواهرمه   این پاندای ماجرا افسردگی شدید رو گذرونده سر هیچ و پوچ . یعنی من می‌گم هیچ و پوچ.. و این رو اگر جلوش بگم یحتمل من رو از شمر هم بدتر می‌دونه ! 

مثلا خیلی پیش میاد از چیزی ناراحت بشه و من بگم بابا بیخیاااال حرص نخور ، بعد اون چپ چپ نگام کنه و بگه چشم خوب شد گفتی ! یعنی چی حرص نخور... مگه دوست خود آدمه حرص نخوردن ؟! 

و من میگم بابا این رو می‌گم که آروم بشی ، چیز خاصی نشده که . و بدتر گر می‌گیره و میگه چیز خاصی نشدهههه ؟!! از نظر تو چیز خاصی نیست ، واسه من خیییییلی دردناکه... واسه من خیییلی آزار دهنده‌اس و.. 

 

من این‌طوری ام که : وات د فاز ؟! 

 

و خلاصه ، هزاران چیز که از نظر من واقعا آن‌قدر چیزهای بزرگی نبودن ، برای زهرا تبدیل به فاجعه شدن و در نتیجه افسردگی شدید و وزن کم کردن و .. و هرآن‌چه که افسردگی با خودش میاره شامل تنبلی پر خوابی بی‌حوصلگی و.. 

ما باهم پیش مشاور هم رفتیم و کمک خاصی بهمون نشد در آخر.

الان بهتره.. از افسردگی در اومده تقریبا.. کلا حال روحیش بهتره و واقعا رو به رشده

اما خب من نگرانی‌هام تموم نمیشه.

کسی این‌جا هست که جای زهرای ماجرا بوده باشه با تجربیات مشابه و به من بگه که برای زهرا چیکار می‌تونم بکنم ؟! 

با در نظر گرفتن این‌که زهرا نسبت به من کلا گارد داره و دوست نداره نصیحتی بشنوه یا چیزی..

 

 

قسمت دردناک ماجرا برام اون‌جاست که در مورد دو سه ماه پیش می‌گفت که تا مرز خودکشی هم رفته و سفر کربلا آرومش کرده . 

خودکشی ؟!

برام شنیدن همچین چیزی خیییلی سخت بود . این‌که یه شبی از شب‌های سه ماه پیش زهرا داشته به خودکشی فکر می‌کرده :) ... 

من همین چیزارو درک نمی‌کنم 

الان بهش بگی چرا ، ده بیست تا دلیل میگه که از نظر من هیچ‌کدوم اون‌قدری بزرگ و قابل اهمیت نیستن.. ! چه برسه به این‌که بخوای بابتشون خودت رو بکشی !!! 

در مورد نتونستن‌ها.. کم‌آوردن‌ها.. نصفه‌نیمه ول کردن‌ها..

 

 

 

هوف.. 

همه دهه هشتادی‌ها این‌طوری نیستن نه؟