You need to enable JavaScript to use this application.

آن زن | من

1 هفته پیش در مَع‌جان

او بیش از آن‌که دنبال خوشبختی باشد ، به دنبال " حقیقت " بود .. 

3

هشت روز | نُه شب

1 هفته،3 روز پیش در مِی، دفترخاطرات

امسال هم مثل سال‌های قبل روضه مادر برقرار بود ، هر روز صبح بیدار شدم و روضه‌های همون روز رو آماده کردم . ظهر تا عصر روضه به راه بود و شب هم هیئت . 

دو روز اول خونه مادر بود و روزهای بعد خونه دوستانشون .. 

______________

برای من ، مثل هرسال ! اوج اتصال دیشب بود . یعنی روضه علی‌اکبر جانِ اباعبدالله . 

به خاله کوچیکه می‌گفتم بعضی روضه‌ها خیلی احساسیه .. تصویر به تصویر و لحظه به لحظه و حتی نفس به نفس بسیار غم‌آلود و محزونه . روضه علی اکبر این‌طوریه !

دیشب نشسته بودم تو روضه و روضه‌خون می‌خوند و می‌سوزوند 

به شمایل اباعبدالله روی صفحه گوشیم نگاه می‌کردم و می‌گفتم : مثلا من اون دون‌دون‌های خاکِ زیرِ زانوهای شما وقتی زانو کشان به سمت بدن پسرتون می‌رفتید ! 

مثلا من غبار خاک‌آلودِ نفَسِ یکی مونده به آخرِ شما وقتی گونه به گونه علی‌اکبرتون گذاشته بودید ! 

مثلا من اون لحظه‌ی تلاقی انگشت سبابه شما با خون‌آبه‌های دهان مبارک علی‌اکبر ! 

مثلا من اون لرز صدای خانم‌جانم زینب اون ثانیه‌ای که داشتن شما رو از حالت احتضار خارج می‌کردن ! 

چمی‌دونم

مثلا من چیزای کوچیکِ مربوط به شما که هیچ‌کس تو مقاتل ذکر نکرده .. 

و در نهایت ، اباعبداللهِ عزیز زینب ! من چیز زیادی اون دنیا برای ارائه به پروردگارتون ندارم جز این‌که بگم من دلم خیلی برای اون لحظه که رسیدید به علی‌اکبر سوخته .. 

و شرمگینم از حیات امروزم 

جان دلم ♡ 

___________________

امروز آخرین روز روضه مادر بود . میکروفون رو که گذاشتم زمین ، حس کردم هیچی از پاهام و حس نمی‌کنم از درد شدید .

بدنم کم آورده و جون ندارم . نفسام آروم شده و صدام گرفته .. 

فقط در گوش مادر گفتم نمی‌تونم تا خونشون رانندگی کنم ! اومدم‌خونه مادربزرگ که نزدیک‌تر بود . 

مادربزرگ که حالم و دید برام رو تخت خودش جا درست کرد ، یه کیسه نمک گرم کرد و خاله کوچیکه رو مجبور کرد برام غذا گرم کنه . شیوه محبت مادربزرگم غذا دادن به نوه‌هاست :) هرچی ام‌ بگی تازه غذا خوردم فایده‌ای نداره . 

بعدم با خیال راحت نشست رو تخت کنارم و تو تلوزیون اتاقش غذا درست کردن یه خانواده که تو روستا زندگی‌ می‌کنن رو تماشا کرد و چُرت زد .. 

به مادر گفتم شب میمونم اینجا 

حس خوبی دارم چون خیلی وقت بود اینجا شب نخوابیده بودم . 

حال و هوای خوب خودش و داره ..

2

بیان | نویسنده

1 هفته،4 روز پیش

بعد از بیان ، به خودم گفتم هیچ‌جا دیگه بیان نمیشه ! 

وبلاگ سبز قشنگم رو از دست دادم و غمش تو دلم موندگار شد . 

بعدش چند جا نوشتم ، به دلم ننشست . 

ابنجا ولی حس خوبی داره .. فعلا هستم . به قول هومورو خانه‌به‌دوش .. 

تا خدا چه خواهد باز . 

 

اما ممنون برای خلق اینجا 🙏🏻

و برای فراهم کردن شرایط بکاپ مطالب قبلیمون .. خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم 🍀✨️

 

1

من داستانم ، قصه‌ی در حال تکرارم ..

4 ماه،1 هفته پیش

از این روز‌های ماه مبارک بگم روزمره خونه ما اینطوریه که برای نماز ظهر بیدار میشیم ، 

یار میره حسینیه تا کارشون رو _که ماه مبارک غیر حضوری شده_ تو حسینیه انجام بده . 

من می‌مونم کارای خونه افطار درست‌کردن و این چیزا ، بعد از افطار با هم میریم خونه آقای میم که تا ۱۵ ماه مبارک هرشب خونشون روضه دارن .

آقا سید صحبت می‌کنن و آقای میم مناجات‌ می‌خونه و روضه.. فضای خیلی قشنگ و صمیمی‌ای هست . خونشون از اون خونه ویلایی‌های قمیه که حسابی بازسازی شده و قبلا خونه عالمی بوده . یک طرف دو طبقه خونه نسبتا کوچیکه که طبقه اول محل زندگیشونه و طبقه دوم هم معمولا برای مهمان‌های شهرستانشونه . یه حیاط تقریبا ۶ متری و طرف دیگه‌ی حیاط یه اتاق مطالعه تقریبا ۲۰ ، ۳۰ متریه که کتابخونه آقای میم به حساب میاد با کلی کتاب ! 

شب‌های روضه ، آقایون میرن کتابخونه و ما خانم‌ها میریم واحد اصلی خونه . به جز ما و آقا سید اینا هم طلاب دیگه‌ای شب‌های مختلف در رفت آمدن و گه‌گاهی خانم‌های جدید میان و آشنا میشیم . 

دیشب اولین شبی بود که من رفتم ، چون قبلش کرج بودم و قم نبودم و عالی بود همه چیز. 

امشب ولی.. ظاهرا همه چیز خوب بود اما من پکر و کمی عصبی بودم و هر بار که همسر سید صحبت می‌کرد یکم طول می‌کشید تا بتونم مغزم رو جمع کنم و بیارم تو موضوع صحبتش ‌.

تو ماشین داشتم فکر می‌کردم این حجم از بهم ریختگی من برای چیه ؟ دیشب هم شرایط همین بود و من چرا خوب بودم پس ؟ 

که یادم افتاد :) 

بعد از ظهر که رفتم حرم ، یار بعد از یک ساعت اومد حرم . 

تو حرم در مورد همین بحث " شناخت " که تو پست مرحله چندمی بحثش بود یکم صحبت کردیم . موضوع در مورد تفسیر قرآن بود و کم کم رفت به اون سمت 

و وقتی باهم صحبت کردیم ، دوباره یادم اومد که ما چقدررررر فاصله داریم از نظر ذهنی باهم . به خودش هم گفتم : تو خیلی بالایی.. خیلی بالاتر از من و شاید مشکل این هم باشه . مشکل اینه تو اون جاهایی خیلی خوبی که من توش معمولی ام و وقتی در موردش صحبت می‌کنیم تو این‌طوری‌ای : این که میگی خیلی خوبه‌ها ولی از این جهت اشتباهه و درستش فلان چیزه ! 

و اون‌جاهایی که من توش خیلی خوبم ، تو اصلا برات موضوعیت نداره و جالب توجه نیست برات. 

من یه جاهایی خوبم که تو خوب نیستی و این‌ها من رو اذیت می‌کنه 

تو یه جاهایی خوبی که من توش خوب نیستم و باز اینجا هم این من رو اذیت می‌کنه .. 

یار این‌طوری بود که : خب.. چیه مگه؟ همه باهم تفاوت دارن دیگه ، هیچ دو نفری که کپی هم نیستن . 

لعنتی تو هیچ درکی از چیزی که من میگم نداری چون هربار در مورد چیزی که برات جذابه شروع می‌کنی به صحبت من یه جوری باهات همراه میشم که تو کیف می‌کنی.. من همه زندگیم رو تحت تاثیر انتخاب‌های تو تغییر دادم و میدم .. باید هم اصلا دغدغه‌ای در این مورد نداشته باشی.. ! من چه توقعی دارم آخه ؟!!

 

 

 

هوف ! 

 

 

می‌خوام کلی گریه کنم تا سحر و بعدش از زندگی لفت بدم برای همیشه . 

اما به جاش باید چیکار کنم ؟! باید وایسم سر گاز و سحری درست کنم

باید کم کم کارای خونه رو راست و ریست کنم تا مهمونی پنجشنبه رو خوب بگذرونم 

 

امام صادق جانم لطفا 

یه امشب فقط 

فقط یه امشب 

لطفا 

یه جوری نگاهم کن که حالم خوب بشه.. 

دل زینب به فدای نگاهتون

آقا جانم!

هرطور باشی ، زندگی ما همان‌طور است..

ابرو گره کردی گره افتاده در کارم !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ بازم ، هرطور می‌پسندی بشکن دل گدا را... 💔

 

0

باجناق بلال حبشی !

4 ماه،1 هفته پیش

 

موقع نمازا که میشه ، اگر پدر خونه نباشن من عزا می‌گیرم 

حالا ماه مبارک عذاب وجدانمم بیشتر میشه 

مادرم با یک اخلاص و توجهی سر سجاده میشینن تا من وایسم جلو قامت ببندم و ایشون بهم اقتدا کنن تا به قول خودشون : ثواب نماز جماعت رو هیچ‌کدوممون از دست ندیم ... 

 

صدای زینبِ درون من _که خبر داره هیچ گناه کبیره و صغیره‌ای نیست که من انجام نداده باشم_ لحظه‌ای که قامت می‌بندم و میگم : آلاهُ اکککبر ، دقیقا اینه 👇🏻

 

 

 

 

 

 

+ دعا کنید قیامت که پرده‌ها میوفته مامانم با دمپایی نزنه تو دهن من :)

0

به بهانه سومین روز _ که وا کُنَد به دعایش زبان لال مرا _ ...

4 ماه،1 هفته پیش

نشسته ام رمضان را کنار خوان رقیه

منم گدای همین لطف بیکران رقیه

 

اگرچه رانده شدم از همه ولی به امیدی

رسانده ام سر خود را به آستان رقیه

 

نمیزند لب خود را به لقمه ای که حرام است

هر آنکه میخورد از رزق آب ونان رقیه

 

خداکند نزنم باز زیر قول وقرارم

و سربلند بمانم در امتحان رقیه

 

گره گشایی ما روضه های سوم ماه است

که میهمان خدائیم و میهمان رقیه

 

به ناله های منِ تحبس الدعا نظری کن :)

به نالهء " ابتا یاحسین جان " رقیه !

 

نشسته ام سر سجاده : واکند به دعایش

زبان لال مرا لکنت زبان رقیه ...

 

کمان شده قد من با گناه های زیادم

مرا ببخش قسم بر قد کمان رقیه

 

به خاک چادر زینب قسم که در صف محشر

تمام گریه کنانند در امان رقیه

 

خمیده راه اگر میرود بخاطر این است

که خورده ضربِ لگدها به استخوان رقیه

 

گرفته است چه محکم به دست معجر خود را

رسیده آتش خیمه به ....

0

موقت

4 ماه،1 هفته پیش

من اگر یهو بی دلیل مُردَم تو این ماهِ عزیز ، بدانید و آگاه باشید که از تشنگی بوده...

 

 

 

 

 

+ ماه مبارک نیومده فشار آورده ، دائما به یاد مرگم

+ راستی چه غم‌انگیزا ، یه روزی این‌جا دیگه آپدیت نمیشه و از اهالی بلاگستان هیچکس روحش هم خبردار نمیشه که من دار فانی رو وداع گفتم ... 

+ دلم برای اونایی که تو این سال‌ها بی خداحافظی رفتن و دیگه ستاره وبلاگشون روشن نشده تنگ شد .

+ جیگرتون و خون کنم یکم لذت ببرم :) 🚶🏻‍♀️ 👇🏻

 

 

 

 

0

نکنه ... ؟ _ رمز همون قبلی

4 ماه،2 هفته پیش

درود بر اتوبان قم-کرج

درود بر رانندگی تنهایی و سرعت ۱۲۰

(فیکس ۲ ساعت و ربع وقت برای تحلیل‌های ذهنی یک عدد کنجدیسم :)

درود بر کافه‌های شبانه که ماه مبارک تا ساعت ۲ بازن و گپ و گفت با پاندای عزیزم

و درود بر شب‌گردی و دور دور با موزیک ...

پلان ۱:

 

 وسط رانندگی دارم به این فکر می‌کنم که : نکنه برای همیییییشه حسرتش به دلم بمونه...؟ :)

( و صدبار به خودم‌ گفتم به این چیزاش فکر نکن ، کیه که گوش بده؟ )

_______________________________________________________

پلان ۲:

 

 + خدا قوت جناب سروان ! :)

_ نور چراغ قوه رو انداخت تو ماشین : چیزی که همراهتون ندارید

+ :)) ، چی مثلا ؟!

_ ... :) ، نمی‌دونم ، جانمازی تسبیحی چیزی.. ؟ 

+ جانماز که .. نه . ولی تسبیح دارم اگر به کارتون میاد ..

_ عمیق‌تر نگاه می‌کنه : آخه مراسمی ام این وقت شب نبوده که بگم دارید از مراسم برمی‌گردید..

+ چرا چرا ، یکی از امام‌زاده‌ها مراسم داشت.

( _ کدوم امام‌زاده ؟؟ 

+ نمی‌دونم راستش ولی یکیشون داشت .. )

_ :)) ، التماس دعا ! 

 

____________________________________________________

پلان ۳ : 

پنج لقمه ریز نون پنیر و گردو + چای عسل برای افطار 

و دیگه هیچی

هیچیِ هیچی..

هیچی‌ام دلم نمی‌خواد ، اشتها ندارم . بدنم ری‌اکت‌هاش شدیدتر از همیشه‌اس . لرز دست و بهم خوردن معده هم تقریبا دائمیه . نگران خودمم..

به کسی چیزی نمی‌گم 

بلند بلند می‌خندم 

منافقانه عشق می‌ورزم

و هیچکس در خارج از این فضا نمی‌دونه که حالم چطوره ؟ 

کم کم این‌جا هم تبدیل به متروکه سردی میشه ...

نکنه

تا

ابد

حسرتش

به

دلم

بمونه

؟

:)

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده