You need to enable JavaScript to use this application.

.

4 هفته،2 روز پیش در مَع‌جان

« پس از سختی بسیار به آسانی رسید و از دل تاریکی ، روشنی را طوری یافت که گویی هرگز تاریک نبوده است . »

 

 

در پاسخ به این سوال که اگر قرار باشد فقط یک‌ جمله روی سنگ قبر تو نوشته شود ، کدام جمله است ؟

3

خانم قاضی | رنج هویتی یا هویت رنجی

4 هفته،2 روز پیش در دفترخاطرات

 

از ۱۷ سالگی که گوشی هوشمند اومد دستم ، یعنی تقریبا سال ۹۱ اینطورا ؛ می‌تونستم خیلی کارا با اون گوشی بکنم اما خیلی جالبه برای خودم الان که فکر می‌کنم بهش . اغلب فعالیت من با گوشی چی بود ؟

 

سرچ کردن‌های دائمی از بیگ کوئسشن‌های عجیب و غریب برای یافتن جواب‌های عجیب و غریب ! 

چرا عجیب و غریب ؟ چون تو اون کلاس ۳۰ نفره دوم دبیرستان ، یک‌نفر به زور پیدا می‌شد که حوصله داشته باشه گوش بده به این‌که به نظر من ممکنه خدا وجود نداشته باشه ، انسان‌ها از روی جهل دین‌سازی کرده باشن ، زمین گرده و مسطح نیست و شروع حیات با بیگ‌بنگ بوده و انسان از تک سلولی‌ بوجود اومده ، هممون میمون‌های پیشرفته هستیم و اگر نوح واقعی بود چرا تو تاریخ اطلاعات دقیقی ازش نیست ؟ چرا از وقتی دوربین اومده معجزه‌ای رخ نداده و آیا زلزله و بیماری نشانه‌ی بی‌نظمی در جهان‌ نیست ؟!

 

عجیب و غریب میشه اوضاع اگر کمی هم در مورد زن‌ستیز بودن جامعه حرف بزنی و قوانین رو هم به چالش بکشی ..

 

وقتی همون موقع‌ها لا به لای مقاله‌ها و نظریه‌ها دنبال خدا می‌گشتم ، هرشبِ اون تابستونِ بی‌نظیرِ بعد از دوم دبیرستان به این فکر می‌کردم که : اگر ثابت شد خدا نیست ، امام زمان یه شوخی تاریخیه ، انسان حیوان سطحی‌ای هست که برای بقا فلسفه‌چینی کرده و قدرتمندترها برای حفظ قدرت _ مثل یک حیوان درنده _ یک سری قوانین مسخره رو ایجاد کردن تا چند روز زندگی دنیا روی ضعیف‌تر‌ها تسلط داشته باشن و .. اگر این‌ها ثابت شد بعدش چطور زندگی خواهم کرد ؟ و آیا مرگ دل‌پذیرتر از زندگی نیست ؟

 

همه این‌هارو نوشتم که بگم چرا خوب نفهمیدن مسائل فلسفی یا علمی اور سامپتینگ الث .. برای من مساوی با معمولی بودنه ؟ و چرا معمولی بودن مساوی با مرگه ؟ چون حقیقتا من این‌ها هستم ! من این سوالات و جواب این سوالاتم . یعنی هویت من گره خورده به این فهمیدن .

پس وقتی میگم یه چیز رو نفهمیدم و بهم فشار اومد ، ابدا به این‌ معنی نیست که یه درسی رو خوب نخوندم و یه مطلب رو ۱۰۰ درصدی تموم نکردم یا من خنگم و باهوش نیستم .. بلکه به این معنی هست که من یک مرحله از هویت خودم رو از دست دادم اگر‌ نفهمم این مطلب رو ..

و بله ؛

این طرز نگاه کردن من چه درست و چه غلط بار روانی زیادی رو برای من ایجاد می‌کنه .

خصوصا

وقتی که این تمایل شدید 

همراه میشه با بی‌برنامگی‌های من ، ناتوانی‌های جسمی من ، تنبلی‌های من و .. 

حالا مقصر اصلی هم میشم خودم . 

یعنی یه دادگاه تاریکی تو مغز من هست که منِ غیرمعمولی در اون قاضیه و یک من معمولیِ بدنی متهم . تو خود بخوان حدیث مفصل ..

 

 

 

 

فعلا دارم از انواع دردهای بدنی :) زمین رو گاز می‌زنم و نمی‌تونم بیشتر از این بنویسم

پایان .

0

میان وعده گریه | طعم چسبناک وجود

1 ماه،1 هفته پیش در دفترخاطرات

ساعت ۸ صبح تا چشم‌هام رو باز کردم یادم افتاد دیشب می‌گفتم زیر کتابامم . ساعت ۸ به این فکر کردم که لای وجود و ماهیت هم هستم ..

صبحانه خوردیم ، اومدم تو اتاقم دراز کشیدم و با هوش مصنوعی کلنجار می‌رفتم تا بفهمم رابطه بین وجود و ماهیت چطوریه . 

یار اومد تو اتاق ، نشستم و شروع کردم باز توضیح دادن و پرسیدن . شروع کرد به اشکال کردن ، تا این‌که زدم زیر گریه ..

حالا من گوله گوله اشک می‌ریزم و اون هم بلند بلند می‌خنده و میگه : آخه تا حالا کسی برای فهم اصالت وجود گریه کرده ؟ 

بهش گفتم گریه‌ام به خاطر اینه که یه انسان معمولی‌ام ! 

( انسان معمولی بودن یعنی چی ؟ 

انسان معمولی بودن یعنی کسی که برای فهمیدن یه موضوع ، هیییی باید بخونه 

سال‌ها !

هیییی باید دوره کنه 

هییییی باید ور بره

هیییی باید مخش و بپیچونه 

و آخرم با یه سوال ساده بفهمه که چقدر نفهمه ! 

بله من یه انسان معمولی‌ام .. )

یار بعد از این‌که کلی خندیده ، میگه :

 این از سخت‌ترین مسائل فلسفیه که اگر گره‌اش تو ذهنت باز بشه کلید حل خیلی از مسائله برات . 

 

اگر‌ میشد روی وجود دست گذاشت و گفت : ایناهاش ! خیلی همه چیز راحت میشد 

خداوند متعال ، چرا هم راحتی و بدیهی ؛ هم سخت و پیچیده ؟

هرچی .. هستی ، دوست می‌دارمت و گریه‌ات می‌کنم . 

 

________________

 

پاندا اومده و میگم به این دلایل یه انسان معمولی‌ام . با چشم‌های پف کرده که گریه‌های دیشب تا صبح رو حکایت می‌کنه ، میگه : یه آدم معمولی اصلا نمی‌فهمه داری در مورد چی حرف می‌زنی . 

جلوی آینه موهاش و شونه می‌کنه و می‌بنده بالای سرش و تو نگاهش یه " من سر چی گریه می‌کنم و این سر چی " خاصی وجود داره و من به ترکیب دغدغه عقلی خودم و دغدغه عشقی خودش فکر می‌کنم . هیچ‌کدوم از ما معمولی نیستیم و پاندا ترم پیش عقل رو پاس کرده :)) 

13

ستون | بی/ستون

1 ماه،1 هفته پیش در دفترخاطرات

یهو به خودم اومدم و دیدم دارم با این ستون وسط خونه ، خیلی جدی در مورد خودم حرف میزنم . 

و کی به خودم اومدم ؟ زمانی که دیدم دارم اینطوری با کف دست میزنم بهش که دقیق گوش کنه چی میگم :)) 

زینب اون فقط یه ستون معمولیه که نهایتا می‌تونه بهت لبخند بزنه اما این حرفایی که تو داری در مورد خودت بهش میگی واقعا از عقل و درکش خیلی بالاتره ، چه توقعی داری ؟!

سرچ کنم ببینم نزدیک‌ترین مطب روانپزشک قم کجاست .. ☠️

___________________

+ در حال ریکاوری حالِ "من" با دفترهای قدیمی . 

 

2

پاییز | انتظار

1 ماه،1 هفته پیش در دفترخاطرات

اگر این سطح از محبت داشتن به طبیعت واقعی باشه 

من می‌تونم بگم که حقیقتا تمام محبتم به سمت پاییزه .

پاییز عزیزم !

از اون ثانیه‌ای که با آخرین روزت خداحافظی کردم ، چراغ غم و انتظار در دلم روشن شد . 

و روزی از تابستون نمی‌گذره مگر این‌که با چشم بسته حال و هوای با تو بودن رو تصور می‌کنم . 

ابرهای نزدیکت ، افکت آبی_صورتی‌ای که روی شهر می‌ندازی ، بوی تو .. ، رنگ تو .. ، حتی بارون تو با بارون بهار و زمستون فرق داره ! پاییز عزیزم 

تو در خودت به اوج رسیدن رنگ‌دونه‌های پر هیجان رو داری ! قهوه‌ای ، نارنجی ، قرمزهایی که تو داری رو هیچ‌وقت دیگه‌ای ندیدم . به اوج رسیدن احساسات من رو با خودت داری و این کم توفیقی نیست برای تو . و برای من ..

پاییز من عزیز غم‌انگیز برگ‌ریز‌ِ من .. 

اگر بگم از بین فصل‌ها فقط تو رو خیلی دوست دارم باورت میشه ؟؟ من هر ثانیه منتظر از راه رسیدن توام ! و وقتی برسی _ مثل هر سال _ هر روزت رو زندگی‌ خواهم کرد . هر روز با تو بودن در بهشت بودنه . 

منتظر دیدارتم 

تابستون ۱۴۰۵

زینب 

 

_______________________

هفته‌ای که گذشت ، از اول هفته که به مراسمات تشییع گذشت . 

غم‌انگیزترین لحظه در تمام این چند روز ، لحظات خوندن نماز وحشت برای ایشون بود .. احمقانه‌اس :) یعنی واقعا الان تو خاکه بدنشون ؟؟ 

و بعد از تشییع قم که مادر و پدر برگشتن کرج ، حالم بد شد و واقعا یه روز کامل طول کشید تا زنده بشم . 

فرداش که بهتر بودم به جمع و جور کردن خونه مشغول بودم 

پنج‌شنبه با سید اینا رفتیم بیرون پیتزا خوردیم . به عنوان یک فن ماشین کلاسیک ، از این‌که تو رستوران چندتا ماشین کلاسیک بود بسی لذت بردم . انتخاب سید مرکزی‌ترین میز سالن بود و از این هم یه جور لذت بردم .. از مرکزیت سالن بودن لذت بردم و هم از این‌که درست همون ثانیه پیاده شدن از ماشین این رو که کجا بشینیم رو برنامه‌ریزی و اجرایی کرد ! و مسئولیت فکر کردن به مسائل بی اهمیت رو از روی مغز ما برداشت .. عالی نیست ؟ البته آدم‌ها واقعا متفاوت هستن . یادمه وبلاگ ترانه رو تو بلاگ‌اسکای می‌خوندم و یه بار به خاطر مسئله مشابهی شبیه انتخاب میز از مردی که همراهشون بود خیلی ناراحت بود ، چرا که نظرش رو نپرسیده بود .. البته سید نظر هممون رو پرسید ولی خب من نظرم همچنان همونه . 

کلی خندیدم و حالم واقعا بهتر شد . چیه آدمیزاد ؟! 

از فضای رستوران ، اون حجم از گل مصنوعی‌های رنگ و رو رفته و اصلا اون حجم از رنگ‌های ناهمخوان رو دوست نداشتم .

به جز ماشین‌ها که فوق‌العاده جذاب بودن ، یه حوض تو سقف بود که جهان وارونه رو به ذهنم آورد و ازش لذت بردم و کلی خیال‌پردازی کردم . از زاویه دید ماهی‌های نقاشی شده کف حوض به خودمون نگاه کردم و چقدر خودمون رو زیبا ، بالا و مناسب دیدم . 

 

 

 

جمعه شب هم 

رفتیم حرم 

حرم آروم بود و خانم جانم سیده معصومه سلام‌الله‌علیها به ناز یک لیلی ، بر بلندا نظاره‌گر محبت زوارشون بودن .. 

من هم دل به همین دریای محبت زدم و 

شد آنچه شد 

آرامشش قلب من رو هم گرفت و فشار داد ! 

محبت همیشه با همین‌ فشار همراهه .. ؟

مثلا این هم یه جور ابراز محبته که تو فشار جمعیت دم ضریح 

" یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنه " رو ببوسی و حس کنی سیده معصومه لبخند می‌زنن بهت

 

 

وقتی برگشتیم‌خونه به یار گفتم قبلا که حرم نزدیکمون نداشتیم دقیقا چطوری زندگی‌ می‌کردیم ؟ و چطور "زندگی" می‌کردیم واقعا ؟! 

 

 

1

امروز | احساس

1 ماه،1 هفته پیش در دفترخاطرات

یه صدایی درونم دارم که هر یکی دو ساعت در طول روز ازم می‌پرسه : الان چه احساسی داری ؟ 

و بعد شروع می‌کنم به پردازش‌های مختلف روح و جسم و قلبم و .. 

از قضا این صدا رو نسبت به دیگران هم دارم ، وقتی با کسی هم‌صحبت میشم . دائم لا به لای حرفاش " الان چه حسی داره " ، اون زمانی که این خاطره‌ای که داره تعریف می‌کنه اتفاق افتاده ، " چه احساسی داشته " رو تو خودم می‌پرسم .

به خودم میگم نکنه این یه جور فضولی ذهن بی‌قراریه که دنبال کنجکاوی کردنه ؟ من خودم این اطلاعات رو تکه تکه برداشت می‌کنم و الگویابی می‌کنم تا بفهمم انسان‌ها در مواجه‌های مختلف با ماجراها چه احساسی رو تجربه می‌کنن و نتیجه اون احساس چه رفتاریه ؟

_____________________

امروز چه روز غمگینی بود ، الان که می‌نویسم انگار خودم رو به زور کشیدم روی سطح آب ، از عمق یه آب تاریک ! 

و هنوز بدن درد و نفس تنگی دارم از غرق‌آب شدن صبح .. 

چطور بگم ؟ 

حالا چم شده ؟ چمی‌دونم .. تو مراسم تشییع گرمازده شدم ، از اونه ؟ تب عشقه ؟ خستگی روزهای پشت سر هم اینور اونور رفتن تو گرما و رانندگی و ایناست ؟ دارو می‌خورم ، به خاطر اوناست ؟ این‌هارو داشتم دونه دونه می‌شمردم که مغزم گفت : بیخیال شو و یکم استراحت کن فقط ، دنبال چی‌ای ؟! 

کلی خوابیدم امروز .‌ کلی ! ساعت ۵ غروب بود به زور از تخت خودم و کشیدم بیرون و اتاق رو مرتب کردم . لباسا رو تا کردم و گذاشتم تو کشو ، آشپزخونه رو مرتب کردم و یکمم پذیرایی رو 

خونه که مرتب میشه ، منم بهتر میشم . 

میخواستم شام درست کنم ، یار نذاشت و گفت از غذاهای قبلی هرچی هست بیار بخوریم . 

ظرف‌های شام رو خودش چید تو ماشین و تمام !

یکم گل‌گاوزبون دم کردم و غش کردم رو مبل و دلم خواست بیام بنویسم . 

_____________________

پدر زنگ زدن و گفتن یا برم تهران یا میان اینجا دنبالم بریم مشهد . گفتم اصلا جونی تو تنم ندارم که بیام و خیلی دلشون گرفت ..

بعد فهمیدم با شوهر عمه و عمه یه ماشین شدن و رفتن خیالم راحت شد که راننده دوم هم باهاشون هست . یه ماشین هم عمه بزرگه و پسرعمه رفتن .. 

پاندا خونه تنها شد و هرررچی با یار اصرار کردیم بریم دنبالش بیاد خونه ما گفت نه . 

حالش خوب نیست . خوب نیست چیه ؟! داغون و له‌ترین حالت ممکنه .. 

_______________________

تو مغزم چه خبره در مورد خودم ؟ 

درس خوندن‌های اینطوری به درد عمه‌ام می‌خوره

دانشگاه ثبت نامم رو کامل نکردم و تا آخر تیر وقت دارم . 

پشت ماشین تشییع پیکر رهبری ، بهشون قول دادم تمام تلاش خودم رو بکنم و حالا ببین فردای روز تشییع چطور گذشت ؟؟ بد .. بد .. 

خودم و مسخره کردم ؟! 

1

ماجرای من و او | عزیزم !

1 ماه،2 هفته پیش در دفترخاطرات

ماجرای من و او خیلی پیچیده نبود 

دوم یا سوم راهنمایی بودم ، سال ۸۸ !

...

از همان سال‌ها سیاسی بودن را شروع کرده بودم . ربان سبز به دستم‌ می‌بستم و سنگ موسوی را به سینه می‌زدم .

معتقد بودم این حکومت برای مردم نان و آب که نمی‌شود هیچ ، علم و دانش را هم به گند می‌کشد !

از " خامنه‌ای " دل خوشی نداشتم و به نظرم شبیه هر دین‌دار دیگری دور از سواد بود ..

بعدترها _ حدودا سال ۹۰ _ که شیوه زندگی‌ام تغییر کرده بود و جانماز هم آب می‌کشیدم و صبح‌ها دعای عهد و شب‌ها دعاهای قبل از خوابم ترک نمی‌شد ، در یک سفر مشهد با یکی از فعالان فرهنگی _ که در ایام کرونا عکسش را در خبرگزاری دیدم و فهمیدم به علت همین بیماری فوت کرده و شاید شما همگی سید مهدی حاجی‌آبادی را بشناسید پس شادی روحش صلواتی بفرستید _ دیدار کردم و در حرم ، کتاب دغدغه‌های فرهنگی را به من هدیه داد .

آن کتاب را شاید یک‌سال بعد از آن دیدار یا بعدتر خواندم و شیفته شخصیت بزرگ " آیت‌الله خامنه‌ای " شدم . 

برای من عزیز شد .

او عاشق فرهنگ این سرزمین بود و به هنر ، کتاب ، موسیقی ، علم و آگاهی اهمیت می‌داد . برای من همین کافی بود .. آن مقداری که نیاز داشتم ببینم رهبر جامعه‌ام روشن‌فکر است ، بود . 

بعدترها که سیاسی‌تر هم شدم ، نظریات ولایت فقیه را دقیق‌تر می‌خواندم و با مخالفان و موافقان بحث و گفت و گو می‌کردم . 

او رهبر ایدئولوژیک من شده بود ! به هر میزان که مذهب در ذهن و زندگی من پررنگ بود ، او هم بود . نه به این معنا که ایدئولوژیِ من را او تعیین کند ، بلکه به این معنا که ایدئولوژی‌ای که به آن باور داشتم ، من را به سمت او راهنمایی می‌کرد . از این جهت برای من عزیزتر هم شده بود .

سال‌ها زندگی‌ام به معنای واقعی ولایی بود . مثلا لالایی خیلی از شب‌های دوره دانشجویی‌ام " رهبر من ، طلایه دار لاله‌هایی " بود و دلخوشی من اردو جهادی‌ها و اردوهای راهیان نور بود . هفته‌ای یک‌بار اگر مزار شهدا نمی‌رفتم و دو سه روز یک‌بار اگر یک کتاب شهدایی را تمام نمی‌کردم گویا زندگی نکرده بودم و همه‌اش به عشق " امام خامنه‌ای " بود . 

همچنان عزیز بود ..

البته ، این اواخر اوضاع تغییر کرده بود .. بیشتر از وضعیت کشور دلگیر می‌شدم و نقدهایی داشتم به شخص ایشان و کمتر احساسی و ایدئولوژیک صرف نگاه می‌کردم .

البته در اصل ، ایدئولوژی‌های من دست‌خوش تغییراتی شده بود .

این اواخر دلگیری عمیقی در کنج دلم بود حتی در مسیری ۲ ساعته به صورت یک نفس از شرایط بد فرهنگی و علمی کشور غر زدم ، از شرایط بد عدم آزادی بیان و وجود نگاه قضاوت‌گرایانه و متعصبانه غر زدم از نگاه تک بعدی به " مردم " و .. 

بله اعترافِ ۲ ساعته‌ی غم‌انگیزی بود و اما او همچنان در قلب من بسیار عزیز بود ..

[ به همسرم گفتم : تمام این انتقادات اگر به " آقای خامنه‌ای " وارد باشد به مقام امام معصوم هم _ از نظر من _ وارد است . ]

در ذهن من ولایت فقیه و ولایت امام معصوم همین‌قدر به هم گره خورده است . 

حالا دیگر مهم نیست .

خامنه‌ای ، آیت‌الله خامنه‌ای ، امام یا آقای خامنه‌ای گفتن‌های من " واقعیت " خارجی را تغییر می‌دهد ؟ 

سالی برای من خامنه‌ای بود 

سالی آیت‌الله خامنه‌ای 

سالی امام خامنه‌ای

سالی آقای خامنه‌ای 

هنوز هم نمی‌دانم واقعیتِ او کدام است ؟

تنها چیزی که می‌دانم این است که

روزگاری برای من عزیز شد 

و عزیز هم ماند .. 

برای من همین بس است که او دغدغه‌های بزرگی برای ما انسان‌ها داشت . با عزت و با شرف در خانه خود و به دست پست‌ترین انسان‌های حال حاضر به شهادت رسید . آقایی که آن‌طور با‌ احترام و ادب بر سر دختران کوچک دست می‌کشید ، به دست دخترک‌بازهای جزیره‌ اپستین به شهادت رسید . 

تاریخ چطور روایت خواهد کرد این شکوه و زیبایی را ؟ 

ساعت‌های آخری است که آقای من جسم در خاک تهران دارند و فردا می‌شود دومین و آخرین دیدار ما . از بس که گریه کرده‌ام گلو درد دارم و چشم‌هایم به‌هم چسبیده است . 

آخرین کلام من به مردی که صدها سال بعد تاریخ به بزرگی از او یاد خواهد کرد : 

شما در قلب من عزیز بودید و عزیز ماندید . سلام من را به مولایم امیرالمومنین علیه‌السلام برسانید و از قول من به او بگویید پای ولایت ماندم تا بگویم فردا روزی که آخرینتان ظهور کرد پای او خواهم ماند ! 

خدانگهدار عزیزم ..

و اگر بودم در زمان ظهورش ، چشم انتظارم که تو را با سید حسن نصرالله و حاج قاسم عزیزم و همچنین یحیی سنوار ( زیرا که دلم برای آن ثانیه‌ی شهادتش بسیار سوخت ) دوباره ببینم .  

 

5

آن زن | من

1 ماه،3 هفته پیش در مَع‌جان

او بیش از آن‌که دنبال خوشبختی باشد ، به دنبال " حقیقت " بود .. 

3
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده