شاید دارم دچار بحران ۳۰ سالگی‌ای میشم که هیچوقت فکرش رو هم نمی‌کردم باعث نگرانی یا ناراحتی من بشه ؟

مثل پارسال که حالی شبیه این حالم داشتم ، امسال هم یهو نطقم باز شد و کلی پیش یار گریه کردم و حالش رو بهم ریختم 

و الان عذاب‌وجدان دارم که چرا این مرد رو انقدر با غم و غصه‌های بی دلیل خودم اذیت می‌کنم ؟ 

آخر شب بهش گفتم تو به اینکه من حالم بده فکر نکن و کلا چند روز من و ایگنور کن . گفت پس برای چی زن و شوهریم ؟ گفتم ولش کن بیا چند روز زن و شوهر نباشیم ( با بغض ) که یار گفت انقدر راحت این حرف و نزن ، چرت و پرت نگو .  منم دیگه چرت و پرت نگفتم :)

ولی اگه یار میگفت باشه بیا چند وقت زن و شوهر نباشیم ، از شما چه پنهون خوشحال میشدم.. ماشین و بر میداشتم و میزدم به دل جاده و میرفتم اصفهان گردی تنهایی.. چقدر این تنها بودن از نظر من قشنگه ! تنها کافه رفتن ، تنها سینما رفتن ، تنها سفر رفتن ، تنها غذا سفارش دادن ... 

 

دارید قضاوتم می‌کنید نه؟ :)