این چهارمین مطلب تو بهمن ماهه (!) نکنه دارم اون ماههایی که اینجا ننوشتم رو جبران میکنم؟ :)
علت اصلیش بعد از قطع اینترنت ، اینه که از پاندا و پری دورم..
هم جغرافیایی و هم حال و احوال پرسی
پری بارداره و دیگه وارد سه ماهگی شد و پاندا هم درگیر دانشگاه و درس و امتحانه
قبلا وقتی عکس پروفایلام پاک میشد پری و پاندا به هم زنگ میزدن و میگفتن زینب بازم دیوانه شده
الان دیگه دیوانگی هام برای اونا هم عادی شده.
نت که بود از روی استوری واتسپ یا اینستا میفهمیدن ناخوشم و قرار صحبت میذاشتن و منم بعدش برونریزی داشتم پیششون..
الان خب همونم نیست
از طرفی ام شروع کننده گفت و گوی غمگینی با کسی که نینی داره نخواهم بود و پاندا هم دغدغههاش دیگه خلاصه
سو..
من رو تحمل کنید تا چالشهام رو بگذرونم :)
۱۰ دقیقه وقت دارم و بعدش باید راه بیوفتم برم ، کلاس ۹ شروع میشه:
فضای خونه سرده ، هم دماش سرده و هم روح خونه سرده
با یار قهر نیستیم ، ولی برای من این خشک بودن فضا از طرف یاری که همیشهی خدا قربون صدقه میره و این داستانها یکم دلگیرکننده اس..
دلگیرکننده اس که وقتی میره بخوابه نمیپرسه من کی میخوام بخوابم ؟
دلگیرکننده اس که وقتی بیدار میشم فقط " صبحت بخیر " بینمون رد و بدل میشه
دلگیرکننده اس که ۵ ، ۶ تا جمله در حد اخبار روز رو میگیم و اینکه شهریهی حوزهاش قطع شده :)) درود بر روح عمه بزرگوارشون یه جوریَن انگار آدما برای زندگیشون هیچچچ برنامهای ندارن ، کی بدون خبر قبلی یهو ۴ تومن و از زندگی دیگران حذف میکنه ؟
(سکوت..)
دلگیرکنندهاس که وقتی صبح پاشدم اخم روی صورت بودم و نا نداشتم بلند شم
اخم رو صورتم بود که صدای مربی یوگا تو گوشم پیچید که سر تمرین همیشه بعد از چک کردن همهچی میرسه به صورت :
پلکها سنگین
پرههای بینی کاملا رها
لبها نقشی از تبسم..
به سقف که زل زده بودم گفتم چه تبسمی بابا ؟؟
با یخیِ صبح بخیر گفتنهامون بیشتر سردم شد ، بیشتر اخم کردم
و حقیقتش رو بگم ؟ احساس تنهایی کردم..
سید صبح زود رفته بود بربری خریده بود و یکی ام آورده بود بالا ، یکم از احساس تنهاییم کم شد.
همین
برم کلاس