این روزا پر از احساسات متناقضم ! همه‌اش خوب و بدم ... درد که رهام نمی‌کنه و جدا از این ، فکر می‌کنم به کل وضعیت جسمی‌ام خزیده تو روح و روانم . از این شرایطم ناراضی‌ام .. 

سه-چهار روزی میشه که کار مفیدی انجام ندادم . کتابی نخوندم ، خونه‌ای مرتب نکردم ، همه‌اش خونه مامانمم و یک سره سریال کره‌ای دیدم ، آواتار ۲ رو در نصفه‌های راه رها کردم و از درد به خودم پیچیدم . 

من از اون دسته از آدم‌هام که وقتی یه مدت می‌گذره و نمی‌تونم به برنامه‌های شخصیم برسم به شدت عصبی و به‌هم‌ریخته می‌شم.. احساس سرخوردگی زیادی می‌کنم و اعتماد به نفسم زیر خط صفر میره ! 

و الان تو این شرایطم

به امید روزی که بیام این‌جا و این‌طوری بنویسم :

صبح رفتم پیاده‌روی و خوب راه رفتم

اومدم خونه خودم ، خونه رو کاملا مرتب کردم . 

گردگیری کردم ، جاروبرقی رو همسر کشیده و یخچال رو هم مرتب کردم . 

شام رو خودم حاضر کردم و نشستم و دارم کتاب‌هام رو به ترتیب می‌خونم...

به ترتیب یعنی :

اول فلسفه مشاء رو می‌خونم 

بعد می‌رم سراغ کافی شریف... 

بعدش ریاض‌الشهاده رو می‌خونم . 

بعد می‌تونم کتاب تربیت دینی کودک آیت الله حائری رو هم که خیلی وقته نصفه رها کردم از سر بگیرم ! 

اگر بتونم منطق رو هم یه مروری داشته باشم عالی میشه...

 

:)