قبل از اومدن به قم برای زندگی ، یک جلسه با آقا سید (استاد) صحبت کرده بودیم و من چالش‌هایی که تو ذهنم و زندگی دارم رو خیلی کلی و مختصر شرح داده بودم .. همون موقع سید هی گفت بیاید یه جلسه دیگه صحبت کنیم و ما پشت گوش انداختیم تاااا این دو سه روز که باز هم حال بد روند روزمرگی زندگیمون رو بهم زد..

 

یار پیش‌دستی کرده و شب قبل به سید گفته که اون مشکلاتی که قبلا همسرم گفته بود همچنان وجود داره و اذیت‌کننده هست.. 

سید هم گفتن این‌بار من تنها باهاشون صحبت کنم . 

سید رو دوست دارم 

بزرگوار و دلسوزه .. ویژگی‌هاش : باهوشه ، مسائل رو از هزار بُعد مختلف نگاه می‌کنه و در نظر می‌گیره ، روی استفاده از کلمات و جملاتش حساس و دقیقه و براش خیلی مهمه کسی رو ناراحت نکنه (خصوصا که می‌دونم فهمیده من حساسیت ذهنی بالایی دارم) ، روشن‌فکره (نه به معنای منفیش) ، میخوام بگم کاملا ذهن باز و روشنی داره که باعث میشه قضاوت نکنه و بیاد بشینه جای تو با مبانی فکری تو و جای تو فکر کنه ... خوب گوش میده و عمیق فکر و بررسی می‌کنه و... اینکه انسان رو می‌شناسه و علمش رو داره و روی مبانی عقلی چه اسلامی و چه غربی کامل کامل مسلطه و از طرفی روی مبانی اسلام هم کامل کامل مسلطه هم نقطه قوت بعدی سیده..

 

حالا

یار خوابیده ، من ذهنم درگیر اینه که فردا از کجا شروع کنم و چیا رو بگم به سید؟؟

 

باید بنویسم 

دسته‌بندی شده و به ترتیب اولویت

الف و ب و جیم و.. 

طبقه‌بندی شده باهاش صحبت کنم 

بگم حس میکنم ریشه‌های مشکل فلان‌ چیزهاست و در نهایت منجر به فلان چیزها شده و می‌ترسم فلان چیزها در آینده گریبان‌گیر ما شه .

اما مغزم قفل شده از سر شب 

بی‌خوابم

بد خوابم 

هزار تکه هست مغزم..

جمع نمیشه و دارم تلاش می‌کنم . 

 

فردا ساعت ۳ ظهر گفتن بیا صحبت کنیم در حسینیه . 

صبح باید ۷ بیدار شم و تا ۱۰ و نیم کلاس دارم

 

دارم فکر می‌کنم فردا بعد کلاس برم کافه مغزم رو جمع کنم روی کاغذ؟

ایده خوبیه

فقط یه مشکل کوچیک وجود داره :)

تا وقتی مغزم جمع نشه و دسته‌بندی نشه ، خواب به چشمم نمیاد .. 

فلذا احتمالا امشب بشینم پاش..

 

 

______

 

 

یه جوری برای پست قبلی همه یکصدا گفتید : آخییی ، همین ؟! که خب عزیزان من اولا نوشتم " سطحی‌ترین دارک سایدم مثلا اینه " دوما که خب بیاید بگید دارک ساید شماها چیههه تا من یکم بفهمم مرحله چندم هستم ؟ :)))