از ۱۷ سالگی که گوشی هوشمند اومد دستم ، یعنی تقریبا سال ۹۱ اینطورا ؛ می‌تونستم خیلی کارا با اون گوشی بکنم اما خیلی جالبه برای خودم الان که فکر می‌کنم بهش . اغلب فعالیت من با گوشی چی بود ؟

 

سرچ کردن‌های دائمی از بیگ کوئسشن‌های عجیب و غریب برای یافتن جواب‌های عجیب و غریب ! 

چرا عجیب و غریب ؟ چون تو اون کلاس ۳۰ نفره دوم دبیرستان ، یک‌نفر به زور پیدا می‌شد که حوصله داشته باشه گوش بده به این‌که به نظر من ممکنه خدا وجود نداشته باشه ، انسان‌ها از روی جهل دین‌سازی کرده باشن ، زمین گرده و مسطح نیست و شروع حیات با بیگ‌بنگ بوده و انسان از تک سلولی‌ بوجود اومده ، هممون میمون‌های پیشرفته هستیم و اگر نوح واقعی بود چرا تو تاریخ اطلاعات دقیقی ازش نیست ؟ چرا از وقتی دوربین اومده معجزه‌ای رخ نداده و آیا زلزله و بیماری نشانه‌ی بی‌نظمی در جهان‌ نیست ؟!

 

عجیب و غریب میشه اوضاع اگر کمی هم در مورد زن‌ستیز بودن جامعه حرف بزنی و قوانین رو هم به چالش بکشی ..

 

وقتی همون موقع‌ها لا به لای مقاله‌ها و نظریه‌ها دنبال خدا می‌گشتم ، هرشبِ اون تابستونِ بی‌نظیرِ بعد از دوم دبیرستان به این فکر می‌کردم که : اگر ثابت شد خدا نیست ، امام زمان یه شوخی تاریخیه ، انسان حیوان سطحی‌ای هست که برای بقا فلسفه‌چینی کرده و قدرتمندترها برای حفظ قدرت _ مثل یک حیوان درنده _ یک سری قوانین مسخره رو ایجاد کردن تا چند روز زندگی دنیا روی ضعیف‌تر‌ها تسلط داشته باشن و .. اگر این‌ها ثابت شد بعدش چطور زندگی خواهم کرد ؟ و آیا مرگ دل‌پذیرتر از زندگی نیست ؟

 

همه این‌هارو نوشتم که بگم چرا خوب نفهمیدن مسائل فلسفی یا علمی اور سامپتینگ الث .. برای من مساوی با معمولی بودنه ؟ و چرا معمولی بودن مساوی با مرگه ؟ چون حقیقتا من این‌ها هستم ! من این سوالات و جواب این سوالاتم . یعنی هویت من گره خورده به این فهمیدن .

پس وقتی میگم یه چیز رو نفهمیدم و بهم فشار اومد ، ابدا به این‌ معنی نیست که یه درسی رو خوب نخوندم و یه مطلب رو ۱۰۰ درصدی تموم نکردم یا من خنگم و باهوش نیستم .. بلکه به این معنی هست که من یک مرحله از هویت خودم رو از دست دادم اگر‌ نفهمم این مطلب رو ..

و بله ؛

این طرز نگاه کردن من چه درست و چه غلط بار روانی زیادی رو برای من ایجاد می‌کنه .

خصوصا

وقتی که این تمایل شدید 

همراه میشه با بی‌برنامگی‌های من ، ناتوانی‌های جسمی من ، تنبلی‌های من و .. 

حالا مقصر اصلی هم میشم خودم . 

یعنی یه دادگاه تاریکی تو مغز من هست که منِ غیرمعمولی در اون قاضیه و یک من معمولیِ بدنی متهم . تو خود بخوان حدیث مفصل ..

 

 

 

 

فعلا دارم از انواع دردهای بدنی :) زمین رو گاز می‌زنم و نمی‌تونم بیشتر از این بنویسم

پایان .