جالب بود... 

کشف قشنگی بود امروز :) 

از خواب که بیدار شدم ، پیامی رو خوندم 

که کل روز ذهنم رو درگیر کرد 

همه جا بودم و هیچ‌جا نبودم

تو ماشین بودم

خونه جناب ملاصدرا بودم 

کنار یار بودم

سر مزار جناب الهی بودم

رو به روی گنبد حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها بودم

اما نبودم

تو ذهن خودم بودم.. 

تو مغز خودم ، به دنبال خودم بودم..

 

تا جایی که .. 

ساعت هشت و نیم غروب _وقتی تو آشپزخونه بودم ولی نبودم.._ درست وقتی که برنج رو شستم و روی گاز گذاشتم ،

همینطور که به برنج زُل زده بودم چشمام درشت شد..

 

انگار از صبح داشتم تو کوچه و پس‌کوچه‌های ذهنم تکه‌های کاغذی رو پیدا می‌کردم و تکه آخر لا به لای دونه‌های برنج بود.. 

 

چیزی رو فهمیدم از خودم 

چرا همون صبح که پیام رو خوندم نفهمیدم ؟! چرا فقط شوک شدم؟... 

 

 

 

گریه کردم 

و میل شام ندارم