امروز طلسم شکسته شد و من برای وجود این بیماری گریه کردم ! 

بعد از چیزی حدود ۳ هفته که شدت گرفته و اذیت‌هاش شدید شده... 

قوی بودم کل این دو هفته رو ، به لطف خدا . اما امروز ، یعنی همین الان بعد از نماز صبح سپر انداختم و وقتی همه رفتن به خواب ادامه بدن و چراغا خاموش شد گریه کردم...

 

تا صبح از درد و سوزش و به‌هم‌ریختگی به خودم پیچیدم . این رو می‌ذارم در کنارِ ۲ روز افتضاحی که سپری کردم و کاش جناب همسر هیچ‌وقت ندونه...

ما تو این چند روز ، روزایی که همسر سرکار میره رو میایم خونه مادر اینا که اگر من ناگهانی حالم بد شد مادرم اینا باشن و به دادم برسن. دلیل بعدی اینه که من کار نکنم و به خودم فشار نیارم 

اما مهم‌ترین مسئله اینه که اصلا استرس و اضطرابی نداشته باشم ...

و لعنت به این دو روز و حال بدی که با وجود خواهر لجباز و مغرور و سرکشم گذروندم !! 

من آدم بی‌انصافی نیستم ، زهرا تو خیلی از مواقع کنارم بوده و هست . با معرفته و مهربونه و خوبیاشو از یاد نمی‌برم 

اما امان از این حجم بی‌مسئولیتی و غرور و طغیان ... واقعا خیلی سخته که من تقریبا از ۷۰ درصد رفتارهاش با پدر و مادرم ، کنش‌ها و واکنش‌هاش ، حتی لحن صحبت کردن و انتخاب کلماتش نسبت به پدر و مادرم در عذابم ! 

 

پریروز قرار شد براش خواستگار بیاد و همیشه این‌طوریه که من حتی خونه خودمم باشم میام خونه مامانم اینا از یک روز قبل که به مامانم کمک کنم خونه رو مرتب کنه . زهرا چیکار می‌کنه ؟ اتاقش رو جمع می‌کنه !! نهااایتا فقط جاروبرقی رو انجام میده اون هم نه همیشه...

و پرو پرو به من میگه این انتخاب تو هست که بیای و به مادر کمک کنی می‌تونی نیای ! 

می‌گم خب تو وقتی کمکی نمی‌کنی یعنی مادر باید تنها کارهارو انجام بده و من نمی‌تونم ببینم اذیت شدنش رو پس عملا مجبور میشم کمک کنم به خاطر کم کاری تو ، و خیلی ریلکس میگه به هر حال این انتخاب توعه سعی نکن خودت رو نگران مادر نشون بدی و من رو آدم بدِ نشون بدی ! 

 

پریروز مامانم بهش گفته بود تو خونه رو جارو کن من (مامانم) کارای آشپزخونه رو انجام میدم . از اتاقش اومد بیرون مادر بهش گفت پس گردگیری و اینارو انجام بده که بعدش جارو کنی . وای خدای من... چنان قشقرقی به پا کرد که نگو ، با صدای کاملا بلند به مامانم میگفت : میشه لطفا اگر قراره کاری رو من انجام بدم دقیقا همون کار رو بهم بگید ، یعنی اگر قراره گردگیری هم بکنم دقیق بگید گردگیری و جارو !

مادر گفتن : خب دختر خوب اول باید گردگیری کنی بعد جارو کنی دیگه روی میزا کلی ریز ریز آشغال هست خب . همیشه همین‌طوره دیگه

و زهرا همچنان ادامه میداد و میگفت که نه پس چرا به من گفتی جارو کنم ؟! 

منم دیدم قرار نیست این بحث تموم شه و چیزی که مهمه اینه که اون کار الان انجام بشه . 

با همون حالت معمولی خودم رو به مادر گفتم : حالا مهم نیست قبلشو بیخیال ، الان دقیق بهش بگید چیکار کنه . 

 

و

 

زهرا با همون لحن تندی که داشت بهم من گفت وااای ! تو لطفا ما رو مدیریت نکن . :/ 

 

 

و ، هزااااران بحث‌های این مدلی ..‌ واقعا هزاران‌ها ! 

 

کاری ندارم 

با این مسائل و بحث‌ها 

ولی این چند روزی که دائم اینجام همش فکر‌ می‌کنم این که زهرا هنوز تو راه مونده دلیلش گریه‌های صاف و زلالیه که تو روضه‌ها داره..

وگرنه این حجم از بی‌ادبی‌هایی که نسبت به پدر و مادر داره و دل شکستن‌ها و فشار آوردن‌ها ، خودش باعث و بانی هزاران سلب توفیقه.. که خدا نکنه و خدا نیاره براش.

 

همین

همین بحث های ریز ریزی که هست و زهرایی که منتظره یه چیزی بهش بگیم تا به معنی واقعی کلمه به زبان فارسی سخت ......... ! 

اون‌قدر فشار روحی برای من داره که حد نداره . همین امروز هم به خاطر نوع حرف زدن تحقیرآمیزی که داشت تمام دست چپم تیر می‌کشید و شکسته شدن قلبم رو کامل از درونم حس می‌کردم و قطره‌های اشکی که نتونستم جلوش رو بگیرم و فقط به دستشویی پناه بردم چون حوصله نداشتم بعد از گریه‌هام‌ مادر به زهرا گیر بدن و اونم به من بگه خوب بلدی مظلوم‌نمایی کنی :) .... فقط به دستشویی پناه بردم و به خاطر قورت دادن چند قطره از اشکایی که فقط بغض شد ، تا چند ساعت بعدش گلودرد داشتم... 

دلم می‌خواست برم خونه خودم

دلم می‌خواست واقعا برم ، ولی با این همه حال بد و درد ؟؟ 

 

ماجراهای این دو روز و تا صبح درد و حال بد و خوردن هزارتا داروی بدمزه و کوفتی ، این‌قدرررر برام اذیت کننده بود که بعد از این‌که تو تشهد نماز یه تیر کشیدنِ یهویی نفسم رو قطع کرد ، دیگه بُریدم... 

فقط صبر کردم تا بقیه بخوابن و

شد اون چیزی که گفتم

دیگه سپر انداختم..

من واقعا خییییلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلیددسدستسننسمصمصمص

خسته‌ام ... 

و

گریه ! 

همین