ما جمعه رفتیم. خونه مامان اینا همه مبلهاشون رو روی هم چیدیم تو اتاق ، کف خونه رو کلا فرش کردیم و دور تا دور متکاهای پشتی رو چیدیم ..
سیاهیهارو زدیم
شنبه من رفتم کوچه خیابونهای اطراف و این 👇🏻 کارت دعوتها رو پخش کردم بین ۲۰ نفر . بازخوردها متفاوت بود . بعضیا خیلی خوشحال میشدن . بعضیا میگفتن نه ممنون وقت نمیکنیم و این حرفا..
این وسط فقط ۲ بار خیلی دلم شکست
یه بار چهار پنجتا دختر بودن که تا دعوتنامه رو نشونشون دادم یکیشون با خنده گفت به تیپ ما میخوره بریم هیئت ؟؟ گفتم حالا لزوما ظاهر آدما ممکنه نشون نده تو دلشون چیهها ! یهو همشون خندیدن و خنده کنان رفتن .. :)
یکی دیگه هم بود تا گفتم ، گفت من هیئت " میئت " نمیرم ! تو دلم گفتم لامصب تو که نمیخوای بری اوکی چرا تو لفظ بیادبی میکنی ؟!
خلاصه..
اینم بگم البته دوتا دختر هفده ساله حدودا بودن ظاهرا وضع جالبی نداشتن ، تا دعوتنامه رو دیدن گل از گلشون شکفت و خیییلی خوشحال شدن ... بله بازخوردای قشنگ هم داشتم .
و حالا که ۴ روز از مراسم گذشته مینویسم
بسیاااار عالیه فضا به لفط خود ابیعبدالله... شاید کلا ۳۰ ، ۴۰ نفر هم نباشیما ولی خیلی خداروشکر خوبه و همه دائما تشکر میکنن و من که زیر منت خدا هستم رو شرمنده میکنن حسابی ..
اما چرا امشب نوشتم ؟
منِ روضهخون نمیدونم فردا که باید روضه گودال بخونم چه خاکی باید تو سرم بریزم ...