من زنده‌ام :) 

دیشب برگشتیم قم و دو روزی که گذشت ، گذشت الحمدلله . نه بد بود نه خوب .. یار هوامُ داشت و همین برام تا حد زیادی فضا رو قابل تحمل می‌کرد .

تو راه برگشت یه آهنگ برای یار گذاشتم و گفتم این خیلی قشنگه 

خودمم باهاش می‌خوندم 

و در قالب آهنگ ازش خواستم من رو عمیق تر بشناسه و هی با تک تک جملات آهنگ بهش خودم رو معرفی می‌کردم

دوستش داشت 

کم پیش میاد ذوقی نشون بده به موزیک ، ولی گفت خیلی قشنگ بود و لذت می‌برد. 

( آهنگ " من " از حامیم )

وقتی آهنگ پخش میشد و من اتوبان خلوت و ستاره هارو نگاه می‌کردم یاد حرف دوستم افتادم که می‌گفت تو آدم‌هارو جادو می‌کنی

و داشتم با این موزیک یار رو جادو می‌کردم و موفق شدم 

احساس شادی و لذت نداشتم ،

می‌دونم که اذیتش می‌کنم ...

 

امروز هم از وقتی اومده سعی می‌کنه به هر شیوه‌ی ممکن من رو بخندونه 

من هم در عوض بهش گفتم برو کتاب‌هات رو بیار بالا و پیش من درس بخون ، چشماش برق زد 

رفت یه دوری تو آشپزخونه زد و اومد دوباره پرسید پس برم بیارم کتابام و ؟ 

منم که تو نقشم فرو رفته بودم :) گفتم آره و ذوق کرد.. 

نشست ، کتاباش رو چید کنارش و صوت درس دیروز رو که جامونده بود گوش داد و من رو نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد .

 

پس

فعلا فضای خونه گرم ، امن و عاشقانه‌اس .. 

ولی

یه چیزی تو وجودم هست که با منفی‌نگری میگه این شرایط دوامی نداره 

چون مشکلات همچنان حل نشده و هست .

نباید یادم بره که باید باهاش مفصل صحبت کنم و بعدش بریم پیش سید .. 

 

من هنوزم حالم اینجا خوب نیست چون میبینم به قلبم که رجوع می‌کنم نارضایتی زیادی از هزاران چیز دارم . 

برای همین زیبایی شاخ و برگ‌ها دلم رو راضی نمی‌کنه وقتی ریشه محکم نیست . 

و این حسیه که دارم ..