در مورد خودم حس می‌کنم بسیار انسانِ " بیا در مورد چیزی که تو رابطه بینمون اذیتمون می‌کنه صحبت کنیم حتی اگه چند ساعت هم طول می‌کشه " ای هستم . اما آدمای اطرافم این‌طور نیستن 

مثلا یار این‌طوریه که یه مدت طولانی در مورد چیزهایی که ناراحتش می‌کنه یا هیچ حرفی نمی‌زد و یا حرص می‌خورد تو خودش ، یا نهایتا بعد از حرص خوردن درون خودش می‌گذشت و تموم میشد . 

من بهش گفتم چرا حرف نمی‌زنی ؟ 

گفت چون حل نمیشه ، بدتر میشه . گفتم دقیق‌تر بگو یعنی چی ؟ گفت یعنی تو میخوای توجیه کنی دیگه ، و این من رو بیشتر حرص میده پس اساسا چیزی نگیم بهتره 

 

گفتم خب اگه نگی بهم ، اولا من‌ نمی‌فهمم چه چیزایی باعث رنجیدن تو میشه ، دوما اگر جایی تو اشتباه کنی و من رو تو ذهنت قضاوت کنی چی ؟ یه دادگاه یه طرفه تو ذهنت داری که من حتی توش نمی‌تونم از خودم دفاع کنم . 

 

حالا قرار شده بگه و تقریبا هفته‌ای یه بار میاد از ناراحتیش در مورد فلان موضوع با لحن کاملا پرخاشگرانه صحبت می‌کنه 

خب من‌ می‌فهمم یه مدت طولانی درون‌ریزی داشته و هی تلنبار شده تو دلش و وقتی میخواد بیان کنه ممکنه خیلی نتونه کنترل کنه

اوکی 

 

موضوعم الان اینه که اساسا خیلی از این ناراحتی‌هاش بی‌جاست..

حالا دو تا راه دارم ، یا بشینم باهاش در مورد اون ناراحتی‌ها صحبت کنم ، که خب هممون می‌دونیم همون‌طور که خودش گفته اسم اینا تو ذهنش توجیه هست و بحث الکی‌ای که همه چیز رو بدتر می‌کنه و چیزی رو حل نمی‌کنه 

 

یا این‌که سکوت کنم 

 

خب من بعضی جا تو این چند هفته سکوت کردم .. 

مثل همین امروز و داستانی که بین ما پیش اومد . 

 

ولی خب واقعا گاهی از ادامه زندگیم به کل نا امید میشم 

وقتی نتونیم حرف بزنیم و مشکلات رو حل کنیم ؟ می‌دونی ؟ 

اصلا حل نکنیم .. فقط دو طرف دلایل همدیگه رو شنیده باشن خب

 

تو چت وقتی با هم بحثمون میشه ، کاملا بعد از ۲ تا پیام همیشه حرفش اینه : بیخیال زینب اصلا من اشتباه کردم . 

 

نه این‌که فکر کنید ما تو زندگیم خیلی بحث کردیما 

اصلااا 

ما تو این ۷ ، ۸ سال زندگی فقط یه بار بحث بزرگی داشتیم . 

هیچ‌وقت دیالوگ بحث‌های ما بیشتر از مثلا ۷ ، ۸ تا جمله نشده ! چون همیشه همینه ماجرا ..