روزها طوری می‌گذره که من خوبم و می‌خندم و با بقیه تعامل دارم اما یه پرده غم روی همه اینا هست . اون پرده رو فقط خودم می‌بینم گاهی هم یار متوجهش میشه.. بیشتر وقتایی که به زور می‌خندم و یار از قیافه‌ی بعد از خنده من می‌فهمه که یه جای کار می‌لنگه .

اون شب بعد از این‌که این‌جا پست گذاشتم رفتم که بخوابم ، یار بیدار شد و پرسید که بلاخره اومدم واسه خداب و این‌قدر بغض داشتم که صدای " بله " گفتنم از گلوم خارج نشد . بهم گفت چرا این‌قدر گریه کردی که چشمات پف کرده و سعی کرد با حرفای آرامش‌بخش من رو آروم کنه ... خب منم اعتماد کردم و شروع کردم به حرف زدن و گفتم و گفتم.. بهش گفتم من عزم و اراده قوی خودم رو از دست دادم و عملا " نمی‌توانم " یک سری از مسائل رو انجام بدم یا ترک کنم یا تحمل کنم ! من دلم فقط و فقط خوش‌گذرونی می‌خواد.. مسافرت ، گردش ، کافه‌گردی . دلم می‌خواد ماشین داشته باشیم .. و خودم جواب‌های اعتقادی همه‌ی این‌هارو می‌دونم . اما نمی‌تونم از خواستنشون دست بردارم و خسته‌ام اصلا از هر جوابی ! مثل وقتایی که دلم پیتزا می‌خواد و نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم و سفارش می‌دم و می‌خورم ... خب توام بعدش کلی سر من غر می‌زنی که چرا خوردم ؟! ولی من " نمی‌تونم " ، حالم بد میشه ، بهم میریزم ، میره رو مخم اگر اون پیتزای لعنتی رو نخورم ... 

بعد یار شروع کرد به صحبت کردن که بابا من اگر میگم پیتزا نخور واسه سلامتی خودت میگم و " ما الان کلی هزینه کردیم برای درمان و تو با فست‌فود خوردن اون هزینه رو هم هیچ می‌کنی چون عملا تاثیر خاصی نمی‌ذاره " .

منم گفتم : پنج دقیقه پیش بهت گفتم حتی دیگه نمی‌خوام دکتر برم و حوصله دکتر رو هم ندارم . 

اونم با یه کلافگی شدید نگام کرد که یعنی : " آخرش چی ؟ این‌قدر دکتر نرو و فست‌فود و شکلات بخور تا بمیری... "