چند کلامی در رابطه با مقالهی «فقر و تجربه» اثر والتر بنیامین
نیلا عابدی
«بهراستی ارزش تمامی فرهنگِ ما چیست اگر ارتباطش با تجربه قطع شده باشد؟»
بنیامین آدم عجیبیست. نوشتههایش تو را وادار میسازند مؤلفههایی را که او طرح میکند به هزاران موضوع بسط دهی. او آنقدر بر مفاهیم کلیدی تمرکز دارد که این مفاهیم قابلیت انبساط و تعمیم پیدا میکنند. در مواجهه با این مقاله، بیش از پیش دلم برای انسان مدرن سوخت. کوشیدم نسبت «تجربه» و «روایت» را برای خود روشن کنم. تجربه را میتوان نحوهای از بودن در زمان و مکان دانست؛ بودنی آغشته به مفروضات تاریخی و زیسته، و جدانشدنی از بستر زمانمند خویش. اما تجربه تنها آنگاه قوام مییابد که به ساحت روایت درآید. آنچه روایتپذیر نشود، در حافظهی تاریخی رسوب نمیکند. در بیانی ساده، تجربه چیزی جز روایتی از زیستن نیست. مسئله از جایی آغاز میشود که روایت دچار اختلال میشود: ناتوانی در گفتن، تعدیل و تقلیل تجربه، و در سطحی عمیقتر، محو شدن «فیگور روایتگر». آنگاه با وضعیتی روبهرو میشویم که شاید بتوان آن را «اختگیِ تجربه» نامید؛ زیستنِ انباشته از واقعه، اما تهی از انتقال. بایستی اذعان کرد که تحولات زیادی در زیربنای زندگی مدرن رخ داده، اما روبنای فرهنگی و شیوههای ادراک ما همپای این دگرگونیها پیش نرفتهاند. انسان مدرن در جهانی نو زندگی میکند، اما آن را با دستگاه ادراکی دیروز میفهمد؛ چراکه این تغییرات مذکور، بسیار سریعتر از تغییرات بیولوژیکی و شناختی اتفاق میافتند. بنابراین، مدتی نه چندان کوتاه طول میکشد که انسانِ سرگشتهی مدرن، بدناً و ذهناً بتواند خود را با آنچه که در پیرامونش میگذرد وفق دهد. از همینرو، میان انسان و جهانش شکافی پدید میآید؛ شکافی که خود را به صورت فقر تجربه نشان میدهد. در سنتهای کهن، تجربه در قالبهایی موجز یا مفصل انتقال مییافت: «تجربه در شکل کوتاه و مختصرِ ضربالمثل، یا با فصاحتی اغلب طولانی و پرتفصیل در قصهها برای بچهها و نوهها به ارث گذاشته میشد؛ گاهی به شکل قصههایی از سرزمینهای دور و ناشناخته که گرد آتش نقل میشد. چه بر سر این رسم آمد؟ آیا هنوز هم هستند کسانی که بهراستی بدانند چگونه قصه بگویند؟ دیگر کجا کلماتی از دهان محتضری میشنوید که همچون انگشتری ذیقیمت و اجدادی از نسلی به نسل بعد منتقل شود؟ چه کسی هنوز میتواند در صورت نیاز به ضربالمثلی متوسل شود؟ و چه کسی اصلاً به خود زحمت میدهد تا جوانان را از تجربهی خویش بهرهمند سازد؟» این تجربههای منتقلشده، بنیانِ زیست جمعی ما را میساختند. تجربه جز از مسیر روایت فهم نمیشود. شاید بتوان گفت داستان/ روایت برای انسان، عملکردی دارد همانند شبیه ساز پرواز برای خلبان: ما را در معرض موقعیتهای خطیر قرار میدهد، بیآنکه هزینهای بپردازیم و از رهگذر این مواجهه میتوان زندگی را فهم و از فروپاشی در ساحتهای مختلف جلوگیری کرد. از خلال روایت، امکان زیستنِ پیشاپیشِ موقعیتها فراهم میشود؛ امکان اندوختنِ خردی که از مرز فردیت عبور میکند و به حافظهی جمعی بدل میشود. فقر تجربه، نسبت فرد با جمع و انسان با تاریخ را دچار اختلال میکند. تجربههای بیانناشده، در تاریخ رسوب نکرده و در اجتماع معنا نمییابند. بنابرباین، انسان مدرن، گرچه سرشار از «رویداد» است، اما از «تجربه» تهی میشود. فرهنگ نیز، برآیند همین انباشتهای رواییست. و اگر این زنجیره گسسته شود، فرهنگ به چه معنا باقی میماند؟
بااینهمه، بنیامین صرفاً آشفته خاطر نیست. او از نوعی آغازِ دوباره نیز سخن میگوید. و به زعم من، تعبیر او از بربریتِ نو تماماً ملامت گونه نیست. این مسئله را باید از رهگذر فهم نسبت میان امر مدرن و سنت دریافت. نخست باید توجه داشت که هر سنتِ انباشتهای، در لحظهی تولد خود امری مدرن بوده. آنچه امروز «سنت» مینامیم، روزگاری نوآوریای رادیکال بوده که با گذر زمان رسوب کرده، تکرار شده و به حافظهی جمعی بدل گشته. بنابراین تقابل سادهانگارانهی سنت و مدرنیته، ما را از درک پویایی تاریخی آنها بازمیدارد. از این منظر، بربریت نویی که بنیامین در «تجربه و فقر» از آن سخن میگوید (که برآمده از فقر تجربه و گسست تاریخیست) صرفاً دلالتی منفی ندارد. انسانی که در معرض این فقر قرار گرفته و ناگزیر است از صفر آغاز کند، میتواند در همین آغازِ بیپشتوانه امکانی نو بیابد. بربرهای نوین میتوانند از دل ویرانهها برخیزند؛ ویرانی الزاماً پایان نیست، بلکه گاه شرط امکانِ آفرینش تازه است.(بد نیست برای روشن شدن این موضوع یه نگاهی به این متن بندازید) جهان مدرن، با همهی مصائبش، این مزیت را نیز در خود دارد که میتواند بینوستالژی، بیآن حسرتی که آه از نهاد برمیآورد، به سوی افقی تازه حرکت کند و خلقتی نو سامان دهد؛ چنانکه در برخی عرصهها به شکل محدودی نیز تا حدودی چنین کرده.
اما آنچه امروز بیش از هر چیز به چشم میآید، نه این آفرینش جسورانه، بلکه بازگشتهایی تقلیدی و زیراکسگونه است؛ رجعتهایی فاقد اصالت که میکوشند گذشته را بیواسطه احضار کنند، بیآنکه شرایط تاریخیِ امکان آن گذشته را درک کرده باشند. این بازگشتها نمیتوانند زنجیرهی گسستهی تاریخ را از سر گیرند، زیرا سنت را نه همچون فرآیندی زنده، بلکه همچون شیئی منجمد میفهمند.
انسان مدرن امروز همچون سیزیف میماند: سنگ را تا قله میبرد، اما سنگ دوباره فرو میغلتد و او ناگزیر از آغاز است و این آغاز با خلقتی نو همراه نیست؛ انباشت جای خود را به تکرار داده. و این همان فقر تجربه است. «ما فقیر شدهایم. یکی پس از دیگری میراث بشریمان را از کف دادهایم و آن را اغلب در ازای یکصدم ارزش حقیقیاش، به بهای پول خردِ امرِ معاصر، به گرو گذاشتهایم.»