You need to enable JavaScript to use this application.

در ستایش آیین‌های گذار

6 روز،8 ساعت پیش

در ستایش آیین‌های گذار

نیلا عابدی 

به گمانم جوهره‌ی زندگی انسانی را می‌توان در اصل پویایی و سیلان جست‌وجو کرد. زندگی نه وضعیتی ایستا، بلکه فرایندی متحرک است که در آن، ساختارهای زیستی، روانی و اجتماعی انسان به‌طور مستمر دستخوش تغییر می‌شوند. درک این پویایی مستلزم پذیرش این واقعیت است که با گردش زمان و تحولات اجتماعی، نقش‌ها، مسئولیت‌ها و موقعیت‌های انسانی نیز تغییر می‌کنند. در این چارچوب، انسانی که خود را در مرکز این حرکت قرار دهد و بتواند با آن هم‌نوا شود، به احتمال زیاد ممکن است در بازه‌هایی از زندگی تجربه‌ای از به‌زیستی و انسجام روانی را تجربه کند. در مقابل، ترجیح ایستایی و مقاومت در برابر تغییر، می‌تواند به گسست روانی، سردرگمی هویتی و در موارد حاد، به آشفتگی‌های روان‌شناختی منجر شود. به بیان دیگر، ناتوانی در انطباق با تغییرات ساختاری زندگی، فرد را یا به حاشیه می‌راند یا در معرض چرخشی بی‌ثبات و فرساینده قرار می‌دهد. برای فهم و عبور از این تغییرات و حالات گذار، انسان ناگزیر است نخست آن‌ها را به‌صورت زیسته تجربه کند و سپس از خلال یک روند نمادین و ساخت‌یافته، از آن مرحله عبور کند. در جوامع سنتی، این وظیفه بر عهده‌ی اسطوره‌ها و آیین‌ها بود. اسطوره‌ها به‌عنوان نظام‌هایی معنابخش، مرزهای مراحل زندگی را مشخص می‌کردند و نقش‌های فردی و اجتماعی را به‌روشنی تعریف می‌نمودند.

آیین‌های گذار (از جمله آیین‌های تشرف دینی، بلوغ، ازدواج یا ورود به مسئولیت‌های اجتماعی) نمونه‌هایی از این سازوکارها هستند. کارکرد اصلی این آیین‌ها، برجسته‌سازی لحظه‌ی عبور از یک مرحله‌ی وجودی به مرحله‌ای دیگر است؛ فرایندی که می‌توان آن را با استعاره‌ی «پوست‌اندازی» توصیف کرد. در این آیین‌ها، فرد نه‌تنها نقش پیشین خود را کنار می‌گذارد، بلکه به‌طور نمادین نقش جدید و جایگاه اجتماعی تازه‌ی خود را می‌پذیرد.

یکی از کارکردهای بنیادین اسطوره، پیوند دادن فرد با کلّیتِ ساختار اجتماعی است. به قول جوزف کمبل:

«مضمون عمده‌ی آیین‌ها پیوند دادن فرد با ساختار ریخت‌شناسی بزرگتر از جسم مادی اوست» از این منظر، آیین‌های گذار مبتنی بر نگرشی اسطوره‌شناختی‌اند که نه‌تنها به بازشناسی نقش جدید فرد می‌پردازند، بلکه فرایند ترک نقش پیشین، پذیرش مسئولیت تازه و ورود به حوزه‌ای نو از تعهد اجتماعی را سامان می‌دهند. تفاوت بنیادین وضعیت انسانِ امروز با گذشته در این است که تجربه‌ی بدن‌مند و روان‌مندِ این آیین‌ها تضعیف یا حذف شده‌اند. بسیاری از آیین‌های امروزی به مراسمی صرفاً تشریفاتی، زیباشناختی و مصرفی تقلیل یافته‌اند؛ فرم‌هایی که بیش از آنکه حامل معنا باشند، تکرار ظواهراند. در نتیجه، بار عاطفی، روانی و بدنی عمیقی که آیین‌های سنتی (برای مثال آیین مردشدن یک پسر) به همراه داشتند، از تجربه‌ی زیسته‌ی انسان معاصر حذف شده است. نکته‌ی اساسی در اینجا داوری ارزشی درباره‌ی گذشته یا حال نیست، بلکه تأکید بر یک نیاز روان‌شناختی و اجتماعی است: انسان برای درک تغییرات بنیادین زندگی، به گذرگاه‌های نمادین نیاز دارد؛ گذرگاه‌هایی که به روان امکان دهند بفهمد دوره‌ای به پایان رسیده و دوره‌ای دیگر آغاز شده است، خواه گذار از کودکی به بزرگسالی باشد یا از تجرد به تأهل. از این رو، این آیین‌ها صرفاً مناسبت‌هایی برای شادی یا گردهمایی نیستند، بلکه نقشی ضروری در سامان‌دهی هویت فردی و اجتماعی ایفا می‌کنند. بخش قابل‌توجهی از سردرگمی هویتی، ابهام در نقش‌های اجتماعی و ناتوانی در درک کارکرد فرد در جامعه‌ی معاصر را می‌توان ناشی از زوال اسطوره‌های پیشین و ناتوانی آیین‌های کنونی در تبیین نقش‌ها و مرزهای وجودی انسان دانست.

پ‌ن: در برخی سنت‌های هند (به‌ویژه در میان گروه‌هایی که به آیین‌های خاص پایبندند) افراد هنگام گذار از یک مرحله‌ی زندگی به مرحله‌ای دیگر، نه‌تنها نام خود، بلکه گاه شیوه‌ی لباس پوشیدن خود را نیز تغییر می‌دهند. این دگرگونی‌ها بخشی از یک منطق آیینیِ مرحله‌مند است که هدف آن، برجسته‌سازی لحظه‌ی گذار و تثبیت هویت جدید فرد است!

2

آزادی

1 هفته پیش

آدم باید آزادی کامل داشته باشد که سقوط کند. باید تن به خطر دهد، کوبیده شود، سقوط کند. در حقیقت آدم تا سقوط نکند به آزادی کامل نمی‌رسد. 

 

شراب خام، اسماعیل فصیح

1

در مذمت اندیشه‌های بزرگ

2 هفته،2 روز پیش

در مذمت اندیشه‌های بزرگ
 نیلا عابدی 
در هر عصر و دوره‌ای، اندیشه‌هایی ظهور می‌کنند که خود را نویدبخش سعادت بشر معرفی می‌کنند. اندیشه‌هایی که وعده می‌دهند راه‌حل مسائل بنیادین انسان را در اختیار دارند و می‌توانند به همه پرسش‌های اساسی پاسخ دهند؛ یا دست‌کم تصویری جامع از جهان و جایگاه انسان در آن ارائه کنند. اما اغلب این وعده‌ها پوشالی‌اند. با این حال، این اندیشه‌ها فضای فکری زمانه‌ی خود را به شدت تحت تأثیر قرار می‌دهند و این توهم را ایجاد می‌کنند که در آستانه‌ی دستیابی به پاسخی نهایی برای مسائل بشری قرار گرفته‌ایم.
نخستین خطای این اندیشه‌ها، ادعای جهان‌شمولی آن‌هاست. شاید اساساً همین میل به جهان‌شمول بودن است که راه را برای شکل‌گیری چنین نظام‌های فکری‌ای باز می‌کند. آن‌ها معمولاً از منظری تک‌ساحتی به جهان می‌نگرند؛ حال آنکه جهان انسانی سرشار از پیچیدگی، تکثر و تعارض است و نمی‌توان آن را با یک چارچوب واحد توضیح داد. اما جذابیت این اندیشه‌ها تا حدی‌ست با اقبال عمومی مواجه می‌شوند مانطور که سوزان لنگر نیز می‌گوید:
«هر ذهن حساس و فعالی به این نوع اندیشه روی می‌آورد تا از آن بهره‌برداری کند. ما از این اندیشه در هر رابطه و برای هر مقصدی استفاده می‌کنیم و با تعمیم و اقتباس‌های هر چیز بیشتر سعی می‌کنیم معنای محدود آن را بسط دهیم.»

اندیشه‌های بزرگ زمانی که درمی‌یابند قادر نیستند وعده‌های خود را محقق کنند، به جای بازنگری در مبانی خویش، به توجیه شکست‌ها روی می‌آورند. آن‌ها در چرخه‌ای از دفاعیات و بازتفسیرهای پی‌درپی گرفتار می‌شوند و به تدریج در گرداب خودارجاعی فرو می‌روند؛ گردابی که حاصل همان توهمِ پاسخ‌گویی به همه‌ی پرسش‌هاست.
این اندیشه‌ها در آغاز ظهور خود معمولاً بسیاری از دیدگاه‌های رقیب را از صحنه کنار می‌زنند. اما با گذشت زمان، هنگامی که هیجان اولیه فروکش می‌کند و آن اندیشه به بخشی از میراثِ نظری ما تبدیل می‌شود، روشن می‌گردد که بسیاری از وعده‌هایش در عمل تحقق‌ناپذیر بوده‌اند. در همین نقطه است که فرایند زوال آن آغاز می‌شود؛ جایی که فاصله‌ی میان ادعا و واقعیت آشکار می‌گردد. اصرار بر توجیه خطاها و نادیده گرفتن ناکارآمدی‌ها از آن‌جا ناشی می‌شود که پیروان این نظام‌های فکری بیش از آنکه به کارآمدی اندیشه متعهد باشند، به ایده‌ی «اندیشه‌ی منجی» باور دارند. گویی تصور می‌کنند یکد نظریه یا مکتب می‌تواند کل واقعیت را در خود جای دهد و برای هر مسئله‌ای پاسخی آماده داشته باشد. درحالی که به زعم من، هر اندیشه‌ای باید تنها تا جایی بسط یابد که توان توضیح و حل مسئله را دارد. هنگامی که یک چارچوب نظری می‌کوشد خود را به زور در همه‌ی حوزه‌ها بچپاند، گفتمان‌هایی تولید می‌کند که نه‌تنها راه به جایی نمی‌برند، بلکه خود به بخشی از مسئله تبدیل می‌شوند.
اصلاً چگونه می‌توان به نظام فکری‌ای اعتماد کرد که مدعی پاسخ‌گویی به همه‌ی پرسش‌هاست، در حالی که هنوز تکلیف بسیاری از مبانی و تناقضات درونی خود را روشن نکرده است؟ چنین رویکردی به منطق شبه‌علم نزدیک می‌شود؛ رویکردی که جهان را همچون قلمرویی جادویی تصور می‌کند و اندیشه را به چوب جادو بدل می‌سازد. بشر باید بیاموزد که برای هر مسئله، در هر کانتست تاریخی و اجتماعی، اندیشه‌ای متناسب با همان مسئله تولید کند. همچنین باید آگاه باشد که هیچ اندیشه‌ای نباید به تصلب و جزمیت دچار شود؛ بلکه باید بتواند خود را در مواجهه با تغییرات زمانه بازآفرینی و اصلاح کند. لقمه را باید به اندازه‌ی دهان برداشت و پا را به اندازه‌ی گلیم دراز کرد. اندیشه نیز باید حدود خود را بشناسد. هر اندیشه‌ای بهتر است به حوزه‌ای مشخص پاسخ دهد، نه اینکه داعیه‌ی تبیین همه‌چیز را داشته باشد. شاید حتی بتوان گامی فراتر نهاد و گفت که وظیفه‌ی اصلی اندیشه نه ارائه‌ی پاسخ‌های نهایی، بلکه طرح دقیق‌تر پرسش‌ها و پروبلماتیزه کردن واقعیت است. ارزش یک اندیشه لزوماً در پاسخ‌هایی که می‌دهد نیست، بلکه گاه در کیفیت پرسش‌هایی ست که پیش روی قرار می‌دهد!

1

چند کلامی در رابطه با مقاله‌ی «فقر و تجربه» اثر والتر بنیامین

3 هفته،1 روز پیش

چند کلامی در رابطه با مقاله‌ی «فقر و تجربه» اثر والتر بنیامین 

نیلا عابدی 

«به‌راستی ارزش تمامی فرهنگِ ما چیست اگر ارتباطش با تجربه قطع شده باشد؟»

بنیامین آدم عجیبی‌ست. نوشته‌هایش تو را وادار می‌سازند مؤلفه‌هایی را که او طرح می‌کند به هزاران موضوع بسط دهی. او آن‌قدر بر مفاهیم کلیدی تمرکز دارد که این مفاهیم قابلیت انبساط و تعمیم پیدا می‌کنند. در مواجهه با این مقاله، بیش از پیش دلم برای انسان مدرن سوخت. کوشیدم نسبت «تجربه» و «روایت» را برای خود روشن کنم. تجربه را می‌توان نحوه‌ای از بودن در زمان و مکان دانست؛ بودنی آغشته به مفروضات تاریخی و زیسته، و جدانشدنی از بستر زمان‌مند خویش. اما تجربه تنها آنگاه قوام می‌یابد که به ساحت روایت درآید. آنچه روایت‌پذیر نشود، در حافظه‌ی تاریخی رسوب نمی‌کند. در بیانی ساده، تجربه چیزی جز روایتی از زیستن نیست. مسئله از جایی آغاز می‌شود که روایت دچار اختلال می‌شود: ناتوانی در گفتن، تعدیل و تقلیل تجربه، و در سطحی عمیق‌تر، محو شدن «فیگور روایتگر». آن‌گاه با وضعیتی روبه‌رو می‌شویم که شاید بتوان آن را «اختگیِ تجربه» نامید؛ زیستنِ انباشته از واقعه، اما تهی از انتقال. بایستی اذعان کرد که تحولات زیادی در زیربنای زندگی مدرن رخ داده، اما روبنای فرهنگی و شیوه‌های ادراک ما هم‌پای این دگرگونی‌ها پیش نرفته‌اند. انسان مدرن در جهانی نو زندگی می‌کند، اما آن را با دستگاه ادراکی دیروز می‌فهمد؛ چراکه این تغییرات مذکور، بسیار سریع‌تر از تغییرات بیولوژیکی و شناختی اتفاق می‌افتند. بنابراین، مدتی نه چندان کوتاه طول می‌کشد که انسانِ سرگشته‌ی مدرن، بدناً و ذهناً بتواند خود را با آنچه که در پیرامونش می‌گذرد وفق دهد.‌ از همین‌رو، میان انسان و جهانش شکافی پدید می‌آید؛ شکافی که خود را به صورت فقر تجربه نشان می‌دهد. در سنت‌های کهن، تجربه در قالب‌هایی موجز یا مفصل انتقال می‌یافت: «تجربه در شکل کوتاه و مختصرِ ضرب‌المثل، یا با فصاحتی اغلب طولانی و پرتفصیل در قصه‌ها برای بچه‌ها و نوه‌ها به ارث گذاشته می‌شد؛ گاهی به شکل قصه‌هایی از سرزمین‌های دور و ناشناخته که گرد آتش نقل می‌شد. چه بر سر این رسم آمد؟ آیا هنوز هم هستند کسانی که به‌راستی بدانند چگونه قصه بگویند؟ دیگر کجا کلماتی از دهان محتضری می‌شنوید که همچون انگشتری ذی‌قیمت و اجدادی از نسلی به نسل بعد منتقل شود؟ چه کسی هنوز می‌تواند در صورت نیاز به ضرب‌المثلی متوسل شود؟ و چه کسی اصلاً به خود زحمت می‌دهد تا جوانان را از تجربه‌ی خویش بهره‌مند سازد؟» این تجربه‌های منتقل‌شده، بنیانِ زیست جمعی ما را می‌ساختند. تجربه جز از مسیر روایت فهم نمی‌شود. شاید بتوان گفت داستان/ روایت برای انسان، عملکردی دارد همانند شبیه ساز پرواز برای خلبان: ما را در معرض موقعیت‌های خطیر قرار می‌دهد، بی‌آن‌که هزینه‌‌ای بپردازیم‌ و از رهگذر این مواجهه می‌توان زندگی را فهم و از فروپاشی در ساحت‌های مختلف جلوگیری کرد. از خلال روایت، امکان زیستنِ پیشاپیشِ موقعیت‌ها فراهم می‌شود؛ امکان اندوختنِ خردی که از مرز فردیت عبور می‌کند و به حافظه‌ی جمعی بدل می‌شود. فقر تجربه، نسبت فرد با جمع و انسان با تاریخ را دچار اختلال می‌کند. تجربه‌های بیان‌ناشده، در تاریخ رسوب نکرده و در اجتماع معنا نمی‌یابند. بنابرباین، انسان مدرن، گرچه سرشار از «رویداد» است، اما از «تجربه» تهی می‌شود. فرهنگ نیز، برآیند همین انباشت‌های روایی‌ست. و اگر این زنجیره گسسته شود، فرهنگ به چه معنا باقی می‌ماند؟

بااین‌همه، بنیامین صرفاً آشفته خاطر نیست. او از نوعی آغازِ دوباره نیز سخن می‌گوید. و به زعم من، تعبیر او از بربریتِ نو تماماً ملامت گونه نیست. این مسئله را باید از رهگذر فهم نسبت میان امر مدرن و سنت دریافت. نخست باید توجه داشت که هر سنتِ انباشته‌ای، در لحظه‌ی تولد خود امری مدرن بوده. آنچه امروز «سنت» می‌نامیم، روزگاری نوآوری‌ای رادیکال بوده که با گذر زمان رسوب کرده، تکرار شده و به حافظه‌ی جمعی بدل گشته. بنابراین تقابل ساده‌انگارانه‌ی سنت و مدرنیته، ما را از درک پویایی تاریخی آن‌ها بازمی‌دارد. از این منظر، بربریت نویی که بنیامین در «تجربه و فقر» از آن سخن می‌گوید‌ (که برآمده از فقر تجربه و گسست تاریخی‌ست) صرفاً دلالتی منفی ندارد. انسانی که در معرض این فقر قرار گرفته و ناگزیر است از صفر آغاز کند، می‌تواند در همین آغازِ بی‌پشتوانه امکانی نو بیابد. بربرهای نوین می‌توانند از دل ویرانه‌ها برخیزند؛ ویرانی الزاماً پایان نیست، بلکه گاه شرط امکانِ آفرینش تازه است.(بد نیست برای روشن شدن این موضوع یه نگاهی به این متن بندازید) جهان مدرن، با همه‌ی مصائبش، این مزیت را نیز در خود دارد که می‌تواند بی‌نوستالژی، بی‌آن حسرتی که آه از نهاد برمی‌آورد، به سوی افقی تازه حرکت کند و خلقتی نو سامان دهد؛ چنان‌که در برخی عرصه‌ها به شکل محدودی نیز تا حدودی چنین کرده.

اما آنچه امروز بیش از هر چیز به چشم می‌آید، نه این آفرینش جسورانه، بلکه بازگشت‌هایی تقلیدی و زیراکس‌گونه است؛ رجعت‌هایی فاقد اصالت که می‌کوشند گذشته را بی‌واسطه احضار کنند، بی‌آنکه شرایط تاریخیِ امکان آن گذشته را درک کرده باشند. این بازگشت‌ها نمی‌توانند زنجیره‌ی گسسته‌ی تاریخ را از سر گیرند، زیرا سنت را نه همچون فرآیندی زنده، بلکه همچون شیئی منجمد می‌فهمند.

 انسان مدرن امروز همچون سیزیف می‌ماند: سنگ را تا قله می‌برد، اما سنگ دوباره فرو می‌غلتد و او ناگزیر از آغاز است و این آغاز با خلقتی نو همراه نیست؛ انباشت جای خود را به تکرار داده. و این همان فقر تجربه است. «ما فقیر شده‌ایم. یکی پس از دیگری میراث بشری‌مان را از کف داده‌ایم و آن را اغلب در ازای یک‌صدم ارزش حقیقی‌اش، به بهای پول خردِ امرِ معاصر، به گرو گذاشته‌ایم.»

0

چند کلامی در رابطه با فیلم صامت Sunrise: A Song of Two Humans (1927)

3 هفته،3 روز پیش

 

چند کلامی در رابطه با فیلم صامت Sunrise: A Song of Two Humans (1927)

نیلا عابدی

مدتی است که با پریناز تصمیم گرفته بودیم به دیدن فیلم‌های برنده‌ی جایزه‌‌ی اسکار از ابتدا تاکنون بپردازیم. لیستی آماده کرده و امروز کار را شروع کردیم. در لیست‌مان چندتایی فیلم صامت وجود دارد و فیلم مذکور نیز از جمله آنان می‌باشد. خالی از لطف نیست که پیش از انعقاد سخن در رابطه با فیلم، چندی از تجربه دیدن فیلم صامت بگویم. برای نسل من و هم‌سن‌وسالانم، فیلم صامت می‌بایستی خسته‌کننده، بی‌محتوا یا در مواردی کودکانه به نظر برسد. راستش اسکرول کردن مداوم، صبحانه را با سوشال مدیا خوردن، با محتواهای خلاصه‌شده‌ی ریلزهای ۳۰ ثانیه‌ای سروکله زدن و در آخر میان محتواهای تکه‌تکه به خواب رفتن، توانایی شخص من را برای دیدن فیلم‌های بلند مصوت نیز تعدیل کرده، چه رسد به یک فیلم صامت سیاه‌وسفید، به دور از جلوه‌های ویژه بی‌نقص و مونتاژهای استثنایی.

اما تجربه دیدن این فیلم، تجربه جالبی بود. به زعم من، دیدن فیلم صامت به این دلیل که می‌بایست شش‌دانگ حواس خود را به تصویر منعطف کنیم و نمی‌توانیم برویم، سر بچرخانیم، گوشی‌مان را چک کنیم و همزمان با شنیدن دیالوگ‌ها متوجه قضیه شویم، باعث می‌شود ساعاتی را متمرکزتر باشیم.

خوب، برویم سراغ فیلم.

 

از گناه تا رستگاری؛ یک استحاله.

 

«زندگی دقیقاً یک جوره: بعضی وقتا خوب، بعضی وقتا شیرین

بعضی وقتا...

زمان تعطیلات!»

 

خط زمانی داستان چشمگیر عمل می‌کند. حوادث و بالا و پایین‌ها ریتمی خاصی به فیلم تزریق کرده‌اند و پایان همان است که می‌بایست باشد. در صحنه ابتدایی فیلم با ایستگاه قطار مواجه می‌شویم؛ رفتن یا شاید بازگشتن، جهان مدرن، سر و صدا، لوکوموتیو. بعد به زندگی‌ها می‌پردازد؛ به رفت‌وآمدِ آدم‌ها، به مسافران، کشتی‌ها، آدم‌های در خیابان؛ آدم‌ها، آدم‌ها، آدم‌ها. زن‌ها و مردها، مردها و زن‌ها. دو جنس.

هنگامه داستان از آنجایی آغاز می‌شود که با زن شهری مواجه می‌شویم؛ زنی که از شهر به مرخصی آمده و این بار بیش از آنچه که می‌بایست مانده، لابد کاری دارد. زن شهری که فیلم به ما معرفی می‌کند زنی‌ست مستقل و مقتدر، با موهای کوتاه مشکی و سیگاری بر لب. به تصویر کشیدن زنان مستقل با موهای کوتاه پدیده تقریباً رایجی است، اینجا هم نمود پیدا می‌کند. زن شهری ما اقتداری مردانه دارد. مرد روستایی داستان را به چنگ درآورده و مغزش را تسخیر می‌کند. لحظه‌ای گویا اراده و هویتش را به چنگ می‌گیرد، چون خمیرمایه‌ای می‌فشارد و زن‌کشی را در گوشش زمزمه کرده و ابلیس‌وار او را دوباره شکل می‌دهد. زن شهری موکوتاه نماد تمام لذت‌های فریبنده و رویاهای بزرگ شهر است.

و مرد بلهوس، با آن نگاه‌های به شک آغشته، روستایی‌ست که مرعوب جاذبه‌های شهر شده، اما در اعماق وجودش دل در گرو زمین کشاورزی/زن خود دارد. تقابل این دو تن، در عین اینکه تقابل دو جنس و نماینده خیانت انسانی‌ست، نشان‌دهنده تقابل روستا و شهر، خیانت روستایی به مسقط‌الرأس خود و در شکل کلان‌تر، تقابل سنت و مدرنیته است.

و اما زن دیگر. زنی‌ست روستایی با موهای بلند که به قاعده، به واسطه روستایی بودن و البته زن بودن، می‌بایستی اندکی ساده‌لوح، احمق و ناتوان به تصویر کشیده شود. موهای بلند زن نماد سنت است؛ درخشان و طلایی، پر طول و دراز. در صحنه‌ای از فیلم، زن روستایی و شوهرش وارد آرایشگاهی می‌شوند و آرایشگر تلاش می‌کند که تغییری در موهای زن ایجاد کند، اما زن این اجازه را به وی نمی‌دهد. این همان جایی است که سنت در برابر مدرنیته مقاومت می‌کند، که هویت روستایی دست رد به سینه‌ی هویتِ تحمیلیِ شهری می‌زند.

در این فیلم نیز، چون اکثریت قریب به اتفاق دیگر فیلم‌ها، زنان مستقل و مقتدر، زنانه بدطینت و زنانی که خود را وقف زندگی و شوهرانشان کرده و نُطق نمی‌کشند، زنانی‌اند بس نیک‌صفت و درستکار. چه بگویم، سینما است و کلیشه و بازی‌های خودش!

فیلم به رغم اینکه بر مبنای اخلاق‌مداری کلیشه‌وار زمانه‌اش پیش می‌رود، اما در جایگاه خود بدیع روایت می‌کند.

خیانت از جمله روایت‌های پرتکرار در تاریخ است. از ایشتارِ گیلگمش و بی‌وفایی‌هایش به معشوقانش گرفته تا زئوس، پرنس چارلز، کندی، کلینتون و خیانت‌های دنیای هالیوود امروزی، این روایت بارها و بارها تکرار شده است. همان‌طور که هر رابطه‌ای رنگ و شکل خود را دارد، خیانت مربوط به آن نیز فرمی خاص را داراست. به همین ترتیب، این فیلم نیز فرم خاص خود را ارائه می‌کند اما بالعکس؛ از یک رابطه فروپاشیده‌شده یا از خیانت به سمت رابطه و انسجام حرکت می‌کند. نکته حائز اهمیت در این فیلم اما از نظر من، نحوه به تصویر کشیدن خیانت است. خیانت نقطه پایان، نمایش داده نشده، بلکه شاید تلنگری یا نوایی‌ست که زوج را به سمت و سوی بازنگری و احیای رابطه می‌کشاند. پیام اخلاقی فیلم به گمانم این است که رمزِ استمرارِ یک رابطه در بی‌نقص بودن بلندمدت و ادامه‌دار آن نهفته نیست، بلکه در تلاش برای درست کردن شرایط و بازگشتن، حتی پس از فروپاشی و اختلال است.

یکی از یگانه صداهای موجود در فیلم، صدای زنگ، به تعبیر من ناقوس کلیساست که از ابتدای فیلم هر از چندگاهی به صدا در می‌آید. این صدا ادامه پیدا می‌کند تا زمانی که زوج جوان روستایی، که حالا از گرداب‌ها بیرون خزیده و یکدیگر را بازشناخته‌اند، وارد کلیسایی در شهر می‌شوند. به زعم من، اینجا نقطه اوج فیلم است. مراسم ازدواجی در کلیسا در حال برگزاری است. زن و مرد جوان به تماشای مراسم می‌نشینند. کشیش مراسم به مردی که در حال برگزاری مراسم ازدواجش است می‌گوید: «زن بلوند زیبایی داری...» و پس از چند جمله دیگر می‌گوید: «با دوست داشتنش، از او در مقابل چیزهایی که قرار است به او آسیب بزنند محافظت کن.»

زن و مرد جوان روستایی تماشا می‌کنند و می‌شنوند. مرد جوان روستایی که در ابتدای فیلم بنا بود زنش را در دریا غرق کند، پس از بخشیده شدن توسط او، بر روی صندلی کلیسا کنار دستش نشسته و با شنیدن این جمله در آغوش او می‌گرید. زن او نیز زنی‌ست بلوند و به غایت زیبا. در این نقطه ازدواج احیا می‌شود. ناقوس‌ها تا چند سکانس بعد، دیگر به صدا در نمی‌آیند. رستگاری اتفاق افتاده است.

پس از این اتفاق، ما در سراسر فیلم نشانه‌های این رستگاری را شاهدیم. از صورت مرد خیانتکار که پیرایش می‌شود تا جهانی که نگاه تازه‌ای به این زوج پیدا می‌کند. فیلم پیش می‌رود. زن و مرد در آغوش یکدیگر با لذت‌های دنیا مواجه می‌شوند و در انتها قصد بازگشت به خانه خود را دارند. گویی قرینه اتفاق می‌افتد، اما قرینه‌ای که روایت را دستخوش تغییر کرده؛ قرینه‌ای که یک طرف مثبت و طرف دیگر منفی‌ست. همان‌طور که اواسط فیلم قایق بود و مشکلات زوج و تمایل مرد برای کشتن زن، در سکانس‌های رو به انتها نیز بازهم قایق است؛ منتها قایق به همراه زوجی باثبات و شاد و تمایل مرد برای محافظت از زن.

ناقوس‌ها دوباره به صدا در می‌آیند. طوفان می‌وزد. قایق غرق می‌شود. مرد نجات پیدا می‌کند، اما خبری از زن نیست. باز هم با آن نوع قرینه‌ای که بالا صحبتش را کردم مواجه می‌شویم. زن پیدا می‌شود؛ شناور بر روی آن نی‌هایی که در سکانس‌های ابتدایی مرد بنا بود پس از غرق کردنِ زنش در دریا، به واسطه آنها نجات پیدا کند. این مسئله دربردارنده یک پیام فلسفی بزرگ است. کارایی وسایل رسیدن به هدف مطابق با هدف یا نیت تعیین می‌گردد. آن چیزی که ابزار شر است، با تفاوت نیت می‌تواند باعث نجات آدمی یا معشوق آدمی شود.

فیلمِ طلوع: آواز دو انسان، روایتی از خیانت، عشق، تجدد، سنت، شر، خیر و آواز دو انسان بود؛ همان‌طور که در ابتدای فیلم نوشته شده بود:

«این آهنگ یک مرد و همسرشه، که همیشه و هر کجا می‌خونند و شما ممکنه اونو هر جایی و در هر زمانی بشنوید؛ هر کجا که طلوع خورشید با آشوب و هیاهوی شهر به هم پیوند خورده یا در زیر آسمان باز یک مزرعه. زندگی دقیقاً یک جوره؛ بعضی وقتا خوب، بعضی وقتا شیرین.

بعضی وقتا...

زمان تعطیلات.»

2

تمامی حقوق برای Nila Abedi محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده