«روزی روزگاری در سرزمینی به نام ایران...»

باز قلم‌هایمان را شکستند‌ و آواره شدیم!

قلم منزل بود

مأوا و‌ قرار بود.

فروریخت.

اما هنوز زنده بودیم

و امیدوار به زندگی

به یافتن

ساختن

بافتن!

شاید محتاط‌تر

یا رهاتر

سبک‌

بی‌انتظار

بی‌اعتماد.