دوست عزیزم،
امروز نزدیک بود اینجا را لو بدهم! تو صفحه مدیریت را -که بعد از چند روز از سر بیکاری باز کرده بودم- دیدی و پرسیدی که چیست. گفتم وبلاگ؛ ولی خودم را به آن راه زدم که فعلا نمینویسم و از وقتی سرویس قبلی پاک شده اینجا را فقط ساختهام! بله باید اعتراف کنم یک دروغ کوچولو گفتم، یا شاید پیچاندم. اما فعلا آمادگی ندارم نامههای خودت را ببینی.
امروز بیشتر از یکی دو روز قبل راجع به سفری با من حرف زدی که آخر هفته قرار است با تور بروی. اصرار داشتی من هم بیایم. من در سرم و دلم دوست دارم همراهت بیایم (حتی راجع به این حرف زدیم که مثلا طوری برویم انگار همدیگر را نمیشناسیم یا از آمدن هم خبر نداشتهایم!) اما چیزهای زیادی در همان سرم مانع میشوند. چیزهایی که فقط به حضور تو مربوط نمیشود، به شخصیت جمعگریز و بسیار برنامهریز خودم هم ربط دارد. سعی کردم بعضی را برایت توضیح دهم. تو قانع نشدی، فقط خسته و ناراحت و آخر سر بیخیال شدی. و من هنوز دارم فکر میکنم که مگر آمدنم چه عیبی دارد؟ چرا انعطافم کم است و مسائل را پیچیده میکنم؟ چرا دور زدن این موانع ذهنی اینقدر برایم دشوار شده؟ آیا تلاش دارم مرزهایم را مشخص کنم؟ واقعا گیج شدهام که چقدر از بهانههایم توجیهاند و چقدرشان واقعا موجه. مشکل اصلی من فکر کردن است و فکر کردن و باز هم فکر کردن.
امروز کتاب خاطرات یک آدمکش را تمام کردم که داستان قاتلی بود که آلزایمر میگیرد! جالب است، نه؟ اینکه یک قاتل فراموش کند چه کسانی را به قتل رسانده. آلزایمر ترسناک است و امیدوارم سر هیچکس نیاید؛ اما گاهی فکر میکنم چه میشود اگر خاطرات این سه سال که تو در آن حضور داشتی یکباره از ذهنم پاک شوند؟ دوباره اگر ببینمت، برایم آشنایی؟ ناخودآگاهم تو را میشناسد؟ راستش دلم نمیخواهد فراموشت کنم، اما گاهی که مضطربم اینجور فکرها به سرم میزند.
کاش هر دویمان بیشتر با هم همراهی کنیم، نه؟
دوستدارت ---
راوی 1 روز،3 ساعت پیش