You need to enable JavaScript to use this application.

نامه دوم

2 روز،5 ساعت پیش

دوست عزیزم،

امروز نزدیک بود اینجا را لو بدهم! تو صفحه مدیریت را -که بعد از چند روز از سر بیکاری باز کرده بودم- دیدی و پرسیدی که چیست. گفتم وبلاگ؛ ولی خودم را به آن راه زدم که فعلا نمی‌نویسم و از وقتی سرویس قبلی پاک شده اینجا را فقط ساخته‌ام! بله باید اعتراف کنم یک دروغ کوچولو گفتم، یا شاید پیچاندم. اما فعلا آمادگی ندارم نامه‌های خودت را ببینی.

امروز بیشتر از یکی دو روز قبل راجع به سفری با من حرف زدی که آخر هفته قرار است با تور بروی. اصرار داشتی من هم بیایم. من در سرم و دلم دوست دارم همراهت بیایم (حتی راجع به این حرف زدیم که مثلا طوری برویم انگار همدیگر را نمی‌شناسیم یا از آمدن هم خبر نداشته‌ایم!) اما چیزهای زیادی در همان سرم مانع می‌شوند. چیزهایی که فقط به حضور تو مربوط نمی‌شود، به شخصیت جمع‌گریز و بسیار برنامه‌ریز خودم هم ربط دارد. سعی کردم بعضی را برایت توضیح دهم. تو قانع نشدی، فقط خسته و ناراحت و آخر سر بی‌خیال شدی. و من هنوز دارم فکر می‌کنم که مگر آمدنم چه عیبی دارد؟ چرا انعطافم کم است و مسائل را پیچیده می‌کنم؟ چرا دور زدن این موانع ذهنی اینقدر برایم دشوار شده؟ آیا تلاش دارم مرزهایم را مشخص کنم؟ واقعا گیج شده‌ام که چقدر از بهانه‌هایم توجیه‌اند و چقدرشان واقعا موجه. مشکل اصلی من فکر کردن است و فکر کردن و باز هم فکر کردن.

امروز کتاب خاطرات یک آدم‌کش را تمام کردم که داستان قاتلی بود که آلزایمر می‌گیرد! جالب است، نه؟ اینکه یک قاتل فراموش کند چه کسانی را به قتل رسانده. آلزایمر ترسناک است و امیدوارم سر هیچ‌کس نیاید؛ اما گاهی فکر می‌کنم چه می‌شود اگر خاطرات این سه سال که تو در آن حضور داشتی یک‌باره از ذهنم پاک شوند؟ دوباره اگر ببینمت، برایم آشنایی؟ ناخودآگاهم تو را می‌شناسد؟ راستش دلم نمی‌خواهد فراموشت کنم، اما گاهی که مضطربم اینجور فکرها به سرم می‌زند.

کاش هر دویمان بیشتر با هم همراهی کنیم، نه؟

دوستدارت ---

1

نامه یکم

2 هفته پیش

دوست عزیزم،

این دو هفته مشغول خواندن کتاب «نامه‌های عاشقانه» بودم که جبران خلیل جبران برای زنی می‌نوشته به اسم مِی زیادا. هر دو نویسنده بوده‌اند و زاده‌ی لبنان، اما جبران در آمریکا زندگی می‌کرد و زیادا در مصر. جالب است بدانی که این دو هیچ‌گاه در زندگی یکدیگر را ندیدند و تنها از طریق نامه‌نگاری با هم در ارتباط بودند. اول از نقد ادبی و نظر درباره آثار یکدیگر شروع شد و در ادامه شکلی از رابطه عاطفی بین‌شان شکل گرفت. فکرش را بکن، نزدیک ۲۰ سال فقط به هم نامه می‌نوشتند و حتی یک بار هم یکدیگر را ندیدند.

ظاهرا وارثان زیادا اجازه انتشار نامه‌هایش را نداده‌اند، بنابراین این کتاب فقط حاوی نامه‌های جبران است. انگار ما در سر او هستیم -و البته در دلش. و نمی‌دانی چقدر کلماتش لطیفند و چه محبتی در آنها جریان دارد. کاش یک‌بار یکی از نامه‌هایش را برایت بخوانم. حوصله می‌کنی؟ می‌ترسم حوصله نکنی. می‌دانم تو نسبت به من محبت داری و مقایسه کردن درست نیست، اما نتوانستم جلوی این فکر را بگیرم که شکلِ ابراز محبت و احساساتی که در کلمات جبران دیدم با روحیه من بیشتر می‌خواند. اما ضمنا فکر کردم اگر من جای مِی زیادا بودم، آیا همین رفتار و ترس‌های امروزم را نداشتم؟ شاید حتی از همان کلمات لطیف جبران هم می‌ترسیدم و تا مدت‌زمانی پس می‌زدم‌شان. شاید اصلا نمی‌گذاشتم آن نامه‌نگاری‌های کاری به اینجا بکشد! (و مگر خود مِی نمی‌ترسید؟ نامه‌های او را نداریم ولی جبران جایی از او می‌پرسد «چرا از عشق می‌ترسی؟»)

این مدت با خواندن هر کدام از این نامه‌ها که ۱۰۰ سال پیش نوشته شده‌اند، به این چیزها فکر می‌کردم. برای همین است که دوست دارم چندتایشان را برایت بخوانم تا ببینم تو چه می‌گویی. پس حوصله کن، چون باید بهتر بتوانیم به احساسات همدیگر فضا بدهیم.

به قول جبران؛ تمام این‌ها را نوشتم بدون آنکه بتوانم آن حرفی را که از ابتدای نامه در ذهن داشتم روی کاغذ بیاورم. خداوند به تو برکت دهد و تو را حفظ کند.

 

پی‌نوشت - فعلا این بخش کوتاه از یکی از نامه‌هایش را بخوان تا بعدا که دیدمت، چند تا را خودم برایت بخوانم:

«خدا تو را ببخشاید، تو آرامش درونی مرا ربوده‌ای، و اگر به خاطر سماجت و ثبات قدمم نبود تو تا حالا ایمانم را هم ربوده بودی. جای شگفتی دارد که آن افرادی که از همه بیشتر به ما نزدیک‌ترند، همان‌هایی هستند که از همه بیشتر موجب پریشانی و آشفتگی زندگی‌هایمان می‌شوند.»

1

شاید شروعی دوباره

1 ماه پیش

به نام خدا

سلام از این جای جدید!

راستش بعد از این سه ماهی که از شروع جنگ می‌گذره که تقریبا همزمان شد با تعطیلی بیان، نمی‌دونم هنوز هم دلم می‌خواد بنویسم یا نه. نمی‌خوام دنبال یه پلتفرم ثابت بگردم چون هر کدوم ممکنه فردا نباشن (نباشیم)! اما وقتی معرفی اینجا رو دیدم دلم خواست امتحانش کنم. (ممنون از زری که کد دعوت گذاشت توی کانالش!) حتی هنوز مطمئن نیستم بخوام بک‌آپ بیان رو منتقل کنم نه. آوارگی مجازی هم این شکلیه. شاید هر چی سبک‌بارتر باشی، راحت‌تر باشه.

به هر صورت، من فاطمه‌م که تو «بلاگی از آن خود» می‌نوشتم. خوشحال می‌شم دوستای بیانی رو پیدا کنم اینجا.

0

تمامی حقوق برای فاطمه محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده