کودکی
روزی روزگاری در سرزمینی به نام ایران، چشم به جهان گشودم. ضعیف و خام بودم و هنوز هم هستم. از کودکی به درس، کتاب و تحصیلات علاقهمند بودم و علاقه من به کتاب، خانواده را کلافه کرده بود. بعدها که با سایر رسانهها آشنا شدم؛ به مجلات، ویدئوها و سیدیهای فیلم، قطعهها و آلبومهای موسیقی، شبکههای تلویزیونی و در نهایتْ دنیای اینترنت هم علاقهمند شدم. نابغه و نخبه نبودم که هیچ، حتی خیلی گیج و سربههوا بودم. در دنیای خیالات و زاییدههای ذهنیام میزیستم و هیچ محدودیت مکانی، زمانی و انرژی هم حس نمیکردم. اولین و مهمترین تصمیمات سرنوشتساز زندگیام را نیز در قالب مدرسه و انتخاب آن گرفتم. به توصیههای دیگران گوش میدادم اما نهایتا خودم تصمیمگیری میکردم و عواقب تصمیماتم را هم میپذیرفتم. تصمیم گرفتم در مدرسهای سختگیر و پرتکلیف اما با امکانات بیشتر تحصیل کنم. این تصمیم فواید و ضررهایی برایم داشت اما خودم تصمیم گرفته بودم و عواقبش را هم پذیرفته بودم.
نوجوانی
دوران دبیرستان، دوران سیاهی از زندگی من بود. نمیدانم چگونه زنده از ۱۳ تا ۱۸ سالگی بیرون آمدم و اصلا چه چشمانداز و امیدی داشتم؟ شاید در سالهایی به دوستان صمیمی همکوچهای، پارک محله و تنیس روی میز و در سالهای دیگر به تمام شدن این شرایط و خروج همیشگی از این رژیم مدرسهای دلخوش کرده بودم تا آن دوران سیاه را تحمل کنم. لباسهای یکشکل پوشیدن، جوابهای یکشکل دادن و تکرار هر روزه این چرخه، افسردگی را با رگ و خون آدمی آمیخته میکرد. نمیدانم عقلم نمیکشید یا هنوز اینترنت این قدر همهگیر نشده بود (به احتمال زیاد گزینه اول!)؛ که برای حل تمرینها و تکلیفها تا قبل از انتخاب رشته، پاشنه در عمه و خاله را از جا در آورده بودم. من که از ۱۳ سالگی به تلگرام و گوگل دسترسی داشتم چرا برای حل این مسائل از آنها کمک نمیگرفتم؟ عجیب نیست؟ البته این پاشنه از جا در آوردنها در نهایت سبب خیر شد و چند تن از آن دوستان بعدا معلم شدند و منم به خودم امید میدهم که کار کردن با من شاید جرقهای بود برای این مسیرشان!
جوانی
چشمبههم نزدم، بلکه جان کندم تا از نوجوانی به سلامت گذر کنم و به جوانی برسم. چشمانم را باز کردم و دیدم به عنوان دانشجوی مددکاری اجتماعی در وسط دانشگاه علوم پزشکی مشهد ایستادهام. خودم به عنوان اولین گزینه انتخابش کرده بودم، البته پس از رشتههای فرهنگیانی که به اصرار پدر و مادر در فهرست انتخاب رشتهام قرارشان دادم با این آگاهی که میتوانم برای مصاحبه و انتخاب نهایی نروم؛ در نتیجه، نخستین انتخاب واقعی و قطعیام برای ادامه تحصیل در دانشگاه، همین مددکاری اجتماعی بود. هم رشتهاش را دوست داشتم و هم دانشگاهش را؛ چون در شهر خودم بود و اسم و رسم معتبری هم داشت.
کمتر از دو ترم زمان نیاز بود که متوجه شوم رشتهای را که به عنوان حرفه آیندهام انتخاب کردهام، چه قدر در بین عموم مردم ناشناخته و مهجور است. خیلی فکر و ایدهپردازی کردم تا قدمی بردارم برای شناخته شدن مددکاری اجتماعی بین عموم مردم. در این مسیر، دوستانی هم به صورت مقطعی به من کمک کردند اما هیچگاه نتوانستم تیمی تشکیل بدهم و رسالتی را که برای خودم برگزیدهام به شکلی حرفهایتر دنبال کنم.
بعد از دانشگاه و فراغت از تحصیل
کمتر از یک سال پیش، کارشناس مددکاری اجتماعی شدم. ادامه تحصیل را در قالب دانشجوی ارشد بودن، با مشورت از مدیر گروه تحصیلیام در دانشگاه، انتخاب نکردم. وقتی خواستم به محیط کار در رشتهای که کارشناسش شده بودم وارد شوم، متوجه شدم که نه تنها در بین عموم مردم، بلکه در میان افراد حرفهای و تحصیلکرده هم مددکاری اجتماعی غریب و مجهول است. بعضا افرادی که با عنوان مددکار اجتماعی در حال فعالیت هستند، باعث ضرر به جامعه مددکاری اجتماعی و مددکاران اجتماعی جوانتر هستند. خیلی ناامیدکننده بود. وعده و وعیدهای اساتید دانشگاه برای اشتغال پس از تحصیل هم توخالی از آب درآمدند و معلوم نیست تا چه زمانی قرار است یک مددکار اجتماعی که مددکاری اجتماعی نمیکند باقی بمانم. این ناکامی در اشتغال فردی برای من به اندازه جنگ و فلاکتهای اجتماعی، آزاردهنده است. خانواده توقع دارند که تلاشها و ممارستهایت نتیجهبخش باشند. حق هم دارند. علاقهام را انتخاب کردم و پشیمان هم نیستم؛ فقط کاش بشود هر چه زودتر از علاقهام پول بسازم. پول، مایه حیات تمدن فعلی ماست.
روزنهای از غیب
در میان این استیصال، سردرگمی شغلی و بیکاری مفرط؛ پدر که از وضعیت من به ستوه آمده بود و دیدن جوان بیکارش در خانه در طول چند ماه اخیر برایش خوشایند نبود، دل را به دریا زد و گفت:«بیا بریم یه کار موقتی برات پیدا کنیم تا از این خونهنشینی نجات پیدا کنی! تو که صبح تا شب توو خونه پای سیستم هستی، بیا بریم دونهبهدونه کافینتهای شهر رو بگردیم؛ بالاخره یه کاری شاید پیدا بشه برات!». این شد که همان شب گفتگو، با موتور پدر راه افتادیم تا شغلی پیدا کنیم. در همین حین خیابانبهخیابان متر کردن شهر برای یک شغل موقتی و ساده، به آشنایی برخوردیم که یک نفر را برای کار معرفی کرد. فردایش پیش فرد معرفی شده رفتم و در همان نصف روز دریافتم که این فرد اهل کار نیست و خودش هم در یک مغازه زیادی است چه برسد به من! چند روز گذشت و همان فرد آشنای چند شب پیش که میدانست بیشتر از نصف روز پیش فرد معرفی شده وی کار نکردم، جای دیگری فرد دیگری را پیشنهاد داد و من با لحن خشک و سنگینی از پشت تلفن به خیال خودم دستبهسرش کردم و تلفن را قطع کردم. گفت چند ساعت دیگر به آدرسی که میگویم بیا تا ببینیم آبت با این فرد جدید در یک جوب میرود یا خیر. چند دقیقه بعد از تلفن، پدر به خانه آمد. جریان را برایش تعریف کردم و گفتم دستبهسرش کردهام. گفت:«تیری توو تاریکیه، بیا بریم اگه بد بود دیگه نمیری!». رفتن ما همانا و از فردا چسبیدن به کار همانا. بیشتر از یک ماه و کمتر از دو ماه است که در این کافینت مشغول کار و ارائه خدمات اینترنتی هستم. نمیدانم عاقبت این کار چه میشود اما به امید، زنده هستم.
با تمام این فراز و فرودها، هنوز هم علوم انسانی و مددکاری اجتماعی را دوست میدارم و در حد توان و زمانم به مطالعه میپردازم. دوست دارم اندیشمند باشم و حرفی برای گفتن داشته باشم؛ آن هم حرف خوب و بکر و نه هر حرفی. شاید موفق نشوم و به احتمال زیاد ناکام بمانم اما همین که برایش تلاش کنم احساس ارزشمندی برایم دارد. چه کسی میداند آخر داستان زندگی ما چه میشود؟ مگر کسی میدانست که امروز چنین وضعیتی را خواهیم داشت؟ زندگی، بازی آفرینش است و تلاش من فقط بازی کردن است؛ به امید نتیجه مطلوبم! امیدوارم با مشغلههای جدید، هنوز هم بتوانم برایتان بنویسم. اصلا مگر کسی من را میخواند و توجهی به من دارد که مخاطب قرارش میدهم؟