هی رفیق یه اتفاقی افتاده. دقیق نمی دونم چی اما به قول غلام دخلم اومده. بانو میگه همه چیز زیر سر نفسه. اونه که تغییر کرده، بانو میگه نفس اراده کنه کله پاچه لذیذ میشه و عدس پلو خشک و نخوردنی، بانو میگه نفس اراده کنه عبور رفیقت از پشت دیوار رو می بینی، نفس اراده نکنه صدای بچه ت موقع تعریف خاطره رو نمی شنوی.
راستی ... من که هر خوابی درباره تو دیدم اینقدر تعبیر نشد که خودم تعبیرش کردم.مثلا خواب او خونه روشن و فرشهای کرمی و نوزاد توی کریر
حالا بگم چی شده دخلم اومده؟
خوردن دیگه فاز نمیده، و نوشیدن، حتی چای
دیگه حتی اون شگفت زدگی و شکفتگی که موقع بغل کردن نوزادها داشتم، اون از زمین به ماه رسیدگی و از آسمون نزول کردگی که موقع برگشتن از زایشگاه درش غوطه می خوردم ....آره اون هم پر کشیده و رفته
بگو چی شده؟
انگار بین من و همه چیز یه پرده افتاده
یه پرده همه چیز تارتر شده ...خمار تر شده، خوابآلود تر شده
انگار تو همه چیزو عوض کردی...
امان از تو
و من چی از جون تو و تو چی از جون من می خوای.......
باید دانشمندانی مثل بانو
در این باره کار علمی بکنند