عزیز من، عبور دل انگیز، سلام
چطوری چه کار می کنی چه خبرها؟
توی میدانگاهی آبادی با پیرمردها نشستم، آنها که جخ آفتاب مرداد تنشان را حال می آورد، نشستم ردیفشان و آفتاب گرفتیم، آفتاب مهر هم در چاشت ده طعم گیرا و شفا بخشی داشت.
هم افق پیرمردها نشستن مثل نشستن روی صندلی سینمایی است که چشم انتظاری فیلم پخش کند. یک فیلم نوستالژی قدیمی که ترجیحا بازیگر نقش اولش خودم باشم و پیرمردها باشند و غایب از همه حاضرتر در همه سکانسها هم تو باشی ....تو و فقط تو
خدا رحمت کند عشق را
یک روزی در این آبادی چه کیا بیایی داشت،
آن روز را یادت هست که عشق چه شلتاقی می کرد با من....بانو؟ با تو؟ نه شک دارم ....تو خودت را دست کسی نمی دادی حتی عشق....
امان از دست ندادنت
امان از نگاه عجیبت
توی نگاهت اکسیر داشتی. جادو، رویا ....
همه چیزت از نظرم افتاده
همه چیزت شک و شبهه دارد الا نگاهت
آن نگاه جاودانه پر فیض ....آن نگاهی که از توی هسته انگور تاکستان بیرون می کشد . از توی هسته انگور مستی می چشد و هزاران داستان
عزیز من، عبور دل انگیز
برخلاف من که وقت آفتاب گرفتنم با پیرمردها در میدانگاهی ده شده
تو هزار ماشالا وقت سر خاراندن نداری
یک دنیا زیر دست تو امورش را می چرخاند ...اصلا قفل است که تو توی مسیر اکران خاطرات من و عشق گذارت بیافتد
اما بعد بازنشستگی اگر از این راه گذشتی. بگو
خدا رحمت کند من را
خدارحمت کند عشق را