You need to enable JavaScript to use this application.

رزمایش

3 روز،15 ساعت پیش

دستیار دکتر گفت وای وای چه نوار قلب بدی ، بدو بریم اتاق دکتر

دکتر دلخور از دست همکارش که رفته بود مرخصی و همه مریضهاشو واگذاشته بود براش، داشت غر می زد که چشمش به نوار قلب افتاد ...مثل دیدن کارنامه پر از تحدیدی کاغذو پس زد و گفت همه مریضاشم مشکل دارن که من اصلا مسئولیتشونو قبول نمی کنم

هر چی اصرار کردم من مریض خودت بودم، خودت برام سرم آهن نوشتی خودت برام فلان آزمایشو نوشتی 

قبول نمی کرد 

آخرش یادش افتاد که مرکز امکاناتش کامل نیست و باید منو حواله بده به جای دیگه، خیالش راحت شد و گفت بدو برو که داری از دست میری

با خوشحالی ازش خداحافظی کردم و زدم بیرون به دستیارش گفتم والا من حالم خوبه نه هیچ دردی احساس می کنم نه هیچ مشکلی 

گفت بدنت معطل احساست نمی مونه زود برو بیمارستان

زود رفتم بیمارستان و این وسط چهار پنج تا تلفن جواب دادم که منجر شد به ایجاد جنبش در پنج شهر مختلف

بیمارستان جدید به نوار قلب خندید و به روش سنتی معاینه ام کرد و گفت واه واه سرما هم که خوردی....

هیچ مشکلی نداری خیالت راحت 

صدایی هم به دکتری زدند که هفته پیش محض احتیاط رفته بودم پیشش

خودشو رسوند با لبخند گرمم کرد و گفت هیچیت نیست فقط سرماخوردگیت رو خوب کن و هفته بعد بیا 

از اینکه یک لحظه هم از احساساتم دست بر نداشته بودم راضی بودم 

و از نهضتی که در پنج شهر مختلف برای تدارک مراقبت از من شکل گرفت و البته در حد رزمایش باقی موند 

بابت این همه مهربونی قبل از اینکه شاکر باشم شرمنده ام 

آخه مگه من کیم و چه اهمیتی دارم؟

0

خدایا تو را به واقعیت قسم

2 هفته،4 روز پیش

از دزد به خودش می پیچه 

دلم براش ریشه 

ده روز پیش با شکنجه دست و پا بسته خوابوندمش رو تخت دندون پزشکی به وعده اینکه دردهاش تموم میشه 

مادر گشته جخ درداش شروع شد. لثه متورمه 

و هیچکی قبولش نمی کنه 

دیروز از بس درد کشید و روی صندلی‌های فلزی درمانگاهها انتظار 

تا کیت دندون پزشکی رو دید ازش رفت بالا و روش دراز کشید و گفت آخی 

و دکتر که فقط گفت ببر همونجا که این بلا رو سرش آورده ان 

و من که شبها با مسکن و چرک خشک کن دارمش 

و نصف شبها به خدا قسم میدم خوبش کنه ....فقط پنج سالشه و دو ساله درد داره

بچه ها خدا رو با عزم واقعی صدا باید زد و قسم به واقعیت باید داد خدا رو 

اینجوری عجیب جوابه 

و من خدا رو به واقعیت قسم دادم که در شو ساکت کنه و جواب داد آروم شد بچه

بچه ها در دنیا همه چیز یا خیاله یا واقعیت 

بعضی وقتها خیال داره دست و پای آدمو سست می کنه 

خیال جواب نیست

درمان یه دکتر ناشی نابلد که بعد ده روز درد بچه رو ده برابر کرده جواب نیست 

اون دکتره خیال کرده که کارشون انجام داده

و منم خیال کردم 

و حالا می فهمم هیچ فرقی بین کسی که نمی تونه با آدمهای اطرافش وفادارانه ارتباط بگیره و کسی که به یه خیال دوردست بند کرده و بهش وفاداره نیست 

هر دو توی خیالن

هر دو جواب نیستن.....

واقعیت می تونه اف سی و پنج بشه و آسمون کشورم رو بگیره دست خودش و به صغیر و کبیر رحم نکنه روا نیست اما واقعیته 

خیال می تونه جنگی باشه که یه نفر از هزاران کیلومتر دورتر شروع کنه تا مثلا یه دندون پوسیده رو بکشه ، مانور خیال زیاده اما جواب نیست

خیال ولی خیلی چیز خوبیه کاربرد زیاد داره 

مثلا شاه نشین چشم من تکیه گاه خیال نوشت

یا 

هر که به جز خیال. او ....

اما باید ازش عبور کرد....باید در این باره صحبت کنیم با هم 

اما این   واقعیته که کار می کنه 

و واقعیت اینه که واقعا ما بنده های بیچاره توایم 

راست و ریس مون کن

2

صیحه دلتنگی

3 هفته،1 روز پیش

باز توی مسجد طفولیتم نشستم. سن آن روزهای مادرم شده ام  و دختر برادرم سن آن روزهای من است . انگار من را برداشته اند و سی و چند سال برده اند به گذشته . حتی زنی که چندصف جلوتر ایستاده درست قامت و هیکل مادرم را دارد با همان چادر نماز همیشگی....

اما صدای آسمانی و ازلی که از پس پرده می آید و اولین الهی و ربی من لی غیرک را او به ضمیرم خواند، هنوز همان صداست.

صدایش را از همان اول، صدای امام زمان می شنیدم و  هنوز هم صدای امام زمان می شنومش.

اما نمی دانی آدم دلش چقدر می خواهد صیحه بکشد تمام این سی و اندی سال فاصله را 

دلتنگی برای الهی و ربی برای این صدای ازلی برای خود امام زمان 

دلتنگی خالی هم نیست ، عقده گشایی است می خواهی همه مصیبتهای قورت ندادنی و در گلوت گیر کرده همه این سال‌ها را یکی یکی بازگو کنی 

اما یادت می اندازند که تو هم به توهم پیشرفت هر بار یک جور از  مار فریب و غرور دنیا  نیش خورده ای و این چقدرربا خشم، غیرتت را زخم می زند.

یادت می اندازند که هنوز از تنظیمات گیجی و نادانی و جستن اندک عسل خاکآلود، بیرون نیامده ای 

یادت می اندازند که عمیقأ مقصری در مورد خودت و تمام استعداد هایت و بعله در مورد خیلی های دیگر هم 

جلوی چشمانت می اندازند هزاران راه نرفته ات را، و چشمها در برابر این همه اندوه سنگین می بارند .....

الهی و ربی اینجاست دست گشوده به سمت دلت و راه گشوده پیش پایت و تو تنها به قوت استغفار می توانی به این رابطه این نجوا این شاگردی این فرزندی این بندگی، این زندگی ادامه بدهی 

احسنت به چینش تقدیر ، احسنت به این بازگشت 

آهای بیداری؟ سحر آورده اندت تا اینجا بمیری ....و برای مردن به همه این فضا نیاز داری

1

رایحه

3 هفته،4 روز پیش

و گفت می توانی به چشمت دستور بدهی ببین و به شامه بگویی بشنو 

و گوشی می توانی برای خودت تهیه کنی که بشنود، صداهای خوب بشنود 

و تو لابد می دانی که بنا به این باشد من می خواهم چه ببینم و چه بشنوم 

و می دانی بسیار از دیدن و شنیدن و خیال کردن فراتر آن درک دلنوازی است که گفتگو با تو  در روح می کارد ، نمی دانم چیست جنسش، نوعی شعور است، رایحه است، مستی است .....

و می دانی نمی دانم ....نمی دانم کجا گمت کردم همانطور که نمی فهمم از کجا آوردمت، پیدا شدی ناگهان و آسان  و رفتی ناگهان و نه آسان . این چه رفتن و آمدن بود اصلا....

اما بیا و ازین به بعد بیشتر پایه باش و اجازه بده جاهای بیشتری پیدایت کنم. 

خصوصا سر کلاس عیون و فصوص بیا بنشین و ببین که استاد می گوید نفس می تواند بدون دخالت چشم و گوش روی تو را ببیند، و صدایت را بشنود  و از آن بسیار بالاتر نفس می تواند انشا کند و شعرهای تو را بی آنکه سروده باشی یا نشر داده باشی 

بشنود و بخواند و شعر  تازه  در شعورش بجوشد .....

نفس می تواند تو را آنجاهایی پیدا کند که بوی تو می آید.

شبها خیلی جاهای این شهر برای تجمع رفته ایم ولی بوی تو 

توی یک خیابان این شهر بیشتر از همه می آید چرا؟

2

چنانت بکشم زار....

1 ماه پیش

می دانم چه کارت کنم نازنین. چه بیهوده فکر کردی بریدی و گسستی و رفتی و دور شدی و تمام. تو کوچکی دنیا را نشناخته ای، دست کمش گرفته ای، کوه به کوه نمیرسد ولی آخ از آن روز که به دستم برسی ، کارت بیافتد ، بارت به بارگاهم بخورد 

می دانم چطور بچزانمت.

اشک را جایگزین خواب شبت می کنم و انتظار را کوک ساعت صبحت.

سرگردانی های کفش پاره کن را در تمام روشنایی روزت پخش می کنم و دلتنگی‌های دربدر کننده را به غروبهایت الهام می کنم.

نمی گذارم خسته شوی و تسبیح پاره کنی البته......

هرازگاهی، دم دمای صبح که چشمت گرم می شود، مثل بارقه امید توی رویایت می درخشم با قدی بلندتر از همیشه و چشمهایی شراب خورده و چهره ای برافروخته. با لبهایی عور که در طراوت شنا کرده اند.

گاه گاهی دم غروب مثل نسیم ، عطرم را به شامه ات می پاشم 

برای اینکه کفشهای بیشتری در جستجوی من پاره کنی، نشانی‌های عجیب از خودم می فرستم

وقتی ناگهان سایه ام را در پس دیواری، درختی دریچه ای پیدا کنی...

آن وقت است که دارم برایت....

اول از همه از تو می پرسم که 

آن همه نفرت چرا ورزیدی و آن همه تهمت چرا پرداختی

آن همه جفا چرا کردی؟ 

با من کردی آن ماجرا که کردی یا با روح خودت 

آن وقت به تو می فهمانم که هر چه از من شنیدی از خدا شنیدی 

و هر چه به من گفتی با خدا گفتی

ولی در هر صورت وای به حالت.....

1

من به سیاست اهمیت نمی دهم

1 ماه پیش

جریانات رسانه ای به نحوی جاری شد که برخی از ایرانیها اواخر سال گذشته امیدوار شدند حمله نظامی آمریکا به ایران باعث بهبود اوضاع در ایران بشود. تا جایی که روز اول جنگ احساس شادی و جشن کردند.

همینها وقتی کاملا به ستوه آمدند از قرار مجهول الهویه آتش بس، احساس فرج کردند بی آنکه نگران پایداری صلح باشند و اساسا با تکرار عبارت من به سیاست اهمیتی نمی دهم، طرفدار هیچ آرمانی نیستم و از این قبیل، موضوع را رها کردند.

باز با از سرگیری جنگ همگی با عبارات و استدلالهایی همنوا و شبیه هم، برآن شدند که جنگ علیه مردم است و مسئولان که ککشان نمی گزد . ظاهراً دسته جمعی فراموش کردند که تازه تن قطعه قطعه نفر اول کشور و خانواده اش به خاک سپرده شده.

من احساس می کنم قربانیان پروپاگاندای رسانه ای دشمن، افکار نازنین انسانهای متخصص و کارآمدی است که همیشه با اعلام بیزاری از سیاست، خودشان را از جریان حقایق جاری در کشور دور نگه می دارند.

و این بسیار جای تأسف است.

ای هموطن سر به زیر و کوشا و مثبت و عزیز من ، 

واقعا اگر برایت ممکن است کاری به سیاست نداشته باش اما برای غرور و حیثیت و امنیت کشورت دل بسوزان و با جریان رسانه ای دشمن، دشمن همه ما، دشمن کل خاک همسو نشو .

به امید صلح پایدار و ایجاد بازدارندگی واقعی

درود

2

پز دادن

1 ماه،1 هفته پیش

نمی دونم آدم کی زندگیش پر میشه از پز دادن. یعنی دقیقا از کی میافته روی دنده پز دادن

جایی خوانده بودم از میانسالی آدم شروع می‌کنه به دستاورد سازی برای زندگیش شروع می کنه از خاطرات خودش یاد کردن. و اغلب هم خاطراتش رو برای یافتن  شواهدی از  خوب زندگی کردنش و خوب کار کردنش مرور می کنه.

من همیشه تمایل داشتم به فروتن نشان دادن خودم ، تعریف از خودم نمی کردم از آدمهایی که از خودشون تعریف می کردند دوری می کردم، اگر تعریفم رو می کردند سعی می کردم نپذیرم و تعارف کنم و رد کنم 

اما واقعا به افتخار عطش داشتم. مایه افتخار رو با جاه طلبی زیاد جستجو می کردم 

رتبه توی مسابقات علمی و کنکور باشه یا حتی سبک زندگی ساده و غیر تجملی و حتی تعداد فرزند .....مایه افتخار بودن این چیزها برام مهم بوده و انگیزه بهم داده 

ولی الان یه مدته که دارم به چیزی افتخار می کنم و خیلی هم در این افتخار کردن دور برمیدارم که ....

که اولا بیشتر مایه خجالته 

دوماً اگر به فرض بشه بهش افتخار کرد به خیلی دلایل و یکیش اینکه دیگه از من گذشته

توش چندان خوب نیستم 

یعنی هیچ خوب نیستم 

ولی از همه کنف کننده تر اینه که ارتباطم رو با این مایه مباهات مدام از دست میدم 

ولی ولی ولی 

بعد از این ماجرا 

در عالم هستی هیچ چیزی رو شایسته مباهات نمی دونم جز همین 

عشق عوضی

 

0

روز ارتباطات جهانی

1 ماه،1 هفته پیش

میخک شب  تا صبح زیر چراغ اتاق کنجی روی یک نوشته کار می کرد درباره وقتی که عقل عاشق می شود، از همان شبها بود که خواب به من هم جواز عبور نمی‌داد.

آخرش نوشته اش را داد، خواندم . توی نوشته مدام چشم‌های سیاه و مژگان برگشته عشق پلک می زد و قطره های اشکی که داخلشان بود نمی ریخت پایین و عقل چراغ را بالا گرفته بود و مجلسی بود و یک وضعیت ی خلاصه . نمی خواستم آن متن ملایم هموار و خوب کوبیده شده، تمام شود اما شد ....

صبح وقتی بیدار شد گفتم امروز روز چیه؟ 

گفت روز ....اوم روز.  ارتباطات جهانی ه

گفتم چه جالب باید اتفاقات جهانی خاصی بیافته پس....

مثلا یه همایش جهانی باشه که  عقل و عشق توش به یه زبان بین المللی مقاله ارائه بدن

یا مثلاً سپاه به مردم اردن پیام بده که دوستتان می داریم 

 

بعد نوشت: 

متن میخک

•تفرقه•

قبول!من زیاد حرف می زنم.عشق نیستم که خودش را از چشم و با اشک و از قلب و با خون ابراز کند.

خدا هرکس را طوری آفریده و عقل را هم این‌طوری.

عشق نیستم، ولی می خواهم از عشق بگویم. گرچه می دانم خود عشق از این همه اسراف شدن توی دهان این و آن خسته است. 

آری، این و آن در موردش زیاد گفته اند. بیشترشان دوست داشته‌اند به عشق یک لبی بزنند و کمترشان جرئت داشته‌اند با آن مست شوند.

بیشترشان دوست داشته‌اند قصه‌اش را در مورد دیگران بخوانند و کمترشان طاقت داشتنه‌اند که این مصیبت دامن‌گیر خودشان هم بشود.

اما بیشتر بیشترشان یک چیز گفته اند:« عشق عاقلانه نیست.»

دقیقا هم نمی شود فهمید که با این حرف می خواهند به من فحش بدهند یا به عشق.

چون ظاهراً که بیشترشان هر دو مان را تقدیس می کنند.

شاید هم چون من خشک و بی مزه به نظر می رسم، باید فحش هارا به خودم بگیرم. به عشق فحش هم که بدهند انگار ستایش است.

خب، حالا واقعا عشق عاقلانه نیست؟

می گویند عشق عاقلانه نیست چون چشم هایت را خیس می کند، چون دست و پایت را گلی می کند، چون سینه ات را می سوزاند 

و چون تمامت می کند.

اما من کی گفتم خیس یا گلی یا حتی خونی شدن بد است؟ من کی گفتم سوختن عاقلانه نیست؟ نه! خب بگوید من کی این حرف را زدم؟ من که نمی توانم برای خودم حرف بزنم، من برای هر حرفم حجت می خواهم.

من فقط گفته ام:« خودت را برای چیزی خیس و گلی و خونی و خاکستر کن، که ارزشش را داشته باشد.»

عشق عاقلانه نیست چون تمامت می کند؟

این هم بستگی دارد.

اگر «تمام» را «نابود» معنی کنی، درست است، آن‌ وقت عشق عاقلانه نیست.

ولی اگر «تمام» را «کامل» معنی کنی چه؟

خب بله، دروغ است اگر بگویم من و عشق باهم به اختلاف بر نخورده ایم. دروغ است اگر بگویم هرچیزی که عشق می گوید را می فهمم و از پسش بر می آیم.

اما من آن دیواری که فقط بلد است راه عشق را سد کند هم نیستم. من و او روز های خوب باهم کم نداشته ایم.

چرا فقط دعوا های ما را منعکس می کنند؟ هان؟ هدفشان چیست؟ 

اصلا می دانید اختلاف ما سر چیست؟ فکر می کنید اختلاف ما سر این است که عشق می خواهد بسوزد و من می خواهم بسازم؟ 

فکر می کنید من آبکی و حوصله سربرم؟ یا فکر می کنید عشق دیوانه است و هیچی حالیش نیست؟

نه به نظر حقیر، اختلاف ما در این نیست. اختلاف ما در این است که من و عشق هردو اشتباه می کنیم. اشتباه های عشق شبیه اشتباه های من یا در حوزه‌‌ای که مال من است نیست.

اشتباه عشق این نیست که عقل نیست، اشتباهش این است که عشق نیست. بله دیگر، مثل من که خطا می روم و متوجه نقص بعضی استدلال ها نمی شوم، عشق هم خطا می رود، خودش را به چیز ناچیزی معطوف می کند که گنجایش او را ندارد و مرا هم زایل می کند.

زمان هایی بوده که خواسته باشم راهم را از عشق جدا کنم، شده که سعی کنم بدون او دنیا را قضاوت کنم و حقیقت را بدون تاثیر او پیدا کنم. 

اما بعدش یک چیزی را یادم آمده، این‌که خود او بوده که از اول مرا دنبال حقیقت فرستاده. خود او بوده که هی پشت گوش من خوانده که برو و بفهم سر کدام کوچه، حسن و جمال و خوبی می دهند. 

من بدون او مثل سنگی بی تحرکم و او بدون من مثل خمیری سست.

متاسفانه خیلی وقت ها نه عقل ها عقلند و نه عشق ها عشق.

و الا اگر هردو درست بودند، یک جایی به هم می رسیدند. بد می گویم؟ هم من و هم عشق بالاخره یک غایتی را دنبال می کنیم دیگر... و اگر غایت همه‌ی خوبی ها و درستی ها یک چیز باشد، چرا من و عشق باید باهم لج کنیم و هرکس بخواهد راه خودش را برود؟

نه تقصیر من است نه عشق، تقصیر زمین است. زمین خاکی دارد که با آن مجسمه‌های بدلی هر چیز را می توان ساخت؛ وقتی هم امر مشتبه شود، خود عقل‌ها هم، باهم به یک نتیجه نمی رسند، چه برسد به عقل و عشق.

گفته اند: «تفرقه بیانداز و حکومت کن». من می گویم این تفرقه را فقط بین آدم ها نیانداخته اند. بلکه بین من و عشق هم انداخته اند. چون می‌دانستند، جایی که من و او به هم برسیم، بعدش به چه کسی می رسیم!

آدم هایی را می شناسم که هر وقت از من دم زدند، اسمشان شد خشک و بی عاطفه.

و هر وقت از عشق دم زدند، شدند بی‌خرد و متعصب.

مصطفی هم یکی از همین آدم ها بود. 

مصطفی، هم خانه داشت هم خانواده. هم تحصیلات و هم شغل. عاقلانه است دیگر نه؟ نه خیرش هم! عقل اگر عقل باشد، می تواند با یک« بعدش که چی؟» زیرآب خیلی چیز ها را بزند.

 مصطفی رفت، مصطفی فرسنگ ها دورتر، شمعی را دید و تصمیم گرفت پروانه‌ی آن شمع باشد. این تصمیمِ عشق بود. اما من هم آن‌جا بودم. من هم پای آن تصمیم را امضا کردم.

عشق می گوید خیلی حرف زده ام. می گوید اگر به جای همه‌ی این حرف ها، همان جمله‌ی معروف مصطفی را می گفتم کافی بود:« وقتی عقل عاشق شود، عشق عاقل می شود، آن‌گاه شهید می شوی.»

 

این کانالش توی ایناست:

https://eitaa.com/collageine

2

تمامی حقوق برای سحر بیداری محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده