You need to enable JavaScript to use this application.

یا للعجب

20 ساعت پیش

روزی روزگاری در سرزمینی مردمی زندگی می کردند که معتقد بودند بالای بالای امور کشورشان بیشترین امنیتها و مزیت‌ها تدارک شده 

این مردم یک روز صبح بیدار شدند و خبر دار شدند آن بالای بالا را دشمن زده و روی سر اهلش که سر کل سرزمین باشد ویران کرده

اما خانواده و بازماندگانش تا صدها روز بعد این اتفاق امکان آزادانه برداشتن و دفن کردن اهلشان را ندارند 

امنیت برای آن بالایی ها از همه مردم کمتر است و مزیت هم که .....

باز مردم بدون تعجب کردن به زندگی و عقاید همیشگی خود ادامه دادند 

و کسی نیازی به تغییر افکار و معرفت های خودش پیدا نکرد.

این است روز و روزگار یک کشور بزرگ با نود ملیون جمعیت 

1

شناختمتان

1 روز،9 ساعت پیش

نامه دوم

سلام مجدد

شناختمتون. جخ تازه حالا بعد این همه فاصله به جاتون آوردم

این ضرب المثل مادرم را شماهم باید شنیده باشید که می گفت از زور بی کسی به گربه گفتیم خانم باجی 

حالا بلا نسبت شما، حکایت ما و برخورد ماست . آن روز که آشنا در آمدیم من از خودم پرسیدم یحتمل کدام یکی از اقوام بی سببی و بی نسبی ما شما باید بوده باشید…

و شما هم که بلند نظر و زیبا پرداز، حدس زدید قضیه از ازل آب می خورد و این حدس شما چقدر قشنگ بود و به دل عقده ای ما نشست و چقدر دنبال شواهد تائید کننده دیوان اشعار و کتابهای رمان و فیلمهای درام را زیر و رو کردیم.

اما شما، نالوطی و نارفیق ناگهان کنار کشیدید و قافیه شعری که خودتان گفته بودید را مسخره کردید .

0

بیدل

2 روز،9 ساعت پیش

نامه اول 

سلام علیکم . حال شما؟ الاهلی روزگارتان بر وفق مراد باشد و ایام به کام

هر چند حرف زدن از کام و مراد دربرابر شما جرات می خواهد چون هیچ وقت نمی شد جزو خوشحالان روزگار به حسابتان آورد اما کسی هم نبودید که الکی ناخوش باشید ....

از حال ما خواسته باشید ما خیلی خوشمان شده است. اینجا در شهر شما معنی کلمه وطن را پیدا کرده ایم. خانه ای خریده ایم که به معنای اصیل و قدیمی کلمه خانه است و تومنی هفتصد سنار با آن لانه آپارتمانی کوچک و محقر فرق دارد.

اما خرید خانه خیالی بیش نیست. چون هنوز فقط روی کاغذ محقق شده و فعلا سهم این دو ماه اخیر ما از خانه داشتن عبارت است از :  زندگی مشارکتی با پدر و برادر و سایه برگ‌های مو،  توی نور مهتاب روی دیوار های اتاق و مهتاب که خیلی طولانی تر از تهران بالای سر تنهایی و جمعیت ماست و شلوغی و شادی و شلوغی 

آنقدر شلوغی که شما را فراموش کرده ایم ولی امروز دوستی می گفت یک درصد احتمال دارد شما ما را فراموش نکرده باشید و خواندن این نامه لبخند کوچکی روی لبتان بیاورد که در این صورت ما هم موقتا فراموشی شما را فراموش می کنیم و با نوشتن این خطوط از شما یادی می کنیم.

اما بعد 

 یادم می آید که قبل از فراموش کردن شما، ما به تناقض جالبی برخورد کرده بودیم.  آدم می خواهد کسی را که نمی بیند به حرف بگیرد و از دورها و درون های خودش با او در میان بگذارد بعد از مدتی دلش میخواهد او را ندیده نگذاشته باشد بعد می بیندش و بعد احساس می کند دورها و درون های خودش را به آدم مناسبی نسپرده است و سعی می کند از او دوری کند و تنفر و اینها را به کار می گیرد تا هر چه در میان بود را از میان ببرد  آن وقت ناغافل می زند و دورها و درون های خودش را هم از بین می برد و به آدم دیگری تبدیل می شود که همیشه دارد دنبال خودش می گردد.

و آنقدر جستجو کارش را سنگین می کند که شبها خوابش نمی برد 

بعد به خودش می آید می بیند در ایامی که درگیر آدمهایی بود که دوست داشت باهاشان خودش را  در میان بگذارد، یک جور خواب نداشت 

این روزها که پاک از این درگیری فارغ شده است هم جور دیگری خواب ندارد 

خیلی آسمان ریسمان یافتم و تناقض را نشان ندادم 

تناقض تمایل به آدمهای دور 

تناقض تمایل برای به دست آوردنشان 

تناقض تنفر بعد از لمس کردن آنها

تناقض جستجوی خود در جاهای دیگر و تناقض گم کردن خود در جاهای دیگر 

آدم خودش را در زندگی معمولی روزمره یک جور گم می کند، در ارتباطات غیر عادی فراتر از روزمره جور دیگر

نامه از حوصله هردوی ما خارج شد پس همینجا بدون اینکه نتیجه خاصی از. متن بشود گرفت تمامش می کنم.

یاد انسان به خیر 

روزی که با خودش اختلاف نداشت

4

آوردگاه

1 هفته،1 روز پیش

سالی چندتا میقات داریم . میقات باید احتمالا بر وزن میعاد وعده گاهی باشد در وقت، در زمان که آنجا آدم به کسی که با او وعده دارد می رسد و با هم دیدار می کنند. 

امروز برای بیشتر بیشتر ما، یک میقات مهم است. آینه ایست که خودمان را در آن می بینیم ، نگاهمان را در آن می بینیم، دلمان را، عقلمان را  جهانمان را و سرانجام آن کسی را می بینیم که میقات دستاورد اوست.

میقات امروز دستاوردیست که بسیار برایش زحمت کشیده اند. او زحمت کشیده است، اینقدر زیاد زحمت با دست و چشم و جان  و خون و گوشت و عمر و عزیزان و عیال که اسمش دیگر دستاورد نیست ، خوناورد  است 

آوردگاهیست جهانی.

هم او آورده است هم من هم تو هم آنها که آن طرف خط ایستاده اند.

امسال چه آورده ام و چه برده ام؟

یادم هست تا قبل از شبیخون دوازده روزه،  وقتی توی مجلس‌های او می نشستم فکر و ذکری که مهمان نیروهای عاطفه و خیال و اندیشه ام می شد مال تشنه ترین و زخمی ترین جغرافیای معاصر بود. 

او می گفت من را در غزه پیدا کنید.و اشک یتیمانم را و سوختگی کودکانم را. و تنها ماندگی ام را . من از توی دریای طوفانی غزه به شما ندا می رسانم که شما با خانمانهاتان بمانید که ما بی خانمان بودیم و رفتیم.

و ما بابت امنیت، نیامدن صدای انفجار و بوی باروت در زندگیهایمان و سیر و سیراب بودنمان شرمنده اش می شدیم.

بعد از این دو هجوم که تجربه کردیم اما شرمنده عافیت خودمان نیستیم.دلواپس عاقبت خودمان هستیم.

و تازه می فهمیم که نمی فهمیدیم. 

ما را آورده اند به عرصه جهان نه برای اینکه رنج بکشیم یا رنج دیگران ما را شرمنده راحتی خودمان بکند.

آمده ایم اتفاقا تا در همه آنچه از نعمت و برخورداری و امنیت مقدرمان شده رشد کنیم. 

در آنچه از رنج و مصیبت و صبر برایمان دوخته اند، خوش بدرخشیم 

در آنچه برایمان آورده اند، تو را جستجو کنیم 

در آوردگاه عاشورا تو را از چشم شهلای شهید عالمین تماشا کنیم.

و در اشک ملاقات چند صباحی خیس بخوریم تا جوانه بزنیم تا از پوست خودمان بیرون بتراویم تا سر از حیات و حرکت در بیاوریم

تا چند در پیله تکرار و عادت و مناسک در خود بمانیم؟

 

 

0

دوست داشتن

1 هفته،4 روز پیش

به فاطی گفتم شهر شما اگر هیچ نداشت جز این بانو، باز می ارزید آدم کار و جایگاه و دوست و همسایه و خانمان رو رها کنه و بشه  شهروند همیشگی شهرتون.

همه چیز این بانو رو دوست می دارم. ولی خود بانو  باور نمی کنه یا خودش رو به بی خبری می زنه. اینکه مدام جلوی چشمش ظاهر می شم و خوش و بش او رو جلب خودم می کنم براش سخت نیست اما نباید آسون باشه تماشای قیافه مبهوت و چشم دوخته ام به دهانش وقتی توی مجلس درس حرف می زنه.

صداش ناز، نه الاهه نازه.  جمالش ممتاز و از آسیب سن و سال در امان قد و بالاش تکیه گاه و ره و رفتارش خرامان

آقاجون دوسش دارم دیگه هیچ نپرس چرا حسودی هم نکن 

تازگی جلسه خانوادگی هم برگزار می‌کنه یه روز حاضر شو با خانواده تو مجلس درسش. ببینم می تونی دوسش نداشته باشی؟

دوست داشتنش رو هول هولی شروع کردم گفتم اگه تو بودی یه جوری مریدش می شدی که از دست می رفتی. پس در رقابت با تو و قوت قلبت در دوست داشتنش، این ارادت رو شروع کردم 

اما هر چی جلوتر رفت دیدم چقدر شایسته این ارادته این بانوی دانای بینا 

و بانو  می گفت روی بینایی و چشایی خودتون کار کنید 

هر علم و عملی که رویت و چشیدن درش نباشه اصلا  انگار نیست ...

کاش بودی و می دیدی و می شنیدی 

نقدا به تبعیت از یک نوع مرام من درآوردی من به جای تو او رو نگاه می کنم یک دل سیر 

و گوشم رو از صداش پر می کنم و جانم رو از معناهایی که به کوشش او تا دم درگاه ادراکم موج می زنن.

بعد با دامنی که این همه گل توش ریخته ام سوار بی آرتی های قشنگ شهرتون میشم 

و بی محابا رصد می کنم که آیا اون جوونی که سوار شد تو نیستی تا از این گلها بهش بدم؟ 

رسما دچار  نظربازی شده ام....

خلاصه که شریک این یه قوله

هر چی در بیاد ازین کاسبی نصف نصف 

چون سرمایه رو تو دادی 

سرمایه دوست داشتن رو 

نقدا این یه شاخه گل رو داشته باش 

با اون  صدای ماوراییش امروز درس میداد که ادراک ما ذات ما رو تغییر میده و به نوع جدیدی تبدیلمون می کنه . اگه اینجا همه ما آدمها نوع مشترکی داریم 

آنجا که فردا ست، هر کدوم یک نوع داریم. من یک نوع تو یک نوع من یک عالم تو یک عالم 

پس خیلی روی ادراکاتت حساس باش و روی نفرتهایی که از آدمها به دل می گیری

منم چشم روی ادراکم حساس ....

2

حوصله

1 هفته،5 روز پیش

انسانها به خوراک، پوشاک،مسکن احتیاج ندارند. حتی به آزادی آگاهی و آموزش هم احتیاج فوری فوتی ندارند.

آنها از همه بیشتر به حوصله احتیاج دارند . اگر حوصله نداشته باشند ممکن است دردسر درست کنند، جنگ راه بیاندازند، مذاکره بپذیرند، کشورگشایی هوس کنند یا حرفهای شاذ بزنند. 

تا یک جایی از زندگی و مرحله ای از مراحل، مسائل طبیعی زندگی کفاف حوصله آدم را می دهند. اما از یک جایی به بعد آدم حوصله اش سر می رود. مثلاً وقتی دیپلمش را گرفت و دانشگاهی که می خواست یا کم می خواست قبول شد و از رساله اش دفاع کرد و مراسم عروسی اش را برگزار کرد و بچه اش را از پوشک گرفت...

نهایت یکی دو تا بحران نوجوانی بچه اش....

خب بعدش چه…

خیال حوصله بحر می پزد هیهات

چه هاست در سر این قطره محال اندیش

2

تمامی حقوق برای سحر بیداری محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده