You need to enable JavaScript to use this application.

خدا رحمت کند عشق را

6 روز،15 ساعت پیش

عزیز من، عبور دل انگیز، سلام 

چطوری چه کار می کنی چه خبرها؟

توی میدانگاهی آبادی با پیرمردها نشستم، آنها که جخ آفتاب مرداد تنشان را حال می آورد، نشستم ردیفشان و آفتاب گرفتیم، آفتاب مهر هم در چاشت ده طعم گیرا و شفا بخشی داشت.

هم افق پیرمردها نشستن مثل نشستن روی صندلی سینمایی است که چشم انتظاری فیلم پخش کند. یک فیلم نوستالژی قدیمی که ترجیحا بازیگر نقش اولش خودم باشم و پیرمردها باشند و غایب از همه حاضرتر در  همه سکانس‌ها هم تو باشی ....تو و فقط تو 

خدا رحمت کند عشق را 

یک روزی در این آبادی چه کیا بیایی داشت، 

آن روز را یادت هست که عشق چه شلتاقی می کرد با من....بانو؟ با تو؟ نه شک دارم ....تو خودت را دست کسی نمی دادی حتی عشق....

امان از دست ندادنت

امان از نگاه عجیبت

توی نگاهت اکسیر داشتی. جادو، رویا ....

همه چیزت از نظرم افتاده 

همه چیزت شک و شبهه دارد الا نگاهت

آن نگاه جاودانه  پر فیض ....آن نگاهی که از توی هسته انگور تاکستان بیرون می کشد . از توی هسته انگور مستی می چشد و هزاران داستان 

عزیز من، عبور دل انگیز

برخلاف من که وقت آفتاب گرفتنم با پیرمردها در میدانگاهی ده شده 

تو هزار ماشالا وقت سر خاراندن نداری 

یک دنیا زیر دست تو امورش را می چرخاند ...اصلا قفل است که تو توی مسیر اکران خاطرات من و عشق گذارت بیافتد

اما بعد بازنشستگی اگر از این راه گذشتی. بگو 

خدا رحمت کند من را 

خدارحمت کند عشق را

1

مرحله بالاتر

3 هفته،3 روز پیش

هی رفیق یه اتفاقی افتاده. دقیق نمی دونم چی اما به قول غلام دخلم اومده. بانو میگه همه چیز زیر سر نفسه. اونه که تغییر کرده، بانو میگه نفس اراده کنه کله پاچه لذیذ میشه و عدس پلو خشک و نخوردنی، بانو میگه نفس اراده کنه عبور رفیقت از پشت دیوار رو می بینی، نفس اراده نکنه صدای بچه ت موقع تعریف خاطره رو نمی شنوی.

راستی ... من که هر خوابی درباره تو دیدم اینقدر تعبیر نشد که خودم تعبیرش کردم.مثلا خواب او خونه روشن و فرشهای کرمی و نوزاد توی کریر

حالا بگم چی شده دخلم اومده؟ 

خوردن دیگه فاز نمیده، و نوشیدن، حتی چای

دیگه حتی اون شگفت زدگی و شکفتگی که موقع بغل کردن نوزادها داشتم، اون از زمین به ماه رسیدگی و از آسمون نزول کردگی که موقع برگشتن از زایشگاه درش غوطه می خوردم ....آره اون هم پر کشیده و رفته 

بگو چی شده؟

انگار بین من و همه چیز یه پرده افتاده 

یه پرده همه چیز تارتر شده ...خمار تر شده، خواب‌آلود تر شده

انگار تو همه چیزو عوض کردی...‌‌

امان از تو 

و من چی از جون تو و تو چی از جون من می خوای.......‌

باید دانشمندانی مثل  بانو 

در این باره کار علمی بکنند

 

0

فقط سه روز مانده

1 ماه،1 هفته پیش

بی تابی نکن

حدس میزنم حسابی همه وقت و امکاناتم را برای خودت مصادره کنی . البته محض احتیاط این حدس را می زنم و الا تو خیلی آقا تر از این حرفهایی....

و چه خوش قدم و با برکت...

فقط سه روز دیگر طاقت داشته باش 

خوشحالم 

تو ما را از آن شهر ظالم اهلها آوردی به وطن 

و این خانه قصر مانند باشکوه که میراث گذشتگان است را تو برای ما خریده ای 

پس دعا کن از نو زندگی کنیم و اینبار آدم وار 

دعا کن همه اهالی این خانه بسیار زیبا ، بسیار زیبا هم را دوست بدارند و بسیار زیبا از نردبان بالا بروند و کارهای خیلی جدید و خیلی روی زمین مانده و خیلی آسمانی انجام بدهند

اینجا دار قالی بزنیم توی فرو رفتگی دیوار ایوان 

اینجا دیوان شعر تقریر کنیم در خلوت اتاقهای طاقدیسی دنج

اینجا رمانهای سقف شکن و طرح نو در انداز خلق کنیم

اینجا خانم نیک نژاد و حرکت جمعی مبارکشان را شده یکی دو وعده میزبانی کنیم

اینجا برویم آسمان 

و به همه بچشانیم همه دوست داشتن ها 

سبحان الله دارند 

1

رزمایش

1 ماه،2 هفته پیش

دستیار دکتر گفت وای وای چه نوار قلب بدی ، بدو بریم اتاق دکتر

دکتر دلخور از دست همکارش که رفته بود مرخصی و همه مریضهاشو واگذاشته بود براش، داشت غر می زد که چشمش به نوار قلب افتاد ...مثل دیدن کارنامه پر از تحدیدی کاغذو پس زد و گفت همه مریضاشم مشکل دارن که من اصلا مسئولیتشونو قبول نمی کنم

هر چی اصرار کردم من مریض خودت بودم، خودت برام سرم آهن نوشتی خودت برام فلان آزمایشو نوشتی 

قبول نمی کرد 

آخرش یادش افتاد که مرکز امکاناتش کامل نیست و باید منو حواله بده به جای دیگه، خیالش راحت شد و گفت بدو برو که داری از دست میری

با خوشحالی ازش خداحافظی کردم و زدم بیرون به دستیارش گفتم والا من حالم خوبه نه هیچ دردی احساس می کنم نه هیچ مشکلی 

گفت بدنت معطل احساست نمی مونه زود برو بیمارستان

زود رفتم بیمارستان و این وسط چهار پنج تا تلفن جواب دادم که منجر شد به ایجاد جنبش در پنج شهر مختلف

بیمارستان جدید به نوار قلب خندید و به روش سنتی معاینه ام کرد و گفت واه واه سرما هم که خوردی....

هیچ مشکلی نداری خیالت راحت 

صدایی هم به دکتری زدند که هفته پیش محض احتیاط رفته بودم پیشش

خودشو رسوند با لبخند گرمم کرد و گفت هیچیت نیست فقط سرماخوردگیت رو خوب کن و هفته بعد بیا 

از اینکه یک لحظه هم از احساساتم دست بر نداشته بودم راضی بودم 

و از نهضتی که در پنج شهر مختلف برای تدارک مراقبت از من شکل گرفت و البته در حد رزمایش باقی موند 

بابت این همه مهربونی قبل از اینکه شاکر باشم شرمنده ام 

آخه مگه من کیم و چه اهمیتی دارم؟

1

خدایا تو را به واقعیت قسم

2 ماه پیش

از دزد به خودش می پیچه 

دلم براش ریشه 

ده روز پیش با شکنجه دست و پا بسته خوابوندمش رو تخت دندون پزشکی به وعده اینکه دردهاش تموم میشه 

مادر گشته جخ درداش شروع شد. لثه متورمه 

و هیچکی قبولش نمی کنه 

دیروز از بس درد کشید و روی صندلی‌های فلزی درمانگاهها انتظار 

تا کیت دندون پزشکی رو دید ازش رفت بالا و روش دراز کشید و گفت آخی 

و دکتر که فقط گفت ببر همونجا که این بلا رو سرش آورده ان 

و من که شبها با مسکن و چرک خشک کن دارمش 

و نصف شبها به خدا قسم میدم خوبش کنه ....فقط پنج سالشه و دو ساله درد داره

بچه ها خدا رو با عزم واقعی صدا باید زد و قسم به واقعیت باید داد خدا رو 

اینجوری عجیب جوابه 

و من خدا رو به واقعیت قسم دادم که در شو ساکت کنه و جواب داد آروم شد بچه

بچه ها در دنیا همه چیز یا خیاله یا واقعیت 

بعضی وقتها خیال داره دست و پای آدمو سست می کنه 

خیال جواب نیست

درمان یه دکتر ناشی نابلد که بعد ده روز درد بچه رو ده برابر کرده جواب نیست 

اون دکتره خیال کرده که کارشون انجام داده

و منم خیال کردم 

و حالا می فهمم هیچ فرقی بین کسی که نمی تونه با آدمهای اطرافش وفادارانه ارتباط بگیره و کسی که به یه خیال دوردست بند کرده و بهش وفاداره نیست 

هر دو توی خیالن

هر دو جواب نیستن.....

واقعیت می تونه اف سی و پنج بشه و آسمون کشورم رو بگیره دست خودش و به صغیر و کبیر رحم نکنه روا نیست اما واقعیته 

خیال می تونه جنگی باشه که یه نفر از هزاران کیلومتر دورتر شروع کنه تا مثلا یه دندون پوسیده رو بکشه ، مانور خیال زیاده اما جواب نیست

خیال ولی خیلی چیز خوبیه کاربرد زیاد داره 

مثلا شاه نشین چشم من تکیه گاه خیال نوشت

یا 

هر که به جز خیال. او ....

اما باید ازش عبور کرد....باید در این باره صحبت کنیم با هم 

اما این   واقعیته که کار می کنه 

و واقعیت اینه که واقعا ما بنده های بیچاره توایم 

راست و ریس مون کن

2

صیحه دلتنگی

2 ماه پیش

باز توی مسجد طفولیتم نشستم. سن آن روزهای مادرم شده ام  و دختر برادرم سن آن روزهای من است . انگار من را برداشته اند و سی و چند سال برده اند به گذشته . حتی زنی که چندصف جلوتر ایستاده درست قامت و هیکل مادرم را دارد با همان چادر نماز همیشگی....

اما صدای آسمانی و ازلی که از پس پرده می آید و اولین الهی و ربی من لی غیرک را او به ضمیرم خواند، هنوز همان صداست.

صدایش را از همان اول، صدای امام زمان می شنیدم و  هنوز هم صدای امام زمان می شنومش.

اما نمی دانی آدم دلش چقدر می خواهد صیحه بکشد تمام این سی و اندی سال فاصله را 

دلتنگی برای الهی و ربی برای این صدای ازلی برای خود امام زمان 

دلتنگی خالی هم نیست ، عقده گشایی است می خواهی همه مصیبتهای قورت ندادنی و در گلوت گیر کرده همه این سال‌ها را یکی یکی بازگو کنی 

اما یادت می اندازند که تو هم به توهم پیشرفت هر بار یک جور از  مار فریب و غرور دنیا  نیش خورده ای و این چقدرربا خشم، غیرتت را زخم می زند.

یادت می اندازند که هنوز از تنظیمات گیجی و نادانی و جستن اندک عسل خاکآلود، بیرون نیامده ای 

یادت می اندازند که عمیقأ مقصری در مورد خودت و تمام استعداد هایت و بعله در مورد خیلی های دیگر هم 

جلوی چشمانت می اندازند هزاران راه نرفته ات را، و چشمها در برابر این همه اندوه سنگین می بارند .....

الهی و ربی اینجاست دست گشوده به سمت دلت و راه گشوده پیش پایت و تو تنها به قوت استغفار می توانی به این رابطه این نجوا این شاگردی این فرزندی این بندگی، این زندگی ادامه بدهی 

احسنت به چینش تقدیر ، احسنت به این بازگشت 

آهای بیداری؟ سحر آورده اندت تا اینجا بمیری ....و برای مردن به همه این فضا نیاز داری

1

رایحه

2 ماه،1 هفته پیش

و گفت می توانی به چشمت دستور بدهی ببین و به شامه بگویی بشنو 

و گوشی می توانی برای خودت تهیه کنی که بشنود، صداهای خوب بشنود 

و تو لابد می دانی که بنا به این باشد من می خواهم چه ببینم و چه بشنوم 

و می دانی بسیار از دیدن و شنیدن و خیال کردن فراتر آن درک دلنوازی است که گفتگو با تو  در روح می کارد ، نمی دانم چیست جنسش، نوعی شعور است، رایحه است، مستی است .....

و می دانی نمی دانم ....نمی دانم کجا گمت کردم همانطور که نمی فهمم از کجا آوردمت، پیدا شدی ناگهان و آسان  و رفتی ناگهان و نه آسان . این چه رفتن و آمدن بود اصلا....

اما بیا و ازین به بعد بیشتر پایه باش و اجازه بده جاهای بیشتری پیدایت کنم. 

خصوصا سر کلاس عیون و فصوص بیا بنشین و ببین که استاد می گوید نفس می تواند بدون دخالت چشم و گوش روی تو را ببیند، و صدایت را بشنود  و از آن بسیار بالاتر نفس می تواند انشا کند و شعرهای تو را بی آنکه سروده باشی یا نشر داده باشی 

بشنود و بخواند و شعر  تازه  در شعورش بجوشد .....

نفس می تواند تو را آنجاهایی پیدا کند که بوی تو می آید.

شبها خیلی جاهای این شهر برای تجمع رفته ایم ولی بوی تو 

توی یک خیابان این شهر بیشتر از همه می آید چرا؟

2

چنانت بکشم زار....

2 ماه،2 هفته پیش

می دانم چه کارت کنم نازنین. چه بیهوده فکر کردی بریدی و گسستی و رفتی و دور شدی و تمام. تو کوچکی دنیا را نشناخته ای، دست کمش گرفته ای، کوه به کوه نمیرسد ولی آخ از آن روز که به دستم برسی ، کارت بیافتد ، بارت به بارگاهم بخورد 

می دانم چطور بچزانمت.

اشک را جایگزین خواب شبت می کنم و انتظار را کوک ساعت صبحت.

سرگردانی های کفش پاره کن را در تمام روشنایی روزت پخش می کنم و دلتنگی‌های دربدر کننده را به غروبهایت الهام می کنم.

نمی گذارم خسته شوی و تسبیح پاره کنی البته......

هرازگاهی، دم دمای صبح که چشمت گرم می شود، مثل بارقه امید توی رویایت می درخشم با قدی بلندتر از همیشه و چشمهایی شراب خورده و چهره ای برافروخته. با لبهایی عور که در طراوت شنا کرده اند.

گاه گاهی دم غروب مثل نسیم ، عطرم را به شامه ات می پاشم 

برای اینکه کفشهای بیشتری در جستجوی من پاره کنی، نشانی‌های عجیب از خودم می فرستم

وقتی ناگهان سایه ام را در پس دیواری، درختی دریچه ای پیدا کنی...

آن وقت است که دارم برایت....

اول از همه از تو می پرسم که 

آن همه نفرت چرا ورزیدی و آن همه تهمت چرا پرداختی

آن همه جفا چرا کردی؟ 

با من کردی آن ماجرا که کردی یا با روح خودت 

آن وقت به تو می فهمانم که هر چه از من شنیدی از خدا شنیدی 

و هر چه به من گفتی با خدا گفتی

ولی در هر صورت وای به حالت.....

1

تمامی حقوق برای سحر بیداری محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده