You need to enable JavaScript to use this application.

لیست مایحتاج

1 ماه،1 هفته پیش

همه چی داریم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد 

فقط داری میای سر راهت بی زحمت یه دوست بیار 

یه دوست دست نیافتنی

آره تقریبا از همون لانگ دیستنس ها

اما خب زنده باشه ها 

علائم حیاتی گاهی ازش صادر بشه 

نه می دونی نیاز دارم یکی رو دوست داشته باشم 

یکی که هیچ نفعی بهم نمی رسونه ، الا نفع چشیدن شیرینی دوست داشتن

ولی دوست داشتنش چراغمو روشن می‌کنه

البته که باید آدم جالبی باشه 

البته که باید گنده باشه خفن کلاه از سر بنداز

اصن یه چیزی 

من نمی‌دونم 

جور کن دیگه 

2

فراموش کردنی برای به خاطر سپردن های بسیار

1 ماه،1 هفته پیش

نکات بهداشتی و ایمنی هنگام قطع کردن

قطع کردن یک اقدام تهاجمی آسیب زاست که گاهی ضروری می شود. 

بنابراین اگر تشخیص بر ضرورت قطع کردن بود حتما به توصیه اهالی دانش و تجربه نکات بهداشتی را رعایت فرمائید.

فرض کنید که مهری با مرور زمان بر دل شما نشسته باشد و سپس رابطه ای که  بسیار بهداشتی و حفاظت شده به اتکای این مهر ایجاد شده ناگزیر از قطع کردن بشود

چه می دانم مثلا قسمت نبوده باشد 

دقت کنید که وسیله ای که برای این قطع کردن استفاده می شود حتما ضدعفونی و پاک باشد، برای اینکه قطع کردن سریعتر اتفاق بیافتد یا وصل کردنی بعدش پیش نیاید از سمی کردن ابزار قطع، اجتناب کنید.

دیده شده است که نفرت را بعنوان قطع کننده عشق انتخاب می کنند و با دروغ ، مسمومش می کنند 

این کار خطرناک می تواند جای قطع کردن رابطه، منجر به فلج قلب یا حتی مرگ مغزی آن و در مواردی مرگ کامل قلب بشود.

طوری قطع کنید که گیرنده های لازم برای رویشهای بعدی قطع نشوند. راه بر عشق به طور کلی بسته نشود و کدورت خزنده و زیر پوستی گریبان راههای تنفسی دل را نگیرد.

شما باید بعد از فراموش کردن کسی که قسمت نبوده خاطرش و خاطراتش را نگه بدارید مستعد به خاطر سپردن همه بشوید 

باید عشق را با عشق جایگزین کنید 

عشق یک نفر وقتی کنسل می شود باید قلب،  چراغدان عشقی بزرگتر و نوردارتر بشود ....

بنابراین از ضایع کردن خود و طرف مقابل هنگام قطع کردن اجتناب کنید .

به غرور و عزت نفس خود و طرف مقابل صدمه نزنید 

اتهام و قضاوت‌های ناروا هنگام به خاک سپردن گذشته ممکن است سرعت قطع را زیاد کند اما آسیب جدی به روابط بعدی می زند و تمام ریز و درشت محبت‌های موجود و لازم و مفید را هم نابود می کند 

نهایتا اگر شما بهداشت را رعایت کردید ولی طرف مقابل نکرد فرض را بر این بگذارید که خواسته پلهای بازگشت را خراب کند و نیت خیر داشته و دارد خلاف می کند چون برای رابطه اهمیت عمیقی قائل است. 

این فرض حتی اگر خیالی باشد مصونیت خوبی برای قلب ایجاد می کند و  جلوی آسیب دیدنش را می گیرد.

4

چگونه از غرور و حیثیت خود دفاع کنیم

1 ماه،2 هفته پیش

شاهد یه گفتگو تو گروه خانوادگی بودم . سر حرف رو خاله کوچیکه باز کرد که تازه از سفر تشییع برگشته بود به دیار.

نوشت اینقدر ما تو مصلی نوشتیم kill tramp و سر دست گرفتیم و تو رسانه های اونها بازتاب پیدا کرد نتیجه شد سفرش به ترکیه .....یکی بیاد منو بکشه و شکلک زدن به سیم آخر هم تهش اضافه کرد

پسر خاله بزرگم که خودشو کاسب موفقی می دونه یه متن طولانی نوشت که ای بابا اینها سیصد سال تو همه چی از ما جلوترن و ما ته سیگار اینها هم نیستیم و شما خودشو ناراحت نکن و خوشحال باش آقا به آرزوش رسید و تهش به قلب صورتی که حمایل آمریکا بسته اضافه کرد 

شوهر خاله وسطی که به نونوا و شیرینی پز ماهره یه گیف تمسخر آمیز بی نزاکتی فرستاد و نوشت برای سگ‌کشی که سیصدسال تمدن لازم نیست، سی تا جوون خوش غیرت که دست از زندگی شسته باشن کافیه 

علیرضا، پسر بیست و هفت هشت ساله داییم که از پارسال تیپ هیپی ها می گرده نوشت من که رفتم دست از زندگی شستم  بیست و نه تا دیگه جورشد صدام کنین فقط یه چیزی اسم گروه مون رو ندارین سیمرغ من به پر مرغ آلرژی دارم

سهراب نوشت زکی فردای روزی که ترامپ بکشین یه قارچ خوشگل اتمی از وسط تهران می‌ره هوا 

آقای بابایی داماد خاله بزرگم نوشت فعککک نکنم ترامپ اینقدر ارزش داشته باشه که آمریکا خون خودشو اینهمه براش کثیف کنه. دعا هم به جونمون می کنند که از شر این دیوونه راحتشون کردیم

خاله کوچیکه نوشت 

ترامپ دیوونه نیست. عصاره استکباره 

ترکیه اومدن حالاش هم کاملا بیلخ دادن به بیست ملیون نفریه که خونخواهشن

و اتفاقا به قول آقای جوادی ریختن خونش شادی قلب امام زمانه

اینجا به بعد من انداختم روی دنده شوخی که چطور انجامش بدیم

 

2

وشگونی جهت سرحال آوری

1 ماه،2 هفته پیش

 دیشب به واعظ که سر منبر حدیث از دل کندن می گفت، گفتم حاج آقا کجاست دل که ببندیم یا بکنیم .

صبح جواب آمد… نگاه کن به این سه نفر که توی هال خوابیده اند، به صورتهای فرشته مانندشان و نگاه کردن همان و زمزمه که دوستشان دارم 

گفتند کجاش را دیدی ....بزرگتر بشوند ، سری توی سرها در بیاورند 

گفتم خب حالا جو ندهید 

گفتند خدا وکیلی سی سال پیش فکرش را می کردی ؟ بیست سال پیش چطور؟نگاه کن دور و بر را ....فکر کن از بیست سال پیش ناگهان افتاده باشی توی دامن امروز.....

گفتم منظور؟

گفتند وشگونی بگیریم از دلت تا از این یخ زدگی در بیاید ...تا ازین کجاست دلی تا ببندیم یا بکنیم در بیاید 

گفتم نمی توانید ...من همیشه آماده ام به اغما ببرم دل را .....همه چیزش دست خودم است 

گفتند مطمئنی؟

تا آمدند اشاره ای بکنند به یکی از ماجراهای چموشی دل 

کلا دکمه off  را زدم و محل را ترک کردم

 

 

0

شهرت غربت حقانیت

1 ماه،2 هفته پیش

کشف کرده ام که خیلی خیلی آدم حسودی هستم. منتهی تو رو خدا نگاه کن به چه چیزایی و چه کسایی حسودی کرده ام و می کنم 

نه فعلا اسم نمی برم بعدا شاید گفتم . اما فوری و فوتی از من قبول کن که تا حسودی را کنار نگذارم رابطه صمیمی برقرار نمی کنم و تا این رابطه نزدیک نباشد انصاف را هم نمی توانم در مورد فرد مورد نظر رعایت کنم. و تصور کن بنا باشد راجع به حقانیت کسی قضاوت کنی که انصاف را هم نمی توانی در موردش رعایت کنی.....

من به آدمهای مشهور حسادت می کنم عوضش نسبت به آدمهای غریب چنین حسی ندارم 

اما یه چیزی داره منو خورد می کنه 

دیدن غربت شدید به آدم خیلی مشهور و غربت خانواده اش.....

به نقل از یک فعال فرهنگی:

« اطلاع دادند فعالین فرهنگی محلاتِ هدفِ آسیب‌پذیر در قم نشستی دارند. رفتم.....تجربیات ارزشمندی را شنیدم.

بچه‌ها خاطرات‌شان را هم می‌گفتند؛ بعضی از آن‌ها طنز بود، مانند نوجوان هفده‌ساله‌ای که بعد از به در بسته خوردنِ درخواست‌هایش از شهرداری، برای کمک به برگزاری هیئت‌شان گشته بود و مادرزنِ معاونِ شورای شهر را پیدا کرده بود و از طریق او توانسته بود چند عدد پارچه و مجوزِ برگزاری هیئت در پارکِ محله را بگیرد.

از بی‌پولی در کار فرهنگی هم به‌شدت گلایه می‌شد.

تعدادی از بچه‌ها گفتند: «درست است که فعالِ محلاتِ حاشیه هستیم، اما فکر نکنید پولداریم... ما اصلاً برای جلسه نیامدیم. به ما گفتند پول بلیط می‌دهید، آمدیم زیارت حضرت معصومه.»

برخی از حرف‌ها هم بغض‌آلود بود، مانند جوانی که گفت: «با کفش‌های رفیقِ شهیدم آمده‌ام؛ رفیقی که دی‌ماه تکه‌تکه شد...» یا دیگر مجاهدی که چفیه شهید صدرزاده در هنگام شهادت را دورِ گردن داشت.

اما تیرِ آخر را یکی از برادرانِ تهرانی زد. از محلهٔ هرندیِ تهران آمده بود؛ محله‌ای به‌شدت آسیب‌پذیر در قلبِ تهران، از قتل و جنایت تا تأمین شیشهٔ کلِ تهران با کوچهٔ خورشیدِ معروف‌شان و دیگر آسیب‌هایی که شأنِ روایت، اَجَلّ از گفتن‌شان است.

گفت: «در این محلهٔ مستضعف، خانمی سال‌ها می‌آمد و کارِ فرهنگی می‌کرد. در همان کوچهٔ خورشید کلاس قرآن گذاشته بود.

به ما می‌گفت *"خانم حسینی‌ام."*»

می‌گفت: «خدا شاهد است من نمی‌گذارم مادر و خواهرم به این منطقه رفت‌وآمد کنند، اما این خانم اینجا منشأ اثر بود. محمد انصاری آمده بود زمین چمنِ محله، کلاس فوتبال گذاشته بود. این خانم هم پسرش را برای ثبت‌نام آورده بود. یک روز محمد انصاری بهش گفت: "کفشِ فوتبال بیار." پسربچه گفت: "آقای انصاری، من فقط یه جفت کفش دارم. با اون فوتبال می‌رم، مهمونی می‌رم، مدرسه می‌رم..."»

گفت: *«خانم حسینی بعد از جنگِ رمضان دیگر نیامد، چون همان روز اول شهید شد. ما بعدها فهمیدیم خانم حسینیِ محلهٔ هرندی، شهیده حدادعادل است! همسرِ رهبر انقلاب!

پدرشان آقای حداد عاشورا آمده بود هیئت‌مان؛ گریه می‌کرد و می‌گفت: "به خدا نمی‌دانستم می‌آید هرندی!"»*

بعد از شنیدن این روایت گیج و گنگم. دلم می‌خواهد زار بزنم. از خودم خجالت می‌کشم. غصه می‌خورم...

احوالاتم دگرگون است. رهبر شهیدمان به‌درستی که با خانواده و مال و جانش در راه خدا جهاد کرد. ما تا ابد شرمندهٔ اوییم. مایی که خودمان را فعالِ فرهنگی می‌دانیم، تا ابد شرمندهٔ رهبرِ شهید و امامِ حیّ هستیم.

این‌ها عاملِ ناراحتی و شرمندگی است، اما در روایتِ الهی سندِ افتخارِ ما هم هست.

او حکمِ جهادِ تبیین و محرومیت‌زدایی داده و خانواده‌اش جلوتر از همه پیش‌قدم بوده؛ 

امیرمهدی جعفری 

چهارشنبه | ۱۰ تیر ۱۴۰۵ |

ادامه نوشته 2

ملاقات در او

1 ماه،2 هفته پیش

می خواستم سطر اول بنویسم نامه سوم 

دریغم آمد. نامه مال ارتباط غیر حضوری راه دور است و نه این وضعیت ارتباطی پیشرفته جدید که ما از آن برخوردار شده ایم.

درست است که دقیقا نمی دانم الان کجایی ولی دارم می بینمت. اینکه تو هم من را می بینی یا نه بستگی دارد. به خیلی چیزها..‌مثلا به نوع و نمره عینکت و دستمالی که با آن از عدسیهایش غبار می گیری .

باید برایت تعریف کنم که من چه چیز جدیدی را کشف کرده ام. تو می دانستی که بعد از  غبار مهیبی که آن روز برخاست و تویش همه چیز پیدا بود ما ، تک تک ما یک فرق بزرگ کردیم؟ آن روز را می گویم ساعت نه و نیم صبح نه اسفند....

حتما می دانستی.

قبلش یک روز برایم نوشته بودی ما به قله نزدیکیم و من به تو ننوشتم که این حرف قشنگ را قبول نمی کنم. راستش وقتی تو نوشتی به قبول کردنش نزدیک شدم اما قبلش که گوینده اصلی این حرف را گفته بود ....نه انکارش کرده بودم.

اما از آن روز مهیب ، بعد از اینکه با چشمهای خودم در دود و غباری که از رفتن او برخاسته بود خیره خیره نگاه کردم، همه چیز فرق کرد. 

...داشتم می گفتم ًاتحاد...رازی که استاد سر کلاس عیون برایمان فاش کرد اما آن روز کشفش کرده بودم که آن غبار برخاست...

جان تک تک ما با او متحد شده است. همه ما احساس می کنیم او مال ماست بی هیچ انحنا و زاویه ای ، بی هیچ انتقاد و اختلافی

و این چقدر مژده است.یعنی چقدر بزرگ شده ایم، زیاد شده ایم، درجه یک شده ایم و چقدر موفق هستیم. همه ما موفق شده ایم که نظر کسی را جلب کنیم و در بهترین شرایط، صعود کنیم به مرحله بعد به نهایی ترین مرحله. انگار همه برنده طلاترین مدال هستی باشیم.

اینطوری هاست که اشکها، اشکهایی که مقاومت همه سیل بندها را می شکنند محل ملاقات ما شده است.

چه ذوقی دارد درک این شهد که… من در او هستم. از او سهم دارم، یک عالمه از او  ارث برده ام....تو در او هستی، در او بیشتر از،  در خودت، شفاف تر از آن روزها، پیدا شده ای 

و ما اینجا 

بی واهمه دیگران 

دم به دم داریم با هم ملاقات می کنیم 

من و تو در او 

زنده باد او که زنده کرد ما را

1

یا للعجب

1 ماه،2 هفته پیش

روزی روزگاری در سرزمینی مردمی زندگی می کردند که معتقد بودند بالای بالای امور کشورشان بیشترین امنیتها و مزیت‌ها تدارک شده 

این مردم یک روز صبح بیدار شدند و خبر دار شدند آن بالای بالا را دشمن زده و روی سر اهلش که سر کل سرزمین باشد ویران کرده

اما خانواده و بازماندگانش تا صدها روز بعد این اتفاق امکان آزادانه برداشتن و دفن کردن اهلشان را ندارند 

امنیت برای آن بالایی ها از همه مردم کمتر است و مزیت هم که .....

باز مردم بدون تعجب کردن به زندگی و عقاید همیشگی خود ادامه دادند 

و کسی نیازی به تغییر افکار و معرفت های خودش پیدا نکرد.

این است روز و روزگار یک کشور بزرگ با نود ملیون جمعیت 

1

شناختمتان

1 ماه،2 هفته پیش

نامه دوم

سلام مجدد

شناختمتون. جخ تازه حالا بعد این همه فاصله به جاتون آوردم

این ضرب المثل مادرم را شماهم باید شنیده باشید که می گفت از زور بی کسی به گربه گفتیم خانم باجی 

حالا بلا نسبت شما، حکایت ما و برخورد ماست . آن روز که آشنا در آمدیم من از خودم پرسیدم یحتمل کدام یکی از اقوام بی سببی و بی نسبی ما شما باید بوده باشید…

و شما هم که بلند نظر و زیبا پرداز، حدس زدید قضیه از ازل آب می خورد و این حدس شما چقدر قشنگ بود و به دل عقده ای ما نشست و چقدر دنبال شواهد تائید کننده دیوان اشعار و کتابهای رمان و فیلمهای درام را زیر و رو کردیم.

اما شما، نالوطی و نارفیق ناگهان کنار کشیدید و قافیه شعری که خودتان گفته بودید را مسخره کردید .

0

تمامی حقوق برای سحر بیداری محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده