یک روز از خرداد ۴۰۵ گذشته و من شرح ماوقع در این ماه را مینویسم. شاید عجیب ترین ماه زندگیام را بعد از بازگشت از تهران زیستم، ماهی که با دعوا و چاقوکشی شروع شد! با چه پایان یافت؟! خواهم گفت.
از تهران که برگشتم در اولین فرصت به دوست چندین و چند ساله سر زدم و بیرون رفتنمان و گشت و گذار از ساعت ۵ ب.ظ شروع و تا یک شب ادامه داشت!
خیابان و بیلیارد و مراکز خرید و... اما موقع برگشت به خانه با شیشه های شکسته مجتمع مواجه شدم و به سمت نگهبانی که رفتم با یک دیوانه مواجه شدم، از خود مجتمع، که شیشه ها را شکانده و حال به سمت نگهبانی حمله ور شد. چاقو داشت اما خب من سلاح بزرگتری در دست داشتم، صندلیِ نگهبانی! از قسر در رفتنش و صورت جلسهی پلیس و اتفاقات دیگر میگذرم!
به تهران طبق هر چهارماه برای دکتر رفته بودم که بازگشتش اینگونه جمعبندی شد.
اما دردی که حدوداً از اواخر اردیبهشت شروع شده بود را داشتم و باید به پیش پزشکی که از ۱۴۰۰ با آن آشنا و بیمارش بودم مراجعه میکردم. ماحصل آزمایش و سونوگرافی های متعدد بود! اول بنا بر عمل کردن بود و این برای من و حتی خانواده نگران کننده به نظر میآمد. اما راستش را بخواهید بهتر از درد بود.
نتایج آزمایش آخری میگفت که همه چیز خوب و نرمال است و با بسنده کردن دکتر به این موضوع و قوت قلب دادنِ به من و تجویز دارو فعلالحال بنا بر این شد که حداقل دو سه سالی هم از عمل صرف نظر کنیم.
به هنگام برگشتن از مطب دکتر بود که سر بیحواسی و دیگر دلایل از قبیل خروج نا به هنگام موتوری از کوچه و... تصادف کردم! مقصر شدیم. دست کم دوازده میلیون خرج ماشین خودم شد و با چشم پوشی از تخفیفات بیمه خرج ماشین مقابل را به بیمه سپردم.
میدانید شاید این بزرگترین اعصاب خوردیای بود که داشتم، ماشینی که مثل جواهر حفظ کرده بودم و رویش حتی یک خط و خال نبود و کیلومتر پایین و همه چیز فابریک؛ حالا دیگر از چشمم افتاده! سببش را نمیدانم ولی این آزاردهنده است.
خلاصهی کلام را بگویم این ماه از نظر مخارجی خیلی آزاردهنده بود، شاید اگر قطعی اینترنت ها نبود و درآمد هامان به راه بود این چنین نمیشد ولی قطعی اینترنت همه چیز را خراب کرد، آن هم چندین و چند ماه.
از آنچه که در روابط دوستی هایم هم پیش آمد اصلاً قصد صحبت ندارم، هیچ چیز این ماه خوب نبود، حتی روتین های زندگیام را هم به نوعی از دست دادم.
برنامهی مهاجرت هم جالب پیش نمیرود، از این حیث که هنوز هیچ چیزی معلوم نیست و صاحب موسسهی مهاجرتی هم تلفناش را جواب نمیدهد و من هم حتی حوصلهی رفتن به موسسه را ندارم.
مثل اینکه پمپ کولر هم نیمسوز شده و گرما اینجا دارد جهنم را روی سفید میکند.
در این خردادی که گذشت به شدت مودی ترین ماه و روز های زندگیام از حیث اتفاقات را تجربه کردم. امیدوارم تیرِ آخر، در تیرِ پیش رو نباشد!