You need to enable JavaScript to use this application.
مجموعاً 6 نوشته با موضوع "نجوای دارک‌کمدی یک روح" منتشر شده است.

دِی‌روز

7 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

از این فاصله کجی‌شان هموارتر است. دستم را دور می‌گیرم، روبه‌روی دریچه. نه؛ بند آخر انگشت‌هایم کج‌تر هستند!

مداد را از دهانم بیرون می‌کشد، دفتر را می‌چرخاند، کنجکاوی می‌کند که چرا برای دی‌ماه‌م صفحه‌ی ارزیابی نگذاشته‌ام؛ ارزیابی روزهای قیرگون.

شاعر می‌گوید از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

می‌خندند، تا کی می‌توانم این خنده را ببینم؟ بال می‌زند و روی میز می‌نشیند. چرک‌نویس سیاه‌شده را از زیر دستم بیرون می‌کشد.

سرم را به دریچه‌ی سرد می‌چسبانم، آسمان نیلی است. به اجبار به کپه‌ی برف سفت‌شده‌ی کنار تاب خیره می‌شوم تا نگاهش را نبینم و نمی‌بینم. صدای نگاهش را می‌شنوم که گوشم را سرزنش می‌کند، بوی تلخش به ته زبانم می‌رسد...

ناگهان کاغذ بیچاره در هوا رقص بلاتکلیف می‌کند

بهمن که نیامده است بنیاد مکن

به گمانم فریاد بود...

آوازگویان می‌گوید: «اما تو می‌خواهی بنیاد کنی!»

نه این آواز نیست، شروه است! چرا شروه‌‌هایت را با خود به امروز آورده‌ای؟

چون امروز سیاه است.

فردا چه رنگی است؟

تو می‌خواهی بروی، فردا هم سیاه است.

جای کجی‌ها در بالابلندی نیست؛ یک روزی آوار می‌شوند. انگشت‌هایم را تا بند آخر از سرش برمی‌دارم و در آغوش می‌گیرم‌ش.

لبه‌ی گلدان نرگس‌هایی که برایم آورده، می‌نشیند. باز همه چیز را یادآوری می‌کند. اگر بروی من تنها می‌شوم.

می‌دانم تنها می‌شود، اما تنهای تنها نه

غیظش می‌گیرد و می‌درخشد. هلال ماه از شاخه‌ی شاتوت آویزان می‌شود. با آن آدم‌ها؟ آن‌ها حس تعلقی به ما ندارند.

می‌دانم که غریبه‌اند، اما غریبه‌ی غریبه هم نه

غریبه‌ی آشنا؟

بیشتر آشنای غریبه...

هلال ماه پرواز می‌کند و دور حیاط می‌چرخد. مهی روی حوض را می‌پوشاند. سرانگشتی مه را هم می‌زنم.

زمزمه می‌کند: «بیش از این آشوب به پا نکن.»

از نوک انگشت‌هایم به سمت بند‌‌های کج می‌خزد و جای خالی مداد را پر می‌کند.

همراهت می‌آیم

تو به پایان نرسیده‌ای

یک روز پیدایت می‌کنم

کدام روز؟

پگاه روزی که دی نیست

خانه‌ای که در آن نیستم

7 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

مانند روزهای جنگ، گوشی‌م را از حالت بی‌صدا در آورده‌ام که اگر خانواده و دوستان موفق شدند با من تماس بگیرند، تماس‌شان را از دست ندهم. البته آن روزها برقراری ارتباط آسان‌تر بود؛ شاید چون این روزها در اصل اهالی خانه به دنبال نان و دادی می‌گردند و نه مثل آن روزها مشتی همسایه‌ی بی‌محل به دنبال سیم و زری!

هرموقع با خانواده صحبت می‌کنم، غبطه می‌خورم که چرا آن جا نیستم که رگبار باران و شبنم گل‌ها را از نزدیک ببینم؟

مامان می‌داند من فعلا نمی‌توانم به خانه برگردم و مدام می‌گوید اگر اینجا بودی از دل باران بیرون نمی‌آمدی و از یک سو به نورا اصرار می‌کند که برای مدتی برگردند جنوب، آبجی‌خانوم هم از من می‌پرسد: «نمی‌‌توانی چندروزی بیایی شیراز؟» و در نهایت هیچ‌کدام‌مان به جایی برنمی‌گردیم و تماس‌های بعدی و همین صحبت‌های «حواسوت اَ خوت به».

البته من بسیار دلتنگ هردوجا هستم. امیدوارم این گرد غم مانع از باز کردن گره‌ی دلتنگی نشود.

از آخرین‌باری که در روزهای پایانی اسفند، سر صبح همه را کنار بساط پیک‌نیک قال گذاشتم، پی قارچ‌های چین‌خورده‌ی گلبهی را گرفتم و خودم را روی تخته‌سنگ گل‌سنگ‌زده‌ای رها کردم، چهارسال می‌گذرد.

اگر من و دنیا همت کنیم، می‌توانم پایان این زمستان چند روزی خانه باشم و مشغول به همان کارهای همیشگی اسفند و فروردین: گشت و گذار هرروزه در کوه و دشت و تماشای غروب از کوچه‌‌ی کوتاه کنار خانه که سرش به آفتاب می‌رسد.

آسمان بیدار

7 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
آسمان بیدار

تا جناغ در کتاب فرو رفته بودم که به یک بارگی، همه جا پیش چشم‌هایم سیاه شد. در حالی که با خودم زمزمه می‌کردم من دیگر از تاریکی نمی‌ترسم، از تاریکی نمی‌ترسم، از تاریکی نمی‌ترسم؛ کورمال‌کورمال به حیاط رفتم. شرجی هوا همچو وزنه‌ای به نفس‌هایم آویزان شد. برق رفته بود و تا چشم کار می‌کرد، هیچ‌کدام از خانه‌ها سوی نوری نداشت.

آسمان صاف و بیدار بود و هلال نارنجی اول ماه از لابه‌لای پش‌های تیز نخل غروب می‌کرد.

با چشمانی تاریک به تالار برگشتم، بادزن حصیری را گذاشتم در آب تر شود و زیلوی تاخورده‌ی روی بشکه‌ی آب را برداشتم و حیران سیران در ایوان پهن کردم و همان جا دراز کشیدم. بادزن به آرامی در دستم می‌چرخید و خنکای نسیمش هوای داغ و مرطوب اطرافم را فراری می‌داد.

آسمان بالای سرم از ستاره جاراه نداشت؛ غلغله‌ی نور در تاریکی بود.

 

پ.ن: ۲۰ امرداد پارسال بود و من با خودم می‌گفتم هرسال همین‌موقع، همین آسمون و همین‌جا...

کوچ به زندگی

3 سال پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

گاهی جایی که هستم برای من نیست.

من می‌تونم اونجا نفس بکشم و بخوابم، تنها به‌دلیل اینکه به‌ش عادت دارم. اما نمی‌خوام جایی زندگی کنم که عادت نگه‌م داشته.

می‌خوام جایی باشم و تصمیمی بگیرم که بتونم اسمش رو بذارم خونه و زندگی.

خونه و زندگی من صرفا نزدیک خانواده‌م و دوستان دور و نزدیکم نیست. فرد اصلی این‌مکان و موقعیت خاص، خودم هستم.

پس کوچ می‌کنم سمت چیزی که بتونم بیشتر و بهتر من رو کنار خودم داشته باشم.

 

برف

3 سال،8 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

نیمه‌شب شد، به زارا گفتم یه‌آرزو کن...
خودم آرزو کردم برف بیاد.
فردا صبح، برای اولین‌بار دونه‌های برف روی مژه‌هام نشستن.

دل‌تنگی

3 سال،10 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

بچه‌تر که بودم، اصلا فکرش رو نمی‌کردم که تو این‌سن بتونم با دل‌تنگی انقدر دوست و صمیمی باشم.

دل‌تنگی‌م یک‌هم‌اتاقی شلخته‌ست که از رشته‌های افکارم همچون میمون آویزون می‌شه؛ در آخر هم به‌ش می‌گم: «چایی می‌خوری برات بیارم؟»

چیزی که این‌وسط بیشتر از همه اذیتم می‌کنه اینه که به‌خاطر تحمل‌م، برچسب «بی‌احساس» بودن می‌خورم، اون هم منِ احساساتی!

خب حالا چیکار کنم؟

از هم بپاشم و تا چیزی شد پاشم برم خونه، چون دل‌تنگم؟

حوصله داری؟ :)

تمامی حقوق برای واژه‌های زیر قالی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده