You need to enable JavaScript to use this application.

هفت دیوِ خموده

3 روز،2 ساعت پیش در چی‌چِکا

معلم، یک‌ ماه زمان در کف دستان‌مان گذاشته بود تا پروژه‌مان را انجام دهیم. موضوع آزاد بود، هیچ‌گونه پیشنهاد و کلیشه‌ای برای ساختن ایده‌های پیش‌فرض در ذهن‌ ما ایجاد نشده بود.

من بچه بودم و بسیار رویاپردازتر از الان‌، پس کمان مه‌آلود رنگینی از دشت کُنار به خانه آوردم، هر کمان را از پنجره آویختم و از چیستی‌‌شان پرسیدم. میان متن‌های علمی و افسانه‌ای غرق شده بودم و طول موج رنگ‌ها، تاریکی راهروی میان کمان‌های دوقلو و اهریمنی بودن رنگین‌کمانْ یک‌جا در ذهن کوچک‌م جای گرفتند. حتی بابا هم نمی‌دانست رنگین‌کمان بی‌نوا چه خویشاوندی‌ای با اهریمن دارد و مامان می‌گفت تنها چیزهایی که یاد گرفته‌ام را بنویسم. من پافشاری می‌کردم تا برهانی به‌چنگ بیاورم، اما مدتی گذشت و از جست‌و‌جو خسته شدم. همان‌طور که نتوانسته بودم نرمی یا تیزی لبه‌‌ی رنگین‌کمان را لمس کنم، از درک پلیدی‌‌ نیز ناتوان ماندم.

هنوز به پایان یک‌ماه مانده بود که مجله‌ی چاق و چله‌‌ی پرملات‌م را به پایان رساندم و به‌این نتیجه رسیدم بهتر است پای پشمالوی موجودی سیاه به نوشته‌ها و نقاشی‌هایم باز نشود. نمی‌دانستم از همه‌جا بی‌خبر، یک موجود جهنمی را نه، که روح هفت دیو را با شوق فراوان میان ورق‌ها جای داده‌ام! دیوانی که نامی از رخ رنگین خود می‌گیرند، با ایزدان باران‌زای سپید به نبرد و ستیز می‌پردازند، موجب ترک باران از آسمان می‌شوند و کرداری همچون آفریننده‌ی خود_اهریمن دارند.

 

پ.ن۱: بندهش از این دیوان به عنوان «سامگان» یاد می‌کند، یعنی سام، زال و رستم که رنگارنگی را برمی‌گزینند.

پ.ن۲: بسیاری از دیوان براساس رنگ‌شان نام‌گذاری شده‌اند، مانند دیو سپید، شبرنگ‌دیو، سخره‌دیو (سرخ‌رنگ) و ...

2

واژگان واژونه

4 روز،23 ساعت پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

به گونه‌ای عطش گرفتار شده‌ام و چه گرفتاری تلخ و شیرینی، اگر سردردها بی‌امان‌م نکنند و به پرخوری‌ام برسم، بزرگ خواهم شد. تمام حرف‌ها، منظور و کنایه‌هایم را خورده‌ام، تمام‌شان را! وقتی همه‌ی واژه‌ها را قورت دادم، مانند ناتریس موجی از ولع و بلع درون‌م به غرش و هیاهویی بی‌پایان افتاد. روی آوردم به رشته‌ی سطرهای دیگران، کتاب‌ها را فرز و آتش‌گونه ورق می‌زدم و حیران مانده بودم که تا به حال این‌مرض به جانم افتاده؟ افتاده بود، اما نه انقدر هولناک. میلی به خوراک ندارم، واژه‌ها درون‌م را پر کرده‌اند و عطش جوهر دارم. امپراتور کلمات شاه‌کلید دروازه‌ی کتاب‌ها را در جیب‌م گذاشته است تا ماجرایشان را به‌دوش بکشم.

هرچقدر عطش انبار کردن واژه‌ها و جملاتْ در وجودم را دارم، صدمنی بیشتر، دلم نمی‌خواهد از زیر پلک‌م بیرون تراوند یا با تار مویی از سرم بگریزند. چشمان بی‌حس بی‌جایی بیخ گوش‌م ایستاده و حصاری بر بروزدادن‌م کشیده است. سیلاب واژه‌ها را به حال خود می‌گذارم و زمزمه‌هایم را از میان موم روی لب‌ها به بیرون می‌سرانم. با دست و پای در بند، سینه‌خیز خواهم آمد و برای آزادی، دندان به دیوار زندان می‌کشم.

 

پ.ن: ناتریس (تریس غیرواقعی) یکی از شخصیت‌های کتاب «آواز فاخته» است. شاید روزی درباره‌ش بنویسم...

3

آغوش‌های دورادور

6 روز،3 ساعت پیش در واژه‌های سوار بر بوسه
این نوشته دارای رمز می‌باشد.

وایشای نابینا

6 روز،12 ساعت پیش در موج افکار نیمه‌شب
وایشای نابینا

احساس می‌کنم با نوشتن‌ خود را رسوا و عور می‌کنم، این‌ چه سایه‌ی نحسی است. بگذار بگویم که شبیه «وایشا دختر نابینا» شده‌ام. دختری که درکی از حال ندارد، با چشم راستش آینده و با چشم چپ تنها گذشته را می‌بیند.

گاهی که دست‌م به دیوار کوتاه ماهی‌تابه می‌خورد، به الان سقوط می‌کنم و دلم هری می‌ریزد. بیشتر، بسیار بیشتر از یک سوختگی معمولی آتش می‌گیرم. انگار کمندی داغ به دور هوش و حواس‌م انداخته و به این‌زمان کشیده باشند. چشم‌هایم را می‌بندم و پیشانی‌ام یادش می‌آید که می‌تواند ببیند و رویاها را نشانم دهد. تاریکی پرهیاهوی آینده مرا می‌ترساند، اما با دالان‌های امن و گاه ناامن گذشته آشنایم. با هیچ‌ رشته‌ای نمی‌توانم پیوندشان دهم، گمان نمی‌کنم از در هم آمیختن‌ این دو، زمان خوبی به‌وجود بیاید. حال فقط همین الان است که من تنها واژه‌ش را بلدم و حتی نمی‌توانم احساس‌ش کنم، مانند «پرطمطراق» نیست که قالی را به یادم آورد. هیچ تصویر، بو و مزه‌ای را نمی‌توانم بفهمم؛ کسی لحظه را ربوده است. هیچ‌گاه آدم سخت‌گیری نبوده‌ام، همیشه از کوچک‌ترین برهان‌ها لذت می‌بردم، اما چیزی به من سختْ سخت گرفت و دیگر نمی‌توانم لمس کنم، اشک‌های چشمی که حال را می‌دید، بینایی‌م را سوزانده است.

2

ناباور خیال‌پرست

1 هفته،1 روز پیش در واژه‌های سوار بر بوسه
این نوشته دارای رمز می‌باشد.

بخواب سنجاقک

1 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
بخواب سنجاقک

و گل‌های صدتومانی قرمز شیله را به بهانه‌ی بوییدن، گاز زدم؛ هیچ‌گیلاسی در قلب‌شان نروییده بود، هیچ‌شیرینی تابستانه‌ای و حتی دانه‌ی انار دومزه‌ای زیر دندان‌هایم نرفت. تنها چپه‌ی گل‌برگ‌ها روی زبانم سریدند، در کامم چتر شدند و بویشان از مغزم بالا دوید. گُر و گر عروسی را قورت دادم تا پرنده‌ی بال‌برافراشته‌‌ی درونم را آرام کنم. زیر لب ترانه‌هایی زمزمه می‌کردم، آفرین و خواهش می‌گفتم که لالایی بیداری سنجاقک باشد و رقص‌ش را به مردمک چشم‌هایم نکشاند، اما پروانه‌های غریبه را می‌دیدم که آزادانه پرواز می‌کردند و می‌خندیدند. پرسیدم: «دشتی برای چهاربال مرهم‌گذاشته آورده‌ای؟» و چشمان‌ش گرد شد‌ند. در آن‌کره‌ها هیچ‌دشت و صحرایی ندیدم، حتی برای یک‌خرخاکی. غبطه‌ای میان غنچه‌ی صدتومانی‌ها دلمه شد و سقوط کرد. نیمه‌شبی آمد و مرا به رقصی برای فردای ناپیدایی دعوت کرد، خنده‌کنان زیر نور ماه پرسه می‌زدم که مبادا گل‌ها در خانه راه افتاده‌ و گم شده باشند؛ اما باور کن نمی‌خواستم خودم را گول بزنم که گل‌های بدون ریشه، سایه‌ی پرواز را تاب می‌آورند.

آه بخواب سنجاقک، این‌بال‌های سنگین‌ را در سینه‌ام چال کن و بخواب...

 

پ.ن: سنجاقک‌ها می‌توانند بر شانه‌های ستبر بنشینند؟ شاید، اما نمی‌توانند زندگی کنند.

5

من ماهی شدم!

1 ماه،3 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
من ماهی شدم!

در حال پیموندن بهبودی! این جمله‌ای بود که باید بر سر در اتاق‌م می‌کوبیدم، اما کسی نبود که بخواهد در را باز کند یا از زیر آن برایم نامه‌ای به داخل سر دهد. کمی از خر شیطان پایین‌‌آمده‌ام، سخت بود، محض رضای خدا حتی نمی‌خواهم باز مزه‌اش کنم، اما می‌ارزید. حالا دارم از آرامش‌م بهره‌مند می‌شوم، همان خصلتی که شعاعش بر سر دیگران می‌تابد و تنها خودم تلاطم وحشیانه‌اش را احساس می‌کنم. در گوش اواج درون‌م می‌گویم: «نگاه کنید...» و به دنیای بیرون دعوت‌شان می‌کنم تا خانه‌ای بیابند و همین‌جا بمانند. به دست و پایم سفارش کرده‌ام کارهای ریزریزی که دیگران برایم انجام می‌دهند را با خوداتکایی سنگین پس نزنند. آغوش مچاله‌ام را اتو زده‌ام و آن چندین اهل، پیچک دستان‌شان را به‌دورم می‌پیچانند. نمی‌توانم کمک بخواهم و حتی نمی‌توانم به‌راحتی قفل دندان‌هایم را باز کنم و از کمک خواستن حرف بزنم، پس یعنی همچنان به پالان خر چسبیده‌ام، اما حداقل سوارش نیستم! یکی از اندوه‌ها را بدرود گفته‌ام و سخت سبک‌ام. می‌گذارم آدم‌های دوست بیایند کنارم بنشینند و گاه پا‌به‌پایم گام بردارند. نمی‌خواهم بدوم. نمی‌خواهم همه‌چیز را به پایان برسانم، تنها می‌‌خواهم حواسم را به مسیر و قاصدک‌های کنارش بدهم. چارچوب برنامه‌های سخت را از بولت‌ژورنال کنده و پاره کرده‌ام. زین پس، در بیشتر روزها و میان کارها، می‌توانی مرا ببوسی. می‌خواهم کمی بنشینم و جاهای خالی غم را نگاه کنم تا ببینم جای‌شان را با شمعدان پر کنم یا گلدان؟

آرزو کردم شاخه گلی باشم که کسی از ترس پژمردیدن‌م، مرا در یخچال نگه‌دارد. به درازا نکشید که نسیم بال‌زدن‌های نازک در وجودم، خنکای بهشت را به دل‌م آورد و ناگهان دیدم که بازتاب چشمان دخترک آن‌سوی آینه را دوست دارم...

چقدر غیرمنتظره و چقدر دور از نگاه من! گفته بودم من اما نمی‌میرم، من ماهی می‌شوم؛ حالا چین و شکن آفتاب درون اقیانوس را می‌بینم که با من می‌رقصد.

 

پ.ن۱: سنگین یعنی چیزی که مانند سنگ است، سفت و گران؛ دست آدم را پایین می‌کشد، شانه‌ی آدم را خمیده و کمر را دولا می‌کند.

پ.ن۲: با رفتن از دره‌ی اندوهی کهنه‌ و غایب، بخشی از «واژه‌های سوار بر بوسه»ای که می‌نوشتم دیگر حضور نخواهند داشت. بوسه‌ی محکمی همراه‌شان نبود، می‌خواستم با آن‌واژه‌ها به قلب کینه‌ای‌م بگویم که ببخشد، ببخشد و رها کند. حالا آن‌قدر رها هستم که نمی‌دانم بخشیده‌ام یا نه. نمی‌خواهم در آغاز پلی جاودان، با خواهش خدایی تازه از خواب بیدار شده و آفریده‌ی فریبکارش، روبه‌رو شوم.

پ.ن۳: و نرگس با گفتن «اینجا چقدر خانه‌است!» چشمان‌م را به روی بخشی از رویایم گشود. می‌خواستم وقتی بهتر شدم برای رنج‌هایم گریه کنم و سرانجام زیر چشمک زرد لامپ‌ها، بسیار گریستم.

پ.ن۴: اگر شاخه‌گلی از دست‌های سردم افتاد، تقصیر را به گردن بی‌علاقگی‌ام نبند. بسیار دست‌وپاچلفتی و یواشم، تمام همسایه‌ها از علاقه‌ی بلندم به گل‌ها باخبرند؛ ثانیه‌های سرزندگی‌‌ گلبرگ‌هایشان از مسیر قلب گل‌دهندگان می‌گوید...

پ.ن۵: ذوقی در گلویم می‌جهد، فردا که آمدی فریاد بکشیم؟

2

گرمای آشپزخانه

2 ماه،1 هفته پیش در پنج‌دری

گاه برخاستن و آشپزی کردن برای خودت، یک آغاز دوباره‌ست.

این‌روزها دارم تلاش می‌کنم ذهنم را در جایی نگه‌دارم که جسمم نیز هست. و امروز از خودم پرسیدم: «تو الان ناراحت‌تر از آن شب یلدایی؟» نمی‌دانستم، قبلا ناراحت بودم، اما روزهای فراوانی است که چیزی آرام و پراکنده به نام اندوه‌ در برم گرفته و انگار در یلدای ابدی گم شده‌ام. آن‌شب در ذهن‌م پررنگ مانده است، قلیه‌ماهی بار گذاشته بودم. نرگس می‌گفت: «یادم نیست دفعه قبل چه مزه‌ای بود، ولی این‌دفعه خوش‌مزه‌تر شده؛ چون خوشمزه‌تر از این امکان نداره!» او گاهی در هیبت پدر فرو می‌رود، مانند یک‌پدر از دست‌پخت تعریف می‌کند یا ضربه‌ای به معنای «اشکالی ندارد» به شانه‌‌ت می‌زند. :)

برهان ارتباط مستقیم غم با آشپزیِ بهتر را نمی‌دانم. شاید در اوقات ناخوشی، بیشتر سراغ آشپزخانه را می‌گیرم؟ نمی‌دانم. هرچه که هست، مرا نجات می‌دهد؛ درود بر بوی بهارات و صدای جلزولز روغن...

 

پ.ن۱: پخت‌و‌پز مدام برای یک‌نفر، عذابی الهی است؛ کاش پنج‌نفر بودم‌.

پ.ن۲: گفته بودم سرانجام آن سیر‌های غم‌بَر را به سرکه داده‌ام؟ در پایان هم پشت چاشنی‌های آشپزخانه‌ی نورا قایم‌ش کردم، امروز یک‌ماهه شدند. :)

4

تمامی حقوق برای واژه‌های زیر قالی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده