کارهای ناتمام، بنزین افسردگی است. این را اولین بار از پزشکی در تهران شنیدم که می‌گفت دَرست را تمام کن تا بدتر نشوی. خیلی سال پیش، آن روزها که فاصله از تحصیل درمانده‌ام کرده بود. ولی نگفت بزرگسالی پر است از کارهای ناتمامی که یا اساسا "تمام"ای برایشان تعریف نمی‌شود و یا مرض کمال‌گرایی اجازۀ تمام شدن را به آن‌ها نمی‌دهد. از جمله ناتمام‌های بالذات، کارهای خانه است؛ نامیرا و روینده! همیشه دوست داشتم از آن زن‌هایی باشم که با یک دست، ده جای خانه را می‌گردانند و مانند فرفره چرخیدن و تمیز کردن، روتین هر روزۀ‌شان است و در پایان روز یا هفته، کاری ناتمام در خانه باقی نمی‌گذارند. ولی خب از آن‌هایی هستم که تقریبا هیچوقت به کل کارهای خانه نمی‌رسم و همیشه پرونده‌ای باز در ذهنم برای در و دیوار و گوشه‌ای دارم. و اعتراف می‌کنم که این مسئله واقعا آزارم می‌دهد و پیت بنزین را گرفته است روی افسردگی‌ام. هنوز قفل مدیریت بخش‌های مختلف زندگی در آنِ واحد برایم باز نشده. به قول مینا شاید زودتر از موعد به بزرگسالی پرت شده‌ایم. هرچند که به او هم گفتم؛ تصمیمات من را خر نمی‌گیرد، کدام بزرگسالی؟ نهایت تحولی که بزرگسالی برایم آورده این است که زمانی که می‌خواهم تصمیمی بگیرم، می‌دانم غلط است و می‌گیرم! یعنی با آگاهی غلط را انتخاب می‌کنم! کم‌سن‌تر که بودم، تصورم نسبت به آدم‌های این سن، افرادی پخته، کاربلد و مصمم بود که مسئولیت می‌پذیرند و می‌‌دانند کجای زندگی قرار دارند. و نمی‌دانم مشکل از تصور من بود یا خودم، که مانند هیچ جای آن نیستم.