You need to enable JavaScript to use this application.

963. بزرگسالی

6 روز،7 ساعت پیش

کارهای ناتمام، بنزین افسردگی است. این را اولین بار از پزشکی در تهران شنیدم که می‌گفت دَرست را تمام کن تا بدتر نشوی. خیلی سال پیش، آن روزها که فاصله از تحصیل درمانده‌ام کرده بود. ولی نگفت بزرگسالی پر است از کارهای ناتمامی که یا اساسا "تمام"ای برایشان تعریف نمی‌شود و یا مرض کمال‌گرایی اجازۀ تمام شدن را به آن‌ها نمی‌دهد. از جمله ناتمام‌های بالذات، کارهای خانه است؛ نامیرا و روینده! همیشه دوست داشتم از آن زن‌هایی باشم که با یک دست، ده جای خانه را می‌گردانند و مانند فرفره چرخیدن و تمیز کردن، روتین هر روزۀ‌شان است و در پایان روز یا هفته، کاری ناتمام در خانه باقی نمی‌گذارند. ولی خب از آن‌هایی هستم که تقریبا هیچوقت به کل کارهای خانه نمی‌رسم و همیشه پرونده‌ای باز در ذهنم برای در و دیوار و گوشه‌ای دارم. و اعتراف می‌کنم که این مسئله واقعا آزارم می‌دهد و پیت بنزین را گرفته است روی افسردگی‌ام. هنوز قفل مدیریت بخش‌های مختلف زندگی در آنِ واحد برایم باز نشده. به قول مینا شاید زودتر از موعد به بزرگسالی پرت شده‌ایم. هرچند که به او هم گفتم؛ تصمیمات من را خر نمی‌گیرد، کدام بزرگسالی؟ نهایت تحولی که بزرگسالی برایم آورده این است که زمانی که می‌خواهم تصمیمی بگیرم، می‌دانم غلط است و می‌گیرم! یعنی با آگاهی غلط را انتخاب می‌کنم! کم‌سن‌تر که بودم، تصورم نسبت به آدم‌های این سن، افرادی پخته، کاربلد و مصمم بود که مسئولیت می‌پذیرند و می‌‌دانند کجای زندگی قرار دارند. و نمی‌دانم مشکل از تصور من بود یا خودم، که مانند هیچ جای آن نیستم.

962. صدرها

1 هفته پیش

طاقچه را فقط برای اینکه از چالش امروز جا نمانم و حداقل ده صفحه‌ام را بخوانم باز کردم. «هفت روایت خصوصی از زندگی سید موسی صدر» را پیش می‌برم. روایت دوم از همسر اوست. حکایت بالا و پایین‌هایش در نبود مرد خانه و مشقت‌های غریبانه‌اش در روزهای جنگ لبنان را که می‌خوانم، نمی‌توانم درک کنم که در تمام این سال‌‌ها حتی یکبار به او نگفته خسته شده یا دیگر نمی‌تواند یعنی چه؟ یا حتی کمترش؛ گله کند که چرا نیست؟ چرا در زیر بمباران‌های دائمی باید وصیت‌نامه بنویسد و یک‌تنه از حازمیه به بیروت برود تا لوازم خانه‌اش را جمع کند و به اتاقک اجاره‌ای‌شان در بیروت برگردد؟ چرا باید هم زن باشد و هم مرد؟ بعد به ذهنم خطور می‌کند که خب احتمالا چنین زنی باید پیش از این هم سختی‌کشیده و آب‌دیده باشد که چنین ظرفیتی را برای ادارۀ زندگی دارد. تا اینکه اشاره می‌کند ته‌تغاری خانۀ پدر و نازپرورده بوده است. دیگر نمی‌توانم هضم کنم. خیلی وقت‌ها در واکنش به این مدل فداکاری‌ها بازخورد خوبی ندارم و به چشمم زیادی می‌آید ولی دربارۀ این خانواده اینطور نیست. روایت‌شان بوی احترام می‌دهد. بوی علاقه. بوی بودنِ هرچیزی درست سر جای خودش. بوی ریتم زیبا و سخت زندگی. یک جایی خود پروین خلیلی، همسر موسی صدر می‌گوید که نمی‌دانم اگر همسرم در این روزگار بود، چه واکنشی نسبت به این مدل زندگی می‌داشت؟ چون آن زمان اقتضایش این بود ولی الان زندگی‌ها متفاوت است. و او همیشه دنبال به روز بودن و ایده‌های نو بود. ولی منِ خواننده همچنان در گیر و دار مقایسه‌هایم بودم. تا اینکه کسی به پسرِ بزرگ موسی صدر گفت چرا نمی‌روی نجف درس بخوانی و معمم شوی؟ و موسی بدون لحظه‌ای درنگ گفت نه! بعد که پسرش دلیلش را پرسید، گفت پسرم ما معمم زیاد داریم، روحانی نیاز داریم و این کار از تو برنمی‌آید. فهمیدم هرکسی در عین یادگیری از الگوها، برای کاری خاص ساخته شده و لزومی ندارد بخواهد خودش را مشابه هر وضعیتی که خوب به نظر می‌رسد بکند! کافیست بداند او در چه جایی می‌‌تواند خوبِ خودش باشد. فکر می‌کنم قلم توانمند نویسنده در انتقال حس خودش که در مقدمۀ کتاب از خانوادۀ صدر گفته موفق بوده است؛ اینکه «خانوادۀ صدر عجیب‌‌اند. آن‌ها آدم را دچار این سوء تفاهم می‌کنند که نوع بشر فرشته است یا بوده است یا می‌تواند باشد.» و کلنجار او را من هم داشتم. کلنجاری که «مای بدبینِ مقیمِ عصرِ مدرن با خیلی خوب بودن هرچیزی داریم» را. انگار که هیچ چیز این خانواده در نهایت قاعده‌مندی روی قاعده نباشد. 

 

+ برای آپدیت‌های جدید نویسنده باید بگویم که: بَه!

961. اولین

1 هفته،2 روز پیش

بلاگیکس، کانال‌ها و یکی دو جای دیگر را پاک کرده و بستم. تنها نویسنده و بهخوان را گذاشتم بماند و از این محدودیت به طور واضحی حس بهتری دارم. هدف مشخصی برای ادامۀ نوشتن در کانال نداشتم و شل‌کن سفت‌کن‌های گهگاهی‌ام هم مخاطب را اذیت می‌کرد و هم خودم را. از طرفی از لعنتِ "چند وظیفگی" که اخیرا متوجه شدم انرژی و توان زیادی از مغز می‌گیرد خسته بودم. به هرحال یک مغز که بیشتر نداریم، خیلی کارها باید برایمان بکند که با شلختگی، کار را برایش سخت می‌کنیم. این روزها از تکثر فراری‌ام. دوست دارم همه چیز را برای خودم روشن و محدود کنم. تقریبا اواخر امتحانات است و در فکر بازدهی بیشتر تابستان هستم و می‌ترسم امسال هم تابستانی باشد مانند گذشته، بی‌هدف و بیهوده. ولی خب از آنجایی که اصولا آدمی هرکاری را بگوید برایش قدم برداشتم و انجام می‌دهم، سنگی سد راهش می‌شود، از خیر گفتن نیم‌چه برنامه‌های به سرانجام نرسیده می‌گذرم. 

در کتابی می‌خواندم که واژۀ اولویت (Priority) زمانی که به زبان انگلیسی وارد شد، تا چند قرن فقط حالت مفرد داشت. به معنای اولین و مقدم. ولی بعدها به مرور جمع بسته و با عناوینی مانند اولویت اول، دوم، سوم و غیره تعریف شد و افراد، گمان کردند با تغییر ظاهر کلمه، می‌توانند واقعیت را تغییر و چند اولین داشته باشند. و نقل قولی از گرگ مک‌کیون آورده بود که: «چند اولویت یعنی چیزهای زیادی در اولویت‌اند، ولی عملا چیزی در اولویت نیست!» ظاهرا درست به نظر می‌رسد، ولی نمی‌دانم چقدر قابلیت اجرا دارد. یعنی خب از دیشب است که سعی می‌کنم اولین خودم را پیدا کنم ولی هرچه فکر می‌کنم نمی‌توانم تنها یک اولویت تعیین کنم. زندگی هرکس، کمِ کمش دو اولویت را دارد. یا اگر هم فقط یک اولویت داشته باشد، سایر موارد در ذیل آن تعریف می‌شوند که خب به نظرم خیلی تغییری در اصل ماجرا نمی‌کند و بالاخره باز هم انسان به سمت چندوظیفگی می‌رود. دوست داشتم از دل این نکته، به سرانجامی برای حل سردرگمی تابستانۀ خودم برسم ولی موفق نبودم. چطور می‌شود تنها یک اولویت داشت و آن اولویت، چتری برای اولویت‌های دیگری در ذیل خودش نباشد؟

960. ما خانه‌به‌دوشان

1 هفته،6 روز پیش

به نام او.

از آنجایی که شروع کردن همیشه سخت بوده و طبق تجربه می‌دانم که اگر برایش صبر کنم شاید هیچوقت به نتیجه نرسد خواستم فقط چند کلمه‌ای بنویسم تا اولین قطعۀ دومینو را زده باشم. اولش حس خوبی به اینجا نداشتم ولی با جزئیاتی که در فضایش دیدم، به ماندن و گفتن ترغیبم کرد. فضای ساده و خاصی به نظر می‌رسد. یکی از ویژگی‌های خوبش که البته احتمالا موقتی باشد این است که امکان ویرایش کامل قالب وجود ندارد. البته خودم همیشه وسواسی قدیمی در طراحی و تغییر قالب‌ها دارم ولی فکر می‌کنم عدم تغییرش نویسنده و خواننده را متمرکز بر متن و محتوا می‌کند و خب احتمالا در پختگی پلتفرم اثر دارد. حرف خاصی نیست. امیدوارم اگر قرار است اینجا بنویسم، خیری از کلماتم حاصل شود و برای هدفی درست باشد. همچنین امیدوارم اینجا هم مانند بلاگفا و بیان روزی بر روی سرمان خراب نشود. 

درباره
آذرنام About Img

تمامی حقوق برای آذرنام محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده