گاهی فکر میکنم تعادل شاید اصلاً یک خط صاف نباشد
شاید یک موج باشد
که فقط یاد گرفته آرامتر خودش را بکشد روی ساحل
من هنوز بلد نیستم موج آرام باشم
گاهی زیادی ساکتم
انگار صداها را درونم جمع کردهام و قفل زدهام
و گاهی
یک جملهی ساده کافی است
تا همه چیز از نو راه بیفتد
مثل باران روی شیشهای که مدتها خشک مانده
دلم برای لحظههایی تنگ میشود
که هیچ چیز “باید” نبود
نه درست بودن، نه قوی بودن، نه فهمیده شدن
فقط بودن
و شاید
اگر دوباره کسی دستم را بگیرد
نه برای مقصد
فقط برای رفتن
من یادم بیاید
چطور باید بدون فکر کردن به “بعدش”
زندگی کرد
راوی 3 هفته،5 روز پیش