You need to enable JavaScript to use this application.
مجموعاً 5 نوشته با موضوع "ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇" منتشر شده است.

سر قبرم گل بکار، گل نذار!

3 روز،4 ساعت پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

خانومی، سلام... ببین این احوالات ماست.

 

روزی روزگاری بود، آرزو می‌کردم مامان می‌داشتم.

 

مامان!

 

روزی روزگاری بود، آرزو می‌کردم دوست داشته می‌شدم.

 

محبت!

 

روزی روزگاری بود، آرزو می‌کردم خوشحال باشم.

 

تا ابد؟

 

ابد!

 

(الان به طرز بدجنسانه‌ای آرزو می‌کنم هیچ‌کدامشان حتی به ذهنم نمی‌رسید.)

 

بعد، بعد...

 

روزی روزگاری شد، فهمیدم آرزو کردن شروع فرسایشی دیگری به اسم فراموشی است. باید هدف داشت، آرزو کردن به درد نمی‌خورد.

 

روزی روزگاری تصمیم گرفتم در کارم بهترین بشوم.

 

روزی روزگاری تصمیم گرفتم به چیزی برسم.

 

روزی روزگاری تصمیم گرفتم کاری باید شروع کرد.

 

ولی بعد نشد، نرسیدم، نبودم، ندیدم...

 

نمی‌فهمیدم.

 

چطور باید؟

 

ولی الان فهمیدم. الان متوجه‌ام چرا و چطور. نه خیلی زیاد... شاید کمی بیشتر از این‌قدر، ولی نه آن‌قدر.

 

حالا، حالا...

 

حالا سردرد وحشتناکی دارم، گوش‌هایم به شدت درد می‌کنند. احتمال می‌دهم عفونت ویروسی باشد که با ژستی سخیفانه چسبیده به پرده‌ی گوشم و برایش دمبل می‌زند تا برای جلسه‌ی آزمون فردای فردا هرچه بهترتر آماده باشم؛ آن‌قدر که از همان‌جا مستقیم بروم سرای ابدی، ان‌شاءالله.

 

هرچه خوانده و نخوانده بودم در هم قاطی شده، به حدی که نمی‌دانم جدی‌جدی باید بزنم به کار یدی یا هنوز اجازه دارم برای رسیدن به چیزی که دوست دارم در پیله‌ام بمانم.

 

صدایی می‌رسد که: آن‌قدر بمان، خفه شوی، کپک‌زده...

 

این همان ویروس است.

 

ما آبرویی هم نداریم که.

 

کاش می‌شد می‌رفتم پای پنجره، زیر نور مهتاب می‌نشستم، از نیمه‌شب تا طلوع کاذب برای خدا زمزمه می‌کردم که:

 

من طفلکی‌ام، گناه دارم و این‌ها...

 

برایم آن شوالیه‌ی سیاه‌پوش خوش‌قدوقامتت را، که قربانش شوم، ان‌شاءالله... به‌به، چه آفریده‌ای خدا، چه فرشته‌ای، چه رشیدی...

 

برایم بفرست. مرا بیاورد پیش خودت.

 

که اینجا، ببین، حتی این ویروس‌های میکروسکوپی هم زورشان به من سیاه‌سر چیرگی می‌کند.

 

حیف‌ات نمی‌آید؟

 

این همه زحمت کشیدی، ساختی مرا، بعد اینجا هیچ‌چیز نیست خوشحالم کند؟

 

پس لبخندها و خوشبختی‌هایم را کی می‌خواهی ببینی؟

 

بهتر نیست پیش خودت بمانم، همیشه خوشبخت...؟

 

بعد مثلاً خدا هم می‌گفت:

 

راست گفتی.

 

بعد مستقیم خودش می‌بردم.

 

اصلاً جیغ، وای!

 

ته رستگاری می‌شد دیگر.

 

نداریم... از این آپشن‌ها هم نداریم.

 

خدا خودش کمک کند تا سر جلسه‌ی آزمون بدنم سالم بماند.

 

بعد آزمون هم کامیونی، ویروسی، چیزی بزند مرا ببرد، حل است.

 

همه‌ی عشق و محبتم به گلبول‌های سفید و پادگن و این‌ها را همین الان  تقدیم می‌کنم. ان‌شاءالله باشد با تمام توان مقابل آن شرورهای کوچک بایستند...

 

فقط دو روز هم کافی است.

 

بعد... بعد از این آزمون بشری، بی‌ارزش، مهم، آینده‌ساز، سرنوشت و بخت تعیین‌کن...

 

اگر باز هم نرسیدم، خودم دست ویروس را می‌گیرم، با هم دمبل بزنیم اصلاً.

7

حاشیهٔ اعترافات دو دهه زیستا بودن

1 ماه پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

.

.

الان چطوره؟

اه....میشه اول من سوال بپرسم؟

 

چرا یک‌بار هم شده،

کسی که منتظرم تا متوجه بشه چطور خیره‌خیره نگاهش می‌کنم،

متوجه نمی‌شه؟

 

چرا یک‌بار هم شده دست از نامه نوشتن برنمی‌دارم... بعد چیکار کنم؟ کشیش شکار کنم؟

 

چرا جعبهٔ نامه‌های من باید خالی باشه؟

 

چرا فقط می‌تونم منظره‌ای بدون سایه ببینم؟

 

اصلاً این چرا بودنش مهمه؟

 

نمی‌شه یک‌بار فقط بتونم هرچقدر دلم می‌خواد گاز بگیرم؟ نفس بکشم؟ بدون حساب‌وکتاب اشک بریزم، لبخند بزنم؟

 

نمی‌شه یک‌بار هرچقدر دلم می‌خواد من باشم و بعد تظاهر کنم دیوانه شده بودم؟

 

یا مثلاً... تأثیر مستی‌ام بوده؟

 

مثلاً مستی از خوشمزگی پنیر صبحانه.

 

یا فقط صرفاً شعف از زاویهٔ دوست‌داشتنی خورشیدی که بیش از حد دلچسب می‌تابیده.

 

ولی عارف که معروفش اعتراف نمی‌کنه...

 

البته تقصیر منه، من همیشه مبهم رفتار می‌کنم، گنگ حرف می‌زنم، نمی‌تونم اون‌قدر که احساس می‌کنم صادق رفتار کنم.

 

ولی چرا باید؟ همین که به کسی آسیب نرسونم کافیه، درسته؟

 

و در این «کسی»، من هم شامل می‌شم، درسته؟

 

آدم‌ها هیچ‌وقت قابل اعتماد نیستن. پس چطور بیشتر از این وسط‌تر بایستم؟

 

اگر می‌تونستم جایی از ته دل فریاد بکشم، نمی‌دونم حنجره‌ام اگر تواناییش رو می‌داشت، قلبم هم می‌تونست تحمل کنه یا دوباره یخ می‌زد و می‌ترسید.

 

اولین بار شهربازی رفتن خیلی هیجان‌انگیز بود، اون‌قدر که به این فکر کنم بعد از کتابخونه و شیرینی‌فروشی تصرف کردن، شهربازی تصرف کردن جذاب‌ترین تصرف‌های ممکنه.

 

هنوز هم موردعلاقه‌ترین آهنگ‌هام اونایین که ناگهانی تو پلی‌لیستم بودن، مثل یک نفرین کوچیک که اشتباهاً به معجزه بدل می‌شه؟

 

روزهای بهتر هنوزم بوی پاییز مخملیِ سبزی می‌ده که در عین تحریک کردنم برای شیون کردن، طوری آرومم می‌کنه که از خودم بپرسم اون کی بود داشت از غم کپک می‌زد.

 

اه... همه‌چیز خیلی دوست‌داشتنیه. حتی وقتی به‌شدت کلافم می‌کنه، حتی وقتی دلم می‌خواد از دستشون خودم رو غیرفعال کنم.

 

اون‌قدر دوست‌داشتنیه که گاهی درک چرایی یا درستیش رو ندارم، فقط می‌تونم این‌طور حس کنم.

 

پس این‌طور حس می‌کنم و امیدوار می‌شینم بلکه جریانش همون‌طور آروم و بدون لرزش پیش بره، تا بتونم چیزی رو دورتر از خودم و همهٔ این‌ها تحسین کنم.

 

گاهی...

 

گاهی همه‌چیز رو فراموش می‌کنم. تا می‌خوام از اون فراموشی لذت ببرم، متوجه می‌شم چرا فراموش کردم، باعث می‌شه همه‌چیز لذتش رو از دست بده... درست مثل روزهای خاکستری‌ام.

 

گاهی هم همه‌چیزی که فراموشم شده بود دوباره محکم در خاطراتم رو می‌شکنه و تکرار می‌شه... اما احساسی نمی‌تونم بهش داشته باشم... چون نمی‌تونم بفهمم چرا فراموشش کردم.

 

یک زمانی یک چیزی داشتم...

 

فکر می‌کردم تا آخر قراره مال من باشه. ولی بعد معلوم شد چون می‌خواست مال من نبوده و هر وقت بتونه به جایی دور می‌ره، شاید از همون اول رفته بود؟

 

یک زمانی فکر می‌کردم همهٔ اون چیزی که می‌دونم قراره ثابت بمونه، آب قراره همیشه بی‌احساس جاری بشه و آتش هم بسوزونه... بدون اینکه دلیلی بپرسه.

 

بعد مشخص شد تنها چیزی که ثابته، طرز فکر محدود و چارچوب‌های احمقانه‌ام بوده.

 

دوست دارم می‌تونستم خودخواه می‌بودم، خودخواه‌تر از این؟

 

آرزو می‌کنم بچهٔ لوس‌تر و درمانده‌تری بودم، حماقت‌آمیزتر از این؟

 

تصور می‌کنم اگر این‌قدر پیش رفتم، تقصیر چه کسی جز من می‌تونه باشه... چرا؟ نمی‌تونم در این حد گاهی شرور باشم؟

 

شهر شلوغ سردردآوره، مردم خسته‌کننده‌ان، اجتماعات عذاب‌آورن، مکالمات باید دائم تحلیل بشن، حالت صورت مدام باید بررسی باشه، باید همیشه بهترین جلوه رو انتخاب کرد، باید سعی کرد بهترین حالت رو مجسم کرد.

 

برای رسیدن به کمال باید تا حدی حداقل تظاهر به نزدیکی با تمامیت کمال کرد...

 

وسوسه‌های دوست‌داشتنی برای آشوب و رفتارهای ناهنجار رو باید کنار گذاشت، نباید نشون داد چقدر ترجیح می‌دی به‌جای قابل پیش‌بینی بودن، غیرقابل پیش‌بینی باشی، چون ممکنه به کسی بربخوره.

 

چون ساعت‌ها تلاش داشته که تحلیل کنه، می‌دونی؟ اون هم قطعاً خسته است، همه دلیل خودشون رو برای شرکت کردن داشتن. نمی‌تونن دیالوگ‌هاشون رو چون تو خسته‌ای تموم کنن.

 

بعد فقط می‌تونی امیدوار باشی قبل از اینکه گیر بیفتی، فرار کنی.

 

این اون همه‌چیزی بود که بهش فکر می‌کردم.

می تونم بگم بخشی از مشکلم اینه وقتی باید حدی گرفته بشم کسی باورم نمیکنه ووقتی اصلا نمی خوام جدی گرفته بشم ، خیلی دقیق متوجه و دیده میشم......

حالا این تقصیر منه که مدام سوتفاهم شکل میگیره؟

می دونم برای اصلاحش دیر اقدام میکنم ولی ...

آیا قضاوت کردن دربارهٔ صاحب اثر فقط از روی اثر، برای فهمیدن حقیقتِ شخصیتش کافیه؟

 

و از اون‌جایی که کامیونی، قطاری، چیزی دم دست نیست تا بتونم با کمکش به جایی دیگر حلول کنم،

 

فقط می‌تونم منتظر باشم تا زودتر حل شم.

 

اما...

 

اما اگه برای حل شدنم به تنهایی کافی نیست... نمی‌شه لطفاً این وسط منم چند نفر رو حل کنم؟

 

دوست دارم این بار خیلی از اون چیزها رو امتحان کنم.

 

می‌خوام این دفعه یک ستون باشم... نه یک پرتگاه.

 

پ.ن: به مناسبت تنها امروز بودن بیا اینکه کمی غیر رسمی تر نوشتم رو ندید بگیریم.

 

من بعدش ماهر تر میشم.بعد تو می تونی رسمی تر باشی من عزیزم.

7

چرا صورتی دوست دارم؟

1 ماه،4 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

فکر میکنم بدون اینکه اجازه اش را گرفته باشم خوشحالم.

متأسفم 

فقط دلم می خواست کمی بیشتر شبیه ان ستاره  باشم.

همانی که گاهی ابی می شود گاهی قرمز گاهی سبز.

همان ستاره ای که دروغ گفتن را خیلی خوب می داند .

همانی که عاشق ان است.

عاشق ان...

سقوط .

حس رهایی و آرامش بخشی خواهد داشت ؟

می گفت سقوط به ناکجا آباد دوست داشتنی است.

پرسیدم چرا 

گفت بدون اینکه درخواست کند او را به سمت خودش می کشد ، فکر می‌کند آن ناکجا آباد همان جایی است که دوست داشته خواهد شد ‌

چرا که ناکجا آبادها نیازی به دروغ گفتن ندارند.

نیازی به صدا زدن ندارند.

نیازی به خواهش برای پذیرش ندارند.

همینکه سقوط کنی در آغوشت می‌گیرند.

می گویم آن صحنه پر زرق و برق را دوست نداری ؟

می گوید این بهشت دروغین است.

عاشق احساس سقوطم به سمت همان‌جایی که نا کجا می خوانندش .

ایا این زیباست نیست که هم جا باشی و هم نا به جا.

چنین تناقضی را فقط ناکجا آباد ها بلد اند.

می گوید البته توضیح این مفهوم ها به ناکجا آباد نمی آید . اما کمی هم اگر اضافه اش کنیم بد نیست ، به هر حال که آباد است.

می گویم داری بیهوده می گویی ، توفقط می خواهی فرار کنی ، از هرچیزی که شد به هر جایی که بود .

لبخند می زند که زیادی سختش می کنی.

تو هم عاشق سقوطی .

اضافه می کنم نه من می ترسم.

و ادامه می دهد این هم تناقضی دیگر است ،می بینی تو هم به آنجا تعلق داری.

سعی می کنم فرار کنم ، مانع ام می شود.

با خنده زمزمه می کند مهم نیست به کجا بروی ، اخرش به جایی که به آن متعلق باشی برمی گردی ...پس حالا هرچقدر می خواهی از معلق بودنت لذت ببر.

انگار می خواهد خاطر نشانم کند.

به هرحال ، سقوط کردن مفهومی بی بها است که بی دلیل معنا دارش میکنیم.

نمی دانم خودش می داند چقدر از او متنفرم یا نه .

شاید برای همین مطمئن شد که نمی توانم فراموشش کنم.

کاش می شد آغوشم را برایش باز می‌کردم ، آن وقت به قدری محکم در آن بغل می فشردم اش تا دیگر آن طور وسوسه آمیز از سقوط کردن زمزمه نکند.

کاش می شد من هم مثل او جرئت عزیزم صدایش کردن را داشتم.

و آیا آن زمان تغییری رخ می داد؟

حالا تنها چیزی که از او مانده

یک غروب است و چند دفتر پر شده از موسیقی هایی ناتمام.

و پرده هایی که بدون او بازهم در اغوش بادهای زمستانی می رقصند.

کاش می شد از او می پرسیدم 

آیا حالا خوشحال تر است و آیا خوشحال تر خواهد بود؟

هنوز صدایش را می شنوم که زمزمه می کند.

عزیزم

به ناکجا اباد بیا

به دنبالم سقوط کن

سقوط کن عزیزم.

.

.

آیا این احمقانه نیست چطور سایه ها رفتند اما نجوا هایش همچنان هستند؟

و برگردیم به حال 

ستاره ای که درخشان تر از قبل می درخشد.

خیلی دور شده.

چقدر سقوط کرده؟

هرگز نمی خواهم بدانم....

 

درحقیقت ....آیا این حکمی بود که خودش درخواست و اجرا کرد؟

یا تنها

 یکی از هزاران سناریوی دیگری بود که باید اجرا میکرد؟

4

مهمان دورهمی

2 ماه،3 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

هاتاس...؟

اره...خیلی دوسش دارم.

حتی اگر آن جنون ارثی اش عود کند ، یا دلش بخواهد با من هم کلاه بسازد.

منظورم این است چرا نباید دوسش داشته باشم؟

آن هم وقتی بهترین دورهمی ها را برگذار میکند؟

عاشق شنیدن ماجراهای پشت میزشم...یا روی میزش درواقع...شاید هم بهتر باشد بگویم لابه لای فنجانها و صندلی هایش؟

اصلا مطلب هاتاس را نمی شود رساند.

یکی دیگر از دلایلی است که باعث می شود دوستش داشته باشم.

اما دلم نمی خواهد مهمان اش باشم ، مخصوصا مهمان خاص اش.

دلم می خواهد بروم کلاه فروشی اش و برایش یک کلاه بخرم.

بعد هم آیینه پشت قاب عکسش را بشکنم.

دلم می خواهد کلی شیرینی و شربت برای مهمانی اش از من بخرد من هم درعوض صندلی هایش را بشکنم ، به عنوان دستمزد.

بیشتر از همه دوست داشتم در زمین شطرنج ببینمش.

ان لحظه که قلعه را شکستند و بهترین دوستش قاتل شد ، ان زمان که فهمید نمی شود جنون را با زمان و فرار فروخت. به شدت دلم می خواست ان زمان می دیدمش.

مخصوصا چنین زمان هایی که مجبورم تنهایی چای بنوشم ، مدام به این فکر میکنم به صرف چای دعوت کردنش چقدر باید لذت بخش می بود.

کلاه دوز دیوانه ای که همیشه حس انزوا ام می دهد

پ.ن: ایا منم سنگدلم هاتاس؟ تو فقط سنگدل ها را دوست داری .

 

3

موج ها را می شود شمرد؟

2 ماه،3 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

شبح

مترادفش می شود وهم ، چیزی توخالی .... نه تنها باعث ابهام است که خودش هم موهم صرف شده.

دایره لغات پدرم اینطور تفسیرش کرده؛

سایه ای معلق که هیچوقت خانه ای برای ماندن پیدا نخواهد کرد ، همیشه سرگردان خواهد ماند.

معنای اغوش را از یاد خواهد برد.

و شاید ...حتی خودش را هم فراموش کرد.

زمانی دور بود که دلم می خواست من هم شبح بودم.

شاید برای همین تمام عمرم با این کلمه همزادپنداری می‌کردم ؟

 

می‌گفت زندگی مان شبیه ان قلعه های شنی ساخته شده کنار دریا است . با شور، شعف ، عشق ، حوصله و سایر اینها اغاز می شود بعد با غفلت شایدهم خستگی یا اجبار ترکش میکنیم بعد دریا که تلاش می‌کرد اخرین اثرمان را با کنجکاوی های کودکانه اش لمس کند ویرانه اش کرد.

دنبال مقصر گشتن احمقانه است. هیچکس دفعه اولی که قصر شنی اش را می سازد به اینکه قرار است به بهانه بستنی یا فریاد های همراهش خیلی زود ترکش کند فکر نمیکند.

مشکل این است...فقط یکبار به این ساحل می اییم.

مسئله مهم اینجاست ، فکر میکنی این مشکل کیست؟

بقیه را نمی دانم ولی در نظر من

البته که مشکل صدفهاست ⁦┐⁠(⁠ ̄⁠ヘ⁠ ̄⁠)⁠┌

من قرار است غرق ان ابی بیکران شوم.

0
درباره

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh Amine محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده