You need to enable JavaScript to use this application.
مجموعاً 3 نوشته با موضوع "ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇" منتشر شده است.

چرا صورتی دوست دارم؟

1 هفته،3 روز پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

فکر میکنم بدون اینکه اجازه اش را گرفته باشم خوشحالم.

متأسفم 

فقط دلم می خواست کمی بیشتر شبیه ان ستاره  باشم.

همانی که گاهی ابی می شود گاهی قرمز گاهی سبز.

همان ستاره ای که دروغ گفتن را خیلی خوب می داند .

همانی که عاشق ان است.

عاشق ان...

سقوط .

حس رهایی و آرامش بخشی خواهد داشت ؟

می گفت سقوط به ناکجا آباد دوست داشتنی است.

پرسیدم چرا 

گفت بدون اینکه درخواست کند او را به سمت خودش می کشد ، فکر می‌کند آن ناکجا آباد همان جایی است که دوست داشته خواهد شد ‌

چرا که ناکجا آبادها نیازی به دروغ گفتن ندارند.

نیازی به صدا زدن ندارند.

نیازی به خواهش برای پذیرش ندارند.

همینکه سقوط کنی در آغوشت می‌گیرند.

می گویم آن صحنه پر زرق و برق را دوست نداری ؟

می گوید این بهشت دروغین است.

عاشق احساس سقوطم به سمت همان‌جایی که نا کجا می خوانندش .

ایا این زیباست نیست که هم جا باشی و هم نا به جا.

چنین تناقضی را فقط ناکجا آباد ها بلد اند.

می گوید البته توضیح این مفهوم ها به ناکجا آباد نمی آید . اما کمی هم اگر اضافه اش کنیم بد نیست ، به هر حال که آباد است.

می گویم داری بیهوده می گویی ، توفقط می خواهی فرار کنی ، از هرچیزی که شد به هر جایی که بود .

لبخند می زند که زیادی سختش می کنی.

تو هم عاشق سقوطی .

اضافه می کنم نه من می ترسم.

و ادامه می دهد این هم تناقضی دیگر است ،می بینی تو هم به آنجا تعلق داری.

سعی می کنم فرار کنم ، مانع ام می شود.

با خنده زمزمه می کند مهم نیست به کجا بروی ، اخرش به جایی که به آن متعلق باشی برمی گردی ...پس حالا هرچقدر می خواهی از معلق بودنت لذت ببر.

انگار می خواهد خاطر نشانم کند.

به هرحال ، سقوط کردن مفهومی بی بها است که بی دلیل معنا دارش میکنیم.

نمی دانم خودش می داند چقدر از او متنفرم یا نه .

شاید برای همین مطمئن شد که نمی توانم فراموشش کنم.

کاش می شد آغوشم را برایش باز می‌کردم ، آن وقت به قدری محکم در آن بغل می فشردم اش تا دیگر آن طور وسوسه آمیز از سقوط کردن زمزمه نکند.

کاش می شد من هم مثل او جرئت عزیزم صدایش کردن را داشتم.

و آیا آن زمان تغییری رخ می داد؟

حالا تنها چیزی که از او مانده

یک غروب است و چند دفتر پر شده از موسیقی هایی ناتمام.

و پرده هایی که بدون او بازهم در اغوش بادهای زمستانی می رقصند.

کاش می شد از او می پرسیدم 

آیا حالا خوشحال تر است و آیا خوشحال تر خواهد بود؟

هنوز صدایش را می شنوم که زمزمه می کند.

عزیزم

به ناکجا اباد بیا

به دنبالم سقوط کن

سقوط کن عزیزم.

.

.

آیا این احمقانه نیست چطور سایه ها رفتند اما نجوا هایش همچنان هستند؟

و برگردیم به حال 

ستاره ای که درخشان تر از قبل می درخشد.

خیلی دور شده.

چقدر سقوط کرده؟

هرگز نمی خواهم بدانم....

 

درحقیقت ....آیا این حکمی بود که خودش درخواست و اجرا کرد؟

یا تنها

 یکی از هزاران سناریوی دیگری بود که باید اجرا میکرد؟

4

مهمان دورهمی

1 ماه پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

هاتاس...؟

اره...خیلی دوسش دارم.

حتی اگر آن جنون ارثی اش عود کند ، یا دلش بخواهد با من هم کلاه بسازد.

منظورم این است چرا نباید دوسش داشته باشم؟

آن هم وقتی بهترین دورهمی ها را برگذار میکند؟

عاشق شنیدن ماجراهای پشت میزشم...یا روی میزش درواقع...شاید هم بهتر باشد بگویم لابه لای فنجانها و صندلی هایش؟

اصلا مطلب هاتاس را نمی شود رساند.

یکی دیگر از دلایلی است که باعث می شود دوستش داشته باشم.

اما دلم نمی خواهد مهمان اش باشم ، مخصوصا مهمان خاص اش.

دلم می خواهد بروم کلاه فروشی اش و برایش یک کلاه بخرم.

بعد هم آیینه پشت قاب عکسش را بشکنم.

دلم می خواهد کلی شیرینی و شربت برای مهمانی اش از من بخرد من هم درعوض صندلی هایش را بشکنم ، به عنوان دستمزد.

بیشتر از همه دوست داشتم در زمین شطرنج ببینمش.

ان لحظه که قلعه را شکستند و بهترین دوستش قاتل شد ، ان زمان که فهمید نمی شود جنون را با زمان و فرار فروخت. به شدت دلم می خواست ان زمان می دیدمش.

مخصوصا چنین زمان هایی که مجبورم تنهایی چای بنوشم ، مدام به این فکر میکنم به صرف چای دعوت کردنش چقدر باید لذت بخش می بود.

کلاه دوز دیوانه ای که همیشه حس انزوا ام می دهد

پ.ن: ایا منم سنگدلم هاتاس؟ تو فقط سنگدل ها را دوست داری .

 

3

موج ها را می شود شمرد؟

1 ماه پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

شبح

مترادفش می شود وهم ، چیزی توخالی .... نه تنها باعث ابهام است که خودش هم موهم صرف شده.

دایره لغات پدرم اینطور تفسیرش کرده؛

سایه ای معلق که هیچوقت خانه ای برای ماندن پیدا نخواهد کرد ، همیشه سرگردان خواهد ماند.

معنای اغوش را از یاد خواهد برد.

و شاید ...حتی خودش را هم فراموش کرد.

زمانی دور بود که دلم می خواست من هم شبح بودم.

شاید برای همین تمام عمرم با این کلمه همزادپنداری می‌کردم ؟

 

می‌گفت زندگی مان شبیه ان قلعه های شنی ساخته شده کنار دریا است . با شور، شعف ، عشق ، حوصله و سایر اینها اغاز می شود بعد با غفلت شایدهم خستگی یا اجبار ترکش میکنیم بعد دریا که تلاش می‌کرد اخرین اثرمان را با کنجکاوی های کودکانه اش لمس کند ویرانه اش کرد.

دنبال مقصر گشتن احمقانه است. هیچکس دفعه اولی که قصر شنی اش را می سازد به اینکه قرار است به بهانه بستنی یا فریاد های همراهش خیلی زود ترکش کند فکر نمیکند.

مشکل این است...فقط یکبار به این ساحل می اییم.

مسئله مهم اینجاست ، فکر میکنی این مشکل کیست؟

بقیه را نمی دانم ولی در نظر من

البته که مشکل صدفهاست ⁦┐⁠(⁠ ̄⁠ヘ⁠ ̄⁠)⁠┌

من قرار است غرق ان ابی بیکران شوم.

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده