فکر میکنم بدون اینکه اجازه اش را گرفته باشم خوشحالم.

متأسفم 

فقط دلم می خواست کمی بیشتر شبیه ان ستاره  باشم.

همانی که گاهی ابی می شود گاهی قرمز گاهی سبز.

همان ستاره ای که دروغ گفتن را خیلی خوب می داند .

همانی که عاشق ان است.

عاشق ان...

سقوط .

حس رهایی و آرامش بخشی خواهد داشت ؟

می گفت سقوط به ناکجا آباد دوست داشتنی است.

پرسیدم چرا 

گفت بدون اینکه درخواست کند او را به سمت خودش می کشد ، فکر می‌کند آن ناکجا آباد همان جایی است که دوست داشته خواهد شد ‌

چرا که ناکجا آبادها نیازی به دروغ گفتن ندارند.

نیازی به صدا زدن ندارند.

نیازی به خواهش برای پذیرش ندارند.

همینکه سقوط کنی در آغوشت می‌گیرند.

می گویم آن صحنه پر زرق و برق را دوست نداری ؟

می گوید این بهشت دروغین است.

عاشق احساس سقوطم به سمت همان‌جایی که نا کجا می خوانندش .

ایا این زیباست نیست که هم جا باشی و هم نا به جا.

چنین تناقضی را فقط ناکجا آباد ها بلد اند.

می گوید البته توضیح این مفهوم ها به ناکجا آباد نمی آید . اما کمی هم اگر اضافه اش کنیم بد نیست ، به هر حال که آباد است.

می گویم داری بیهوده می گویی ، توفقط می خواهی فرار کنی ، از هرچیزی که شد به هر جایی که بود .

لبخند می زند که زیادی سختش می کنی.

تو هم عاشق سقوطی .

اضافه می کنم نه من می ترسم.

و ادامه می دهد این هم تناقضی دیگر است ،می بینی تو هم به آنجا تعلق داری.

سعی می کنم فرار کنم ، مانع ام می شود.

با خنده زمزمه می کند مهم نیست به کجا بروی ، اخرش به جایی که به آن متعلق باشی برمی گردی ...پس حالا هرچقدر می خواهی از معلق بودنت لذت ببر.

انگار می خواهد خاطر نشانم کند.

به هرحال ، سقوط کردن مفهومی بی بها است که بی دلیل معنا دارش میکنیم.

نمی دانم خودش می داند چقدر از او متنفرم یا نه .

شاید برای همین مطمئن شد که نمی توانم فراموشش کنم.

کاش می شد آغوشم را برایش باز می‌کردم ، آن وقت به قدری محکم در آن بغل می فشردم اش تا دیگر آن طور وسوسه آمیز از سقوط کردن زمزمه نکند.

کاش می شد من هم مثل او جرئت عزیزم صدایش کردن را داشتم.

و آیا آن زمان تغییری رخ می داد؟

حالا تنها چیزی که از او مانده

یک غروب است و چند دفتر پر شده از موسیقی هایی ناتمام.

و پرده هایی که بدون او بازهم در اغوش بادهای زمستانی می رقصند.

کاش می شد از او می پرسیدم 

آیا حالا خوشحال تر است و آیا خوشحال تر خواهد بود؟

هنوز صدایش را می شنوم که زمزمه می کند.

عزیزم

به ناکجا اباد بیا

به دنبالم سقوط کن

سقوط کن عزیزم.

.

.

آیا این احمقانه نیست چطور سایه ها رفتند اما نجوا هایش همچنان هستند؟

و برگردیم به حال 

ستاره ای که درخشان تر از قبل می درخشد.

خیلی دور شده.

چقدر سقوط کرده؟

هرگز نمی خواهم بدانم....

 

درحقیقت ....آیا این حکمی بود که خودش درخواست و اجرا کرد؟

یا تنها

 یکی از هزاران سناریوی دیگری بود که باید اجرا میکرد؟