هاتاس...؟

اره...خیلی دوسش دارم.

حتی اگر آن جنون ارثی اش عود کند ، یا دلش بخواهد با من هم کلاه بسازد.

منظورم این است چرا نباید دوسش داشته باشم؟

آن هم وقتی بهترین دورهمی ها را برگذار میکند؟

عاشق شنیدن ماجراهای پشت میزشم...یا روی میزش درواقع...شاید هم بهتر باشد بگویم لابه لای فنجانها و صندلی هایش؟

اصلا مطلب هاتاس را نمی شود رساند.

یکی دیگر از دلایلی است که باعث می شود دوستش داشته باشم.

اما دلم نمی خواهد مهمان اش باشم ، مخصوصا مهمان خاص اش.

دلم می خواهد بروم کلاه فروشی اش و برایش یک کلاه بخرم.

بعد هم آیینه پشت قاب عکسش را بشکنم.

دلم می خواهد کلی شیرینی و شربت برای مهمانی اش از من بخرد من هم درعوض صندلی هایش را بشکنم ، به عنوان دستمزد.

بیشتر از همه دوست داشتم در زمین شطرنج ببینمش.

ان لحظه که قلعه را شکستند و بهترین دوستش قاتل شد ، ان زمان که فهمید نمی شود جنون را با زمان و فرار فروخت. به شدت دلم می خواست ان زمان می دیدمش.

مخصوصا چنین زمان هایی که مجبورم تنهایی چای بنوشم ، مدام به این فکر میکنم به صرف چای دعوت کردنش چقدر باید لذت بخش می بود.

کلاه دوز دیوانه ای که همیشه حس انزوا ام می دهد

پ.ن: ایا منم سنگدلم هاتاس؟ تو فقط سنگدل ها را دوست داری .