از جنگیدن برای ثابت کردن خودم خسته‌ام.
این روزها انگار هیچ‌کس نمی‌بیند که پشت این لبخندهای کوتاه، چقدر بغض جمع شده است. هیچ‌کس نمی‌داند آدم گاهی از خودِ زندگی خسته نیست؛ از سنگینی روزهایی خسته است که مدام روی شانه‌هایش می‌افتند.
عجیب است... آدم‌ها گاهی با چند کلمه از کنار هم رد می‌شوند، اما همان چند کلمه تا شب، تا فردا، تا روزهای بعد در دل یک نفر زندگی می‌کند. هیچ‌کس نمی‌بیند بعد از تمام شدن آن لحظه، یک نفر چند بار آن حرف‌ها را در ذهنش مرور می‌کند، چند بار دلش می‌شکند و چند بار با خودش می‌جنگد تا دوباره لبخند بزند.
من فقط دلم می‌خواست دیده شوم... همین. نه برای کامل بودن، نه برای بی‌نقص بودن؛ فقط برای اینکه زحمتم، تلاشم و قلبی که با آن کار می‌کنم، دیده شود.
این روزها خسته‌ام... آن‌قدر خسته که گاهی دلم می‌خواهد فقط چند دقیقه هیچ صدایی نباشد، هیچ فکری نباشد، هیچ فشاری نباشد. فقط آرامش... همان آرامشی که مدت‌هاست دنبالش می‌گردم.
شاید هیچ‌کس نداند پشت سکوت من چه غوغایی برپاست. شاید هیچ‌کس نفهمد هر روز چقدر از خودم می‌گذرم تا فرو نریزم. اما هنوز تهِ دلم یک امید کوچک زنده است،اینکه یک روز، دوباره خودم را پیدا کنم... همان دختری که قبل از این همه خستگی، راحت می‌خندید و با دلِ سبک زندگی می‌کرد.
من هنوز منتظر همان روزم... روزی که دیگر برای نفس کشیدن، این‌همه سنگینی روی سینه‌ام نباشد.