احساس از اونجا مونده و از اینجا رونده شدن دارم! تصمیمی که چندسال پیش با تمام امید گرفتم و اون موقع فکر میکردم بهترین تصمیمه حالا منو وسط کلی بلاتکلیفی رها کرده و هنوز بینتیجه مونده...کاش یه جایی از مسیرم یکی از این گرههای کور باز میشد تا کمتر غصه بخورم و بهتر بتونم ببینم چی به چیه، کاش ذهنم اونقدر بازیم نمیداد! به آدمایی که این مدت کنارم بودن و به مسیرهای صاف و بیدردسرشون فکر میکنم، قصد مقایسه ندارم چون شرایط هیچکدوم از ماها مثل همدیگه نبوده! ولی خب بالاخره خواسته یا ناخواسته این چیزها از ذهن آدم عبور میکنه و احساس ناکافی بودن میده...شایدم صرفا یه حس نیست، حقیقته! نمیدونم...اما دلم میخواست دنیا یکم باهام مهربون تر بود و برای یک بار هم که شده، فقط یکبار...با ذوق به خودم میگفتم بالاخره شد...بالاخره تونستم...