اوج دردمندی و بیپناهی رو سهراب سپهری موقع سرودن این شعر مینویسه: تو میگذری، زمان میگذرد چه کنم با دلی که از تو توانِ گذشتنش نیست؟!
اوج دردمندی و بیپناهی رو سهراب سپهری موقع سرودن این شعر مینویسه: تو میگذری، زمان میگذرد چه کنم با دلی که از تو توانِ گذشتنش نیست؟!
این روزها معنی "تف سر بالا" رو بیشتر از هر زمان دیگری متوجه میشم. روحم چرک شده! میخوام تصمیم بگیرم حداقل برای یک ماه فاصله بگیرم از همه چیز و انقدر اعصاب خودمو خورد نکنم و انرژی منفی آدمایی که دوستشون ندارم رو صرفاً بخاطر دوست داشتن یک نفر که هیچ جایی حتی در ذهنش ندارم به خودم نچسبونم.
گفت خوشبختی درون قلب آدمه. گفتم درون قلبم یه قبرستون بزرگه! قبرستون آرزوهای دفن شده...فرصت نکردم برای هیچکدوم سوگواری کنم، اونقدر که مرگ هرکدوم سریع و بیوقفه و یکی پس از دیگری اتفاق افتاد.
یه الماس توی دل مرداب که هرچقدر بیشتر بهش چنگ میزنی تا نگهش داری بیشتر لیز میخوره و توی باتلاق فرو میره و خودت رو بیشتر گِلآلود میکنه! کسی چه میدونه؟ شاید رها کردن تنها راه درخشیدنش باشه.
شب سرشاری بود، رود از پای صنوبرها تا فراترها رفت! دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود...
"سهراب سپهری"