You need to enable JavaScript to use this application.
مجموعاً 8 نوشته با موضوع "دلنوشته ها" منتشر شده است.

سکوت

5 روز،23 ساعت پیش در دلنوشته ها

گفته بودم عاشق سکوتم! اما نه سکوتِ تو...سکوت تو از هرچیزی سرسام‌آورتره. تو تنها کسی هستی که دلم میخواد گوشم از صداش پُر بشه...سکوت رو برای هرکسی غیر از تو میخوام. ببین چقدر لجبازی! باز هیچی نمیگی! یه بار گفتی من دیگه آدم قدیم نیستم حوصله قدیما رو ندارم که بشینم بحث کنم یا زیاد حرف بزنم. و من کلی افسوس خوردم که چرا انقدر دیر برای اولین بار دیدمت و چرا تا قبلش دنیا تا این همه مدت وجودت رو از من پنهون کرده بود؟! کاش زودتر میدیدمت،خیلی زودتر،کاش جای بهتری بود که احساس امنیت میکردی...کاش همون آدم با ورژن قدیمی بودی، دقیقا همون وقتایی که حضورت پررنگ‌تر بود، یا شاید وقتی که هم‌ سن و سال من بودی و حرف‌ها و احساساتت برهنه‌تر بودن و اونقدر اسم‌ و رسم بهت آویزون نشده بود که سنگینی کنه و مجبور بشی از یه جایی به بعد اتوکشیده رفتار کنی. من دقیقا وقتی دیدمت که زندگی نقابشو بهت هدیه داده بود و خودتو از اکثر آدما ایزوله کرده بودی. شاید اگر جای دیگه‌ای برای اولین بار باهات آشنا میشدم بهتر میتونستم ارتباط بگیرم، شایدم اگر جای دیگه‌ای بود اینقدر دوس‌داشتنی نمیشدی برام...نمیدونم...ولی خیلی خوب شد بالاخره دیدمت! درسته بابت اینکه دنیا تو رو دیر با من آشنا کرد غبطه میخورم ولی بهتر از هرگز ندیدنت توی این کره خاکی و این همه مسافت بی‌رحم بود...اگر تناسخ واقعی باشه، دوس دارم زندگی بعدیمو وقتی بیام روی زمین که ماشین زمان اختراع شده باشه، میدونی که من همیشه زخم خورده زمان و مکان و جغرافیا بودم. دقیقا جایی میام که همه اینا بی‌معنی باشن...یه نفر میگفت این میل به‌ جاودانگی، آدمها رو توی چه توهماتی فرو میبره که باعث میشه فکر کنن تناسخی وجود داره! ولی من میگم نه! میل به جاودانگی نیست! که هر آدمی که یه مدت اینجا زندگی کنه و زشتی‌هاشو ببینه احتمالا هرگز دلش نمیخواد جاودانه بشه، که خودت بهتر از هرکسی میدونی زندگی ترسناک‌تر از مرگه! من میگم هر آدمی که برای مدتی اینجا بوده، موقع رفتن چمدونی از آرزوهای نزیسته و زندگی های نچشیده رو با خودش حمل میکنه که شاید اونا باعث بشن یه بار دیگه دلش بخواد بیاد و این‌بار حسرتاشو زندگی کنه...کاش اگر تناسخی هم وجود داشته باشه اونجا هم دقیقا باز همین شکلی باشی، بدون ذره ای تغییر؛ که خوب و بدت و همینی که هستی همه جوره تا آخرین نقطه دنیا برام دلچسبه...ولی نکنه اون موقع هم باز دیر برسم؟

حل شدگی!

6 روز پیش در دلنوشته ها

من با ریاضیات بیگانه‌ام، اما مختصاتِ لبخندت را خوب میدانم! مترجمی خوانده‌ام، اما هنوز موفق به ترجمه چشمهایت نشدم! میبینی؟ عشق قادر است از توانایی های انسان ضعف بسازد و از ضعفش، توانایی! قادر است از نفرتش علاقه بسازد و از علاقه هایش نفرت...حتی قادر است مسیری که میروی را زیر و رو کند و به تو بفهماند که یک عمر بی‌راهه میرفتی...دیروز کتاب شعر نزار قبانی را میخواندم، یک جا گفته بود:«عشق نوع دیگری از خودکشی‌ست.» اگر چنین هم باشد، مگر غیر از این است که مرگ تولدی دوباره است؟ من خود را کشتم و بار دیگر متولد شدم، این‌بار نیمی در روحِ تو و نیمِ دیگری در وجودِ خودم...چه دارم میگویم؟ دیگر خودی وجود ندارد...همه تویی! من تماماً در تو حل شده‌ام...

آن سوی پُل

2 ماه،3 هفته پیش در دلنوشته ها

آدم ها را جدی نگیر! نه از آن جهت که بی‌اهمیت‌اند، بلکه از آن جهت که خیلی آسان می‌توانند از بلندای اِدِعایشان به کوچکیِ حقیقت خویش سقوط کنند! کافیست از پُلی بگذرند که تو هنوز پایت به آن نرسیده. آن طرفِ پُل، دیگر صدای تو را نمی‌شنوند...ناشنوا نشده‌اند، فقط جهانشان عوض شده! و آدمی که جهانش با تو عوض شود، دیگر تو را به یاد نمی‌آورد...اگر برگردی و از دغدغه‌هایی که روزی در آن با هم مشترک بودید حرف بزنی و انتظار همدردی داشته باشی خیالی باطل است. آنها دیگر پوست انداخته‌اند و طوری نگاهت میکنند که انگار داری از قصه ای دور حرف میزنی...شاید وانمود کنند که میفهمند اما این وانمود کردن دردناک‌تر از هر نفهمیدنی‌ست...آنها مدت‌هاست که عبور کرده‌اند...نمیدانی چقدر غریبانه است کسی که روزی در یک مسیر با تو همراه بوده، حالا دیگر حتی نمی‌تواند خاطره گرمای آن روزها را هم به یاد بیاورد! آدم ها گاهی در یک لحظه با تغییر وضعیتشان چنان میتوانند عوض شوند که اگر خودشان را در آیینه ببینند باید از غریبه ای که روبرویشان ایستاده بترسند. و تو می‌مانی و خاطره کسی که دیگر وجود ندارد! شعار میدهند...حرف های قشنگ میزنند...همان حرف هایی که اگر روزی کسی به خودشان میزد به سُخره‌اش می‌گرفتند و یا حتی تحقیرش می‌کردند! و چه آسان است نسخه پیچیدن وقتی درد مالِ دیگریست و بر شانه خودشان سنگینی نمی‌کند...! حقیقت تلخ است، آدم های پیش از پل با آدم های پس از پل یکی نیستند و این تقصیر ما نیست! این شاید ماهیت انسان باشد که در روشنایی منفعت، سایه خودش را گم می‌کند! یا غرور رسوایش می‌کند و پرده را کنار میزند و نشان می‌دهد که زیر این پوسته نازک چه موجودی پنهان بوده...

روباه مکار

2 ماه،3 هفته پیش در دلنوشته ها

کمال‌گرایی همان سرابی‌ست که آدمیزاد را فریب میدهد! گاهی جایی از زندگی آنقدر در انتظار بی‌نقص شدن متوقف میشویم که یک روز بالاخره چشم‌هایمان را باز میکنیم و می‌بینیم که مدت‌هاست راکدِ راکد ماندیم و در رویای دریا شدن تبدیل به یک مُرداب شده‌ایم! کمال‌گرایی مثل یک روباه خوش‌سیماست، همان‌قدر زیبا و همان‌قدر مکار و فریبنده...

انقضای تدریجی

2 ماه،4 هفته پیش در دلنوشته ها

بعضی آرزوها تاریخ انقضا دارند، اگر دیر بشوند دیگر بود و نبودشان فرقی نمیکند. ذوقی برایشان نمی‌ماند. حتی نباشند بهتر از آن است که باشند و نوش داروی پس از مرگ سهراب شوند! به بعضی چیزها نباید دیر برسی یا شاید نباید گذاشت آنها دیر به ما برسند، گاهی دیر رسیدن نسخه‌ی محترمانه‌تری از نرسیدن است؛ همان زخم، فقط با بسته‌بندی آرام‌تر! گوشه‌ای برای خودم نوشته بودم: چه کسی میداند که زندگی چه خوابی برایمان دیده؟ در نهایت مجبور به تغییر میشویم یا پذیرش؟ و یا عادت کردن به چیزهایی که هیچوقت تمایلی به آنها نداشتیم؟ ای کاش زندگی هیچوقت به مرگ نگیرد که به تب راضی بشویم! چرا که اگر دستِ تقدیر بعضی خواسته ها را دیر به ما برساند دیگر به کار نمی‌آید، فقط یادگاری می‌شوند از روزهایی که خیال میکردیم آینده در دستان ماست...

پناه به هندزفری

4 ماه،2 هفته پیش در دلنوشته ها

نمیدانم آستانه تحمل من پایین آمده یا این روزها آدمها بیش از حدِ معمول دارند شعرسُرایی میکنند و زیادی پرحوصله شده‌اند. حتی فرکانس صدایشان را هم نمیتوانم تاب بیاورم چه برسد به نظرات بی پایه و اساسی که فقط در جهت منفعت خودشان، به باد هوا بند است. این قضیه میتواند درمورد خانواده یا نزدیکترین افراد زندگی‌ات هم صدق کند و انگار با شنیدن حرفهایشان کسی گوشه‌ای از مغزت را محکم نیشگون میگیرد. حالا تو در آن لحظه فقط چند انتخاب داری، میتوانی واکنشی ندهی، یا اینکه محیط را ترک کنی، یا اگر هم مثل من صبر و حوصله‌ات را قلقلک داده باشند امان از کف بدهی و مایل به ناسزا شوی و درنهایت همه چیز منجر به بحث شود...اصلا میدانی؟ زندگی از وقتیکه هندزفری‌ام را گم کردم و نمیتوانم به یُمن وجود آن، نُطقِ این‌ شاعران نچندان محترم را کاور کنم سخت‌تر شده...برای بار هزارم درود بر مخترع هندزفری، ایرپاد و هرچیزی که ما را از صدای منزجر‌ کننده آدمها نجات میدهد!

گریز از بیداری

5 ماه،1 هفته پیش در دلنوشته ها

باور دارم برای گریز از کابوسِ بیداری فقط باید توی آغوش خواب مچاله شد. شاید آن‌جا رویاها دوباره بتوانند جان بگیرند؛ این روزها هم بیدار ماندن مثل یک کابوس است، با این تفاوت که دیگر پناه بردن به خواب لطفی ندارد‌‌. چرا که آن‌جا نیز آرام و قرار نداریم و رویاها دیگر دستمان را نمی‌گیرند، فقط صدای موشک است و بوی باروت! همه‌ی ما سایه مه‌آلودی شدیم که نمیداند به کجا دارد میگریزد و هرچه تندتر در مسیر سرگردانی میدود، مقصدش بیشتر به آوارگی ختم میشود...

گذر روزها

7 ماه پیش در دلنوشته ها

دَرِ انباری که باز شد، بوی خاکِ مانده و کاغذِ کهنه پیچید توی هوا. دنبال کتاب محبوبِ دوران کودکی‌ام میگشتم؛ همان کتابی که وقتی دَه ساله بودم از نمایشگاه مدرسه خریدم، یادم‌ نمی‌رود هرسال به انتظار می‌نشستیم تا اواسط آبان از راه برسد و مدرسه ما را به آن نمایشگاه ببرد و برای لحظاتی از مسائل ریاضی و راه حل‌های بی‌پایانش فاصله بگیریم...توی انباری چندتا کارتن سنگین روی هم تلنبار شده بود که نمیدانستم داخلشان چه خبر است. به هوای پیدا کردن کتاب، یکی از آنها را باز کردم...باز شدن کارتن همانا و غرق شدن در خاطرات کودکی همانا...دفترهای دوران دبستان،دفترنقاشی‌ها، دفترخاطراتم، دفتر طراحی که برای کلاس رنگ‌روغن خریده بودم، بوم نقاشی که رویش را خاک گرفته بود و دیگر هیچ هم زیبا بنظر نمی‌رسید، قلمو‌ها و رنگ‌هایِ خشک شده...نشستم روی زمین و خاطره ها را مرور کردم، انگار گردش ایام بعد از سالها من را به اجبار، سمت چیزهایی کشانده بود که به فراموشی سپرده بودم. همه چیز دوباره جان گرفت؛ از گذشته‌ای که دیگر خیلی دور بنظر می‌رسید! زمان، آرام و بی‌صدا، از لابه‌لای صفحات بیرون می‌آمد و دورم می‌چرخید...آن طرفِ کارتن، تقویمی مربوط به سال ۹۱ بود و طرفِ دیگر دفترچه خاطراتی که شعرها و متن‌هایی از شاعران مختلف را نوشته بودم که اصلا هم با سن و سال آن زمانم جور در نمی‌آمد و حالا با دیدنشان چیزی درون قلبم فرو میریخت، بالاخره کتاب مورد نظر را بین آن همه وسایل پیدا کردم و به همراهِ چند کتاب دیگر که مثلا گذاشته بودم سر فرصتِ بهتری بخوانمشان! فرصتِ بهتری که هرگز نیامد و سرنوشت، هرکدام را به کنج تبعیدگاه انباری در میان خِرت و پِرت‌های قدیمیِ خاک‌خورده فرستاده بود. خواستم برگردم توی اتاق که چشمم به کارتن دیگری افتاد، آن را باز کردم و تا محتویاتش را دیدم فوراً بستمش؛ کتابها و جزوه‌های کنکور و خاطرات روزهای نحس دبیرستان از همان یک نگاهِ اول زد بیرون! دیگر طاقت دیدنشان را نداشتم. مرور ناخواسته خاطرات برای امروز کافی بود...همه‌ی این‌ها مربوط میشد به قبل از ۱۴ سالگی‌ام، اما کارتنی که سریع بستمش و نمیخواستم با جزئیاتش روبرو شوم مربوط به بعد از آن...انگار زندگی برایم دقیقا همانجا بعد از چهارده سالگی متوقف شد! در همان روزهایی که تصمیم‌ گرفته بودم بندِ دورِ باطل کنکور شوم، زندگی دقیقا در همان روزها رَخت‌ بَست و دیگر هم بازنگشت...دارم فکر میکنم یک روز باید این کارتن را با همه محتویاتش بسوزانم طوری‌که حتی ردی از خاکسترش هم باقی نماند...از مرور خاطرات اعم از خوب و بد، و مرور آدمهایی که رنگ عوض کرده‌اند خوشم‌ نمی‌آید...کاش آدمیزاد هر قدم که به جلو میرفت قدم‌های قبلی‌اش حداقل در حافظه خودش تا ابدالدهر محو میشدند...حالا میفهمم که هاروکی موراکامی چه میگفت: "خاطرات خیلی عجیب هستند؛ گاهی اوقات می‌خندیم به روزهایی که گریه می‌کردیم، و گاهی گریه می‌کنیم به یاد روزهایی که می‌خندیدیم"

درباره
پنجره‌ای رو به مهتاب... About Img

شب سرشاری بود، رود از پای صنوبرها تا فراترها رفت! دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود...
"سهراب سپهری"

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای پنجره‌ای رو به مهتاب... محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده