سلام. و امروز، شد روز ۱۱۱ام.. از کسی که شاید در ابتدای راه، نمیدانست چه کار میکند و اکنون بهتر میداند. شاید اگر کل آن را نداند، اما حداقل از روز اول، بیشتر میداند. هنوز بر روی پروژه کار میکنم. و این را بگویم که در دکان دوستان، دکهای باز کردهام. ایدهای به ذهنم رسید. باز از این تفکرات ریچارد استالمن و لینوس توروالدز طور! که خب آدمها برنامه من را بردارند و ببرند و در هاست شخصی خودشان نصب کنند و به رایگان استفاده کنند. اگر دوست داشتند هم یک حمایت مالی کوچکی داشته باشند! اگر هم دوست نداشتند، نوش جانشان! نهایت خب من دیگر پروژه را توسعه نمیدهم. شاید بگویید که این بیمسئولیتی است که یک پروژهای را آغاز کنی و سپس به علت عدم حمایت مالی، آن را رها کنی! اتفاقا تا جایی که توان باشد، آپدیت بر روی پروژه خواهد آمد، اما اینها همه زمان محدودی دارد و ابدی نیست. نهایت میشود یک پروژهای برای رزومه، در صفحه گیتهابی که هیچ شخصی، آدرس آن را ندارد! حتی شاید در وبلاگ هم در مورد آن حرف نزدم. اما اگر تصادفا، به صفحه گیتهاب من برخورد کردید (با اسم خودم نیست)، و پروژه را دریافت کردید و استفاده کردید، ( یا اصلا هر پروژهای)، سعی کنید که از توسعه دهنده آن حمایت کنید.
میدانید که من حوصله ندارم دردسر آپ نگه داشتن سرور را برای کاربر را به جان بخرم! آن هم با کلی حرف و حدیث! خودشان میدانند و هاستشان! اتفاقا به نظرم ایده جالبی است! هر شخصی، مسئول آپ نگه داشتن سرویس خودش و حفاظت از دیتاهای خودش است! و این مسئولیت از دوش بنده خارج میشود. اما من تلاشم را میکنم که باگهای امنیتی را به حداقل برسانم (میدانید که هرگز به صفر نمیرسد، به صفر میل میکند)، اما برای کاربر، حس خوشایندی خواهد داشت که میداند که اطلاعاتش ، در دستان دیگری امانت نیست! همه دیتاها، در دستان خویش است! شبکههای اجتماعی جدیدی که ادعا میکردند که نامتمرکز و بر مبنای وب۳ هستند، همه شان تو زرد از آب در آمدند. اما اینجانب، به سادگی این پروژه را برای دریافت و نصب بر روی سرور شخصی، منتشر میکنم و میگویم دیتای شما، برای شماست! به جای اینکه یک وبسایت باز کنم که بخواد این خدمات رو بهتون بده.
و هنوز، موزیک آرامش بخش، در حال پخش، شیر کاکائو در لیوان، به پایان رسیده، خواب مشغول مبارزه برای پیروزی و فتح وجودمان، یک خط کد و یک خط پست وبلاگ سیاهه میشود، فحش به زمین و زمان داده میشود، و هنوز زندگی ادامه دارد. و حرفها و حدیثها به زودی جمع آوری میشوند. در ۱۱۱ امین روز حضورم در نویسنده، باید عرض کنم که، یکی از دوستانم که اکنون، برایم زبالهای بیش نیست، از دست دادم و به پایان رسید. و باورتان نمیشود که چقدر خوشحالم. چقدر خوشحالم که دیگر قرار نیست، همچین موجود نفرت انگیز و رقت انگیز را تحمل کنم. خوب بودن و ترحم، تا جایی معنا دارد! و اکنون من، سبک بال ترین آدم روی زمینم.
امروز برای آخرین بار، آخرین نصیحتهایم را به مجید کردم! و بار دیگر تاکید فرمودم که من یا کاری را آغاز نمیکنم، یا اگر آغاز کنم، با دماغم کار نمیکنم! صدم را باید بگذارم. دیگر من جوان خام ۱۴ ساله نیستم که تجربه کنم! وقت تجربه به پایان رسیده است. یا کاری را انجام نمیدهم! یا ناقص ناقص جلو نمیرم! همه چیز بایستی سر جای خودش باشد! منظم باشد! آماده باشد! با کیفیت باشد! من نشستهام یک ماه و مشغول طراحی سایت خود نیستم که تهش، کاری ضعیف و بیبرنامه انجام دهم. بهرحال در مورد این موضوع، ما چهارتا پیراهن بیشتر پاره کردهایم! من از ابتدای ۸۵ با خود عهد بستهام که دیگر وقتم را تلف پروژههایی که میدانم نهایت آنها شکست است، نکنم! به هیچ شکلی! همچنین عهد بستم که دستاورد شخصی دیگر را نیز ندزدم! به آدمها راهنمایی که خوششان میآید ندهم! راهنمایی بدهم که بدشان بیاید، به درک! اما درست باشد! طوری که بعدها بگویند : You are God Damn Right . وقت بازی کردن، سالهاست که گذشته! نه!؟ وقتی نصیحت میکنی، نباید اهمیت بدهی که ممکن است به طرف بر بخورد! اگر تلختر از زهر هم که باشد، باید او را با حقیقت آشنا کنی! حرفهای خوشحال کنندهای که آخرش تف و لعنت برایت بیاورند، به درد پشمک هم نمیخورند! ولی حرف صحیح و تلخ، همیشه تشکر را به همراه دارد، و این برای کسانی است که میاندیشند!
رند بودن عدد ۱۱۱، برام باحال بود. با اینکه فکر میکنم جزو اولینهای نویسنده هستم، اما باورم نمیشود که فقط ۱۱۱ روز گذشته. یا زمان دیر میگذرد، یا دلم میخواهد این عدد افزایش پیدا کند. بهرحال، به عنوان ۱۱۱ امین روز، بسیار خوشحال هستم و میروم که ادامه کارهایم را انجام دهم. به نظرم همیشه فردا روز بهتریه ...
حداقل امیدش رو میتونیم داشته باشیم.
ارادتمند