برای مرگ گل که را ملامت کنم؟

تو اولین گلی بودی که می‌خواستم در باغ زندگی‌ام از آن مراقبت کنم، اما نمی‌دانستم چطور.

متاسفم گل زیبای من
تو از انتظار متنفر بودی اما من همیشه بدون آنکه بخواهم منتظرت گذاشتم.
نمی‌دانستم چه زمانی آب می‌خواهی پس شاید تشنه‌ات گذاشتم.
نزدیکت شدم اما با خودم گفتم شاید از حدم گذشته‌ام، ناراحت به نظر می‌رسیدی... پس فاصله گرفتم. اما اشتباه کردم، دور شدنم تنها تو را بیمار می‌کرد و این را هم نمی‌دانستم.

مگر همه‌ی گل‌ها برای خودشان نام و نشانی ندارند؟!
پس هزاران بار با خودم فکر کردم که ای‌کاش تکه کاغذی را همراه با تو به من می‌دادند که بدانم چطور دوستت داشته باشم و مراقبت باشم.

تو آنقدر گل غریبی بودی که حتی تا آخرین لحظه زندگانی‌ات هم نتوانستم احساساتت را دریابم.
اگر می‌توانستم زمان را به عقب برگردانم بیشتر از تو محافظت می‌کردم
شاید اگر بیشتر سعی می‌کردم تو را بشناسم، حالا کنار هم می‌بودیم.

اما می‌گویند هرچقدر هم مراقب گل‌ها باشی روزی پژمرده خواهند شد.
نمی‌دانم تو را برای آمدن پاییز از دست دادم یا برای اینکه نتوانستم به خوبی از تو مراقبت کنم؟
شاید واقعا هر چیزی که دوستش داریم قرار نیست تا ابد زنده بماند...
ای‌کاش می‌دانستم
برای مرگ تو باید چه کسی را ملامت کنم؟!

اگر می‌دانستم چطور دوستت داشته باشم، می‌توانستم نگهت دارم؟!