در مذمت اندیشه‌های بزرگ
 نیلا عابدی 
در هر عصر و دوره‌ای، اندیشه‌هایی ظهور می‌کنند که خود را نویدبخش سعادت بشر معرفی می‌کنند. اندیشه‌هایی که وعده می‌دهند راه‌حل مسائل بنیادین انسان را در اختیار دارند و می‌توانند به همه پرسش‌های اساسی پاسخ دهند؛ یا دست‌کم تصویری جامع از جهان و جایگاه انسان در آن ارائه کنند. اما اغلب این وعده‌ها پوشالی‌اند. با این حال، این اندیشه‌ها فضای فکری زمانه‌ی خود را به شدت تحت تأثیر قرار می‌دهند و این توهم را ایجاد می‌کنند که در آستانه‌ی دستیابی به پاسخی نهایی برای مسائل بشری قرار گرفته‌ایم.
نخستین خطای این اندیشه‌ها، ادعای جهان‌شمولی آن‌هاست. شاید اساساً همین میل به جهان‌شمول بودن است که راه را برای شکل‌گیری چنین نظام‌های فکری‌ای باز می‌کند. آن‌ها معمولاً از منظری تک‌ساحتی به جهان می‌نگرند؛ حال آنکه جهان انسانی سرشار از پیچیدگی، تکثر و تعارض است و نمی‌توان آن را با یک چارچوب واحد توضیح داد. اما جذابیت این اندیشه‌ها تا حدی‌ست با اقبال عمومی مواجه می‌شوند مانطور که سوزان لنگر نیز می‌گوید:
«هر ذهن حساس و فعالی به این نوع اندیشه روی می‌آورد تا از آن بهره‌برداری کند. ما از این اندیشه در هر رابطه و برای هر مقصدی استفاده می‌کنیم و با تعمیم و اقتباس‌های هر چیز بیشتر سعی می‌کنیم معنای محدود آن را بسط دهیم.»

اندیشه‌های بزرگ زمانی که درمی‌یابند قادر نیستند وعده‌های خود را محقق کنند، به جای بازنگری در مبانی خویش، به توجیه شکست‌ها روی می‌آورند. آن‌ها در چرخه‌ای از دفاعیات و بازتفسیرهای پی‌درپی گرفتار می‌شوند و به تدریج در گرداب خودارجاعی فرو می‌روند؛ گردابی که حاصل همان توهمِ پاسخ‌گویی به همه‌ی پرسش‌هاست.
این اندیشه‌ها در آغاز ظهور خود معمولاً بسیاری از دیدگاه‌های رقیب را از صحنه کنار می‌زنند. اما با گذشت زمان، هنگامی که هیجان اولیه فروکش می‌کند و آن اندیشه به بخشی از میراثِ نظری ما تبدیل می‌شود، روشن می‌گردد که بسیاری از وعده‌هایش در عمل تحقق‌ناپذیر بوده‌اند. در همین نقطه است که فرایند زوال آن آغاز می‌شود؛ جایی که فاصله‌ی میان ادعا و واقعیت آشکار می‌گردد. اصرار بر توجیه خطاها و نادیده گرفتن ناکارآمدی‌ها از آن‌جا ناشی می‌شود که پیروان این نظام‌های فکری بیش از آنکه به کارآمدی اندیشه متعهد باشند، به ایده‌ی «اندیشه‌ی منجی» باور دارند. گویی تصور می‌کنند یکد نظریه یا مکتب می‌تواند کل واقعیت را در خود جای دهد و برای هر مسئله‌ای پاسخی آماده داشته باشد. درحالی که به زعم من، هر اندیشه‌ای باید تنها تا جایی بسط یابد که توان توضیح و حل مسئله را دارد. هنگامی که یک چارچوب نظری می‌کوشد خود را به زور در همه‌ی حوزه‌ها بچپاند، گفتمان‌هایی تولید می‌کند که نه‌تنها راه به جایی نمی‌برند، بلکه خود به بخشی از مسئله تبدیل می‌شوند.
اصلاً چگونه می‌توان به نظام فکری‌ای اعتماد کرد که مدعی پاسخ‌گویی به همه‌ی پرسش‌هاست، در حالی که هنوز تکلیف بسیاری از مبانی و تناقضات درونی خود را روشن نکرده است؟ چنین رویکردی به منطق شبه‌علم نزدیک می‌شود؛ رویکردی که جهان را همچون قلمرویی جادویی تصور می‌کند و اندیشه را به چوب جادو بدل می‌سازد. بشر باید بیاموزد که برای هر مسئله، در هر کانتست تاریخی و اجتماعی، اندیشه‌ای متناسب با همان مسئله تولید کند. همچنین باید آگاه باشد که هیچ اندیشه‌ای نباید به تصلب و جزمیت دچار شود؛ بلکه باید بتواند خود را در مواجهه با تغییرات زمانه بازآفرینی و اصلاح کند. لقمه را باید به اندازه‌ی دهان برداشت و پا را به اندازه‌ی گلیم دراز کرد. اندیشه نیز باید حدود خود را بشناسد. هر اندیشه‌ای بهتر است به حوزه‌ای مشخص پاسخ دهد، نه اینکه داعیه‌ی تبیین همه‌چیز را داشته باشد. شاید حتی بتوان گامی فراتر نهاد و گفت که وظیفه‌ی اصلی اندیشه نه ارائه‌ی پاسخ‌های نهایی، بلکه طرح دقیق‌تر پرسش‌ها و پروبلماتیزه کردن واقعیت است. ارزش یک اندیشه لزوماً در پاسخ‌هایی که می‌دهد نیست، بلکه گاه در کیفیت پرسش‌هایی ست که پیش روی قرار می‌دهد!