دوست عزیزم،

این دو هفته مشغول خواندن کتاب «نامه‌های عاشقانه» بودم که جبران خلیل جبران برای زنی می‌نوشته به اسم مِی زیادا. هر دو نویسنده بوده‌اند و زاده‌ی لبنان، اما جبران در آمریکا زندگی می‌کرد و زیادا در مصر. جالب است بدانی که این دو هیچ‌گاه در زندگی یکدیگر را ندیدند و تنها از طریق نامه‌نگاری با هم در ارتباط بودند. اول از نقد ادبی و نظر درباره آثار یکدیگر شروع شد و در ادامه شکلی از رابطه عاطفی بین‌شان شکل گرفت. فکرش را بکن، نزدیک ۲۰ سال فقط به هم نامه می‌نوشتند و حتی یک بار هم یکدیگر را ندیدند.

ظاهرا وارثان زیادا اجازه انتشار نامه‌هایش را نداده‌اند، بنابراین این کتاب فقط حاوی نامه‌های جبران است. انگار ما در سر او هستیم -و البته در دلش. و نمی‌دانی چقدر کلماتش لطیفند و چه محبتی در آنها جریان دارد. کاش یک‌بار یکی از نامه‌هایش را برایت بخوانم. حوصله می‌کنی؟ می‌ترسم حوصله نکنی. می‌دانم تو نسبت به من محبت داری و مقایسه کردن درست نیست، اما نتوانستم جلوی این فکر را بگیرم که شکلِ ابراز محبت و احساساتی که در کلمات جبران دیدم با روحیه من بیشتر می‌خواند. اما ضمنا فکر کردم اگر من جای مِی زیادا بودم، آیا همین رفتار و ترس‌های امروزم را نداشتم؟ شاید حتی از همان کلمات لطیف جبران هم می‌ترسیدم و تا مدت‌زمانی پس می‌زدم‌شان. شاید اصلا نمی‌گذاشتم آن نامه‌نگاری‌های کاری به اینجا بکشد! (و مگر خود مِی نمی‌ترسید؟ نامه‌های او را نداریم ولی جبران جایی از او می‌پرسد «چرا از عشق می‌ترسی؟»)

این مدت با خواندن هر کدام از این نامه‌ها که ۱۰۰ سال پیش نوشته شده‌اند، به این چیزها فکر می‌کردم. برای همین است که دوست دارم چندتایشان را برایت بخوانم تا ببینم تو چه می‌گویی. پس حوصله کن، چون باید بهتر بتوانیم به احساسات همدیگر فضا بدهیم.

به قول جبران؛ تمام این‌ها را نوشتم بدون آنکه بتوانم آن حرفی را که از ابتدای نامه در ذهن داشتم روی کاغذ بیاورم. خداوند به تو برکت دهد و تو را حفظ کند.

 

پی‌نوشت - فعلا این بخش کوتاه از یکی از نامه‌هایش را بخوان تا بعدا که دیدمت، چند تا را خودم برایت بخوانم:

«خدا تو را ببخشاید، تو آرامش درونی مرا ربوده‌ای، و اگر به خاطر سماجت و ثبات قدمم نبود تو تا حالا ایمانم را هم ربوده بودی. جای شگفتی دارد که آن افرادی که از همه بیشتر به ما نزدیک‌ترند، همان‌هایی هستند که از همه بیشتر موجب پریشانی و آشفتگی زندگی‌هایمان می‌شوند.»